روزها تند می گذرند. کارها روی هم تلنبار شده اند. کارهای دیروز که به امروز افکنده
شده اند و کارهای امروز که به فردا افکنده می شوند. فارسی ام خراب شده است، انگلیسی
ام خراب تر. چشم که برهم بگذاری زمستان شده است و هنوز این تپه کتابی که زمستان قبل
کنار میزت گذاشته بودی تا مگر فردایی جمع و جورش کنی، کنار میزت است. روزها تند و
تند می گذرند... هوا سرد شده است و من به قدیم ها فکر می کنم، به آدم هایی که روزگاری
می شناختم، دلم نمی خواهد بدانم حالا چکار می کنند. دلم می خواهد همانجور دست نخورده
جایی توی گذشته بمانند تا من هر از گاهی که دلم می گیرد در این شب های زمستانی بهشان
فکر کنم و دلم خوش باشد.
+ نوشته شده در سه شنبه 22 تیر1389ساعت 19:1  توسط Keep Talking
|
امروز خیلی بارون اومد. هنوز هم میاد. من دیر رفتم سر کار. خبری نبود. همون کارهای
همیشگی همون حرف های همیشگی به اضافه ی بارون. بارون که میاد انگار کسی حال و
حوصله ی کار کردن نداره. یه عده حوصله شون سر می ره و هی پف پف می کنن یه عده هم
هی از این اتاق می رن به اون اتاق و مزه می پرونن. من جزو هیچ کدوم نبودم. فقط نگاه
می کردم.
امروز خیلی بارون اومد. بعد از کار مستقیم رفتم چتسوود واسه اینکه تو یه جلسه
ای که دقیقا نمی دونم مال چی بود شرکت کنم. گفته بودن تمرین زبان چینی و ایناست.
زود رسیدم. اصلا تمرین زبان و اینا نبود این جلسه. کلاس سخنوری بود. احتمالا یه اسم
دیگه ای داره تو فارسی البته. سخنرانی شاید. همین که تو جمع خوب حرف بزنی و اینا.
همه یا پیر بودن یا خیلی جوون. یه خانم فرانسوی بود که گفت من اون اول که اومدم
استرالیا حرف های همه ی مردم رو می فهمیدم ولی کسی حرف منو نمی فهمید. بعد اومده
بود تو این کلاسه و بعد از نمی دونم چندین و چند سال یاد گرفته بود درست حسابی حرف
بزنه. ولی به هر حال انگار هم سن و سال های من مشغول انجام کارهای دیگه ای بودن به
جای اومدن تو جلسه ی سخنوری.
آره سی و یک سالگی سال عجیبی است. نه این وری هستی نه اون وری. اگه سرت گرم
بزرگ کردن بچه هات نباشه کلاهت پس معرکه ست...
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت 19:50  توسط Keep Talking
|
بعضی وقت ها که سرش خیلی شلوغ می شه و چندین هفته پشت سرهم وقت نمی کنه ناخن
هاش رو بگیره، ناخن هاش می شن قد دسته ی بیل. بعد یک چهارشنبه ای پنج شنبه ای وسط
هفته ای به خودش می گه باید امروز هر طور شده ناخن هام را بگیرم. بعد که وقت جور
می کنه و می نشینه روی مبل ناخنگیر به دست، دلش نمی آد و به جاش لاک صورتی را برمی
داره و می زنه روی ناخن هاش. آی حال می ده.
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 16:13  توسط Keep Talking
|
من؟ من هیچ جای قصه نبوده ام، نیستم. من هر پنج روز هفته سر کار رفته ام،
برگشته ام خانه بعد رفته ام بیرون با دوستی کسی شامی چیزی خورده ام و اخبار روز را
با لیوان شرابی بلغور کرده ام و بعد برگشته ام خانه کپه ی مرگم را گذاشته ام که
فردا باز روز از نو و روزی از نو. روز از تو و روزی از تو که نامت خداست یا هرچه.
من هیچ جای قصه نبودم. آبی بود بلند بالا ایستاده روی پلکان ساختمان شهرداری
که قدمتش می گویند به صد سال می رسد و هیبش الحق تمام شهر را برداشته است. هیبت
چیزی را برنمی دارد البته، هیبتش تمام شهر را فرا گرفته است. ساختمان شهرداری را اینجا town hall صدا می زنند و من هم همیشه همان صدایش زده ام
اما حالا که دارم راجع بهش می نویسم و لغت شهرداری را به کار می برم بی اختیار یاد
شهرداری تجریش می افتم که آن هم پله داشت و یک روز حامد از صبح تا شب روی پله هایش
نشسته بود و به زندگی فکر کرده بود. و بعد بی اختیار به زندگی که فکر می کنم یاد
سپینود می افتم که زنده تر از هر زنده ای بود و هست، و دلم می خواد بپرسم که
"صبا کجاست؟" و یاد شاملو-لورکا می افتم که "دخترک سبزت
کجاست؟" و بعد می دانم که چه سخت انتظار می باید کشید، سبزه روی و سیاه موی...
باری من هیج جای قصه نبودم. آبی روی پله های ساختمان شهرداری ایستاده بود بلند
بالا و از آن بالای پله ها مردم را تماشا می کرد که با عجله یا سلانه سلانه و یا
اینکه خیلی معمولی رد می شدند و من هم میان همان مردم بودم که آن پایین روی پیاده
رو رد می شدم نه با عجله، نه سلانه سلانه و نه حتی معمولی. من میان مردم بودم آن
پایین روی پیاده رو و حیران رد می شدم، گیج و منگ رد می شدم. من در تمام عمرم آدم
گیج و منگی بوده ام. حواسم به همه جا بوده است جز زمین زیر پایم. از اولین روزهایی
که راه رفتن یاد گرفته تا به امروز که آدم سی ساله ی بالغی هستم روزی نبوده است که
زمین نخورده باشم. روزی نبوده است که سر زانوانم یا آرنج هایم یا شست پایم یا جای
دیگری از بدنم در سر ضربه به زمین یا گوشه ی میزی یا پایه ی تختخوابی چیزی زخم
نبوده باشد. باری من حیران و سر به هوا از زیر ساختمان شهرداری رد می شدم و چون سر
به آسمان داشتم که طبق معمول با حیرانی معماری حیرت انگیز ساختمان را تحسین کنم،
نگاهم به آبی افتاد که آن بالا ایستاده بود، بالا بلند،پیراهن چهار خانه ی آبی به تن داشت و هدفن به
گوش و پایین را نگاه می کرد.
آبی اما من را ندید، چون من هیچ جای قصه نبوده ام، نیستم.
+ نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 14:57  توسط Keep Talking
|
بگذار برایت از آبی بگویم. اسمش را من آبی
نگذاشته ام که مثلا اسم رنگ را روی آدم بگذارم. اسمش آبی نیست به خاطر اینکه رنگ
آبی به صورتش می آید یا به خاطر اینکه چشمانش آبی است. اسمش را اصلا من آبی
نگذاشته ام که. اسم واقعی خودش آبی است؛ کوتاه شده ی آبراهام. همه ولی آبی صدایش
می زنند.
آبی سی و هشت ساله است، خیلی بلند قد با موهای خیلی کوتاه بور. آبی چهار
پبراهن چهار خانه دارد (ترکیب آبی و سورمه ای، آبی و خاکستری، آبی و مشکی و آّبی و
سفید) و هزاران تی شرت با طرح های مختلف که رنگ غالب در همه شان یا آبی تیره است
یا آبی روشن ویا سورمه ای. آبی به لباس
هایش اهمیت خاصی می دهد. دوست دارد همیشه تر و تمیز و با سبک و سیاق باشد. آبی در
انتخاب لباس هایش همیشه دقت می کند، برای خودش لیستی دارد از طراحان مورد علاقه و
هر چند وقت یکبار به بوتیک هایشان سر می زند و طرح های جدید را بررسی می کند. آبی
خودش گرافیست است، وب سایت می سازد.
هرجای دنیا که باشی، تعداد مردانی که به طرح و رنگ لباس هایشان اهمیت می دهند
بسیار کمتر از تعداد زنانی است که لباس های زیبا را دوست دارند و همین اصل بدیهی باعث
شده است که آّبی در میان زنان طرفداران بسیاری داشته باشد. البته من می گویم این محبوبیت
(پروردگارا! نیم ساعت فکر کردم تا کلمه ی "محبوبیت" یادم اومد!) بله این
محبوبیت تنها به خاطر این اصل بدیهی نیست، آبی پسر بامزه ای هم است. آبی پسر خوش
قیافه و تر و تمیزی است که هم بامزه است و هم وقتی با کسی حرف می زند یک مکالمه ی
دو طرفه برقرار می کند.
هر جای دنیا که باشی، تعداد مردانی که واقعا حرف می زنند از تعداد زنانی که
واقعا گوش می دهند کمتر است. آبی حرف می زند، گوش می دهد، سوال می کند، جواب تو را
تحلیل می کند، راه حل ارایه می دهد، نظر تو را در مورد راه حل گوش می دهد و وقتی
مکالمه به نتیجه رسید، جک بامزه ای می پراند تا جو جدی مکالمه را نرم کند و بعد به
آرامی موضوع را عوض می کند. و بله، همین چیزها هستند که محبوبیت آبی را چندین
برابر کرده اند.
+ نوشته شده در سه شنبه 29 دی1388ساعت 14:37  توسط Keep Talking
|
من هستم. احساس مسوولیت دارم که اینجا چیز میز بنویسم ولی خب می بینید که...
چندان موفق نبوده ام...
من هستم حالم خوب است اخبار ایران را می خوانم دلم می گیرد برای چند دقیقه و
بعد فراموش می کنم. سخت است... اعتراف که می کنم بی تفاوتی کمرنگی را که درونم چرخ
می زند، احساس شرم می کنم... درست یا نادرست؟ نمی دانم. اصلا مطمن نیستم که چیزها
را هنوز با معیار درست و نادرست بسنجند.
شاید اصلا به همین خاطر باشد که اینجا نمی نویسم. وقتی همه دارند از خون و درد
می نویسند نمی توانم از نامین و فلوری و گل و بلبل بنویسم. چه کنم؟
+ نوشته شده در سه شنبه 15 دی1388ساعت 17:53  توسط Keep Talking
|
حرف که
می زنم آرام تر می شوم. گاهی به جای گریستن باید با کسی، دوستی، حرف بزنیم. نه از
این حرف های معمولی روزانه، باید بزنیم تو خال مطلب و اصل ماجرا را برای کسی،
دوستی، تعریف کنیم.
ما همه
مان کله هامان پر از آت و آشغال شده است. احتمالا هرچه بزرگتر می شویم آت و آشغال
های کله مان هم بیشتر می شود. هر تجربه، مجموعه ای از اطلاعات زاید است که سیستم
فکری مان را از درست عمل کردن باز می دارد. هر تجربه، مجموعه ای از آت و آشغال های
جدید به مغزمان وارد می کند، مجموعه ای از اگر و آنگاه ها. و موجود زنده، شرطی که
می شود، وای خدا نیاورد روزی را که آدم شرطی بشود، آره آدم شرطی که می شود مغزش
دیگر منطق سرش نمی شود. مثلا اگر در چهار هفته ی گذشته چهارشنبه ها باران باریده
است مغز آدم این چهارشنبه هم منتظر باران می ماند. حالا این که مثال ساده ای است
ولی از همین مثال ساده بگیر تا برسی به روابط پیچیده ی انسانی، میان انسان های
باتجربه. دردسر عظیمی است، باور کنید، دردسر عظیم.
این
ها را من به نامین هنوز نگفته ام. شاید بعدها بگویم. نامین آن شب خیلی ساکت بود.
برایش روی کاناپه بالشی گذاشتم و پتویی تا شده را روی زمین کنار کاناپه. پرسیدم می
خواهد قبل از خواب حمام کند یا نه. گفت نه ممنون. صدایش آرام بود و غمناک. بی
اختیار نگاهم به سمت لبانش رفت. انگار می خواستم محل دقیقی که کلماتش از آنجا
بیرون آمده بود را بررسی کنم. باریک بودند و صورتی رنگ پریده. انگار که حوالی ظهر
هول هولی ماتیکی رویشان کشیده بود و بعد به دست فراموشی سپرده بودشان. پرسیدم
راستی وسایلت کجاست؟ بی آنکه حرفی بزند شانه بالا انداخت. من هم شانه بالا انداختم
یعنی که whatever
و به سمت اتاق خودم رفتم. زیر چشمی دیدمش که پاهای لاغر و کشیده اش را زیر پیراهن
سیاهش جمع می کند. برایش یک دست لباس تمیز آوردم و کنار کاناپه اش گذاشتم. گفتم
چمدان که نداری لا اقل این را بپوش از شر لباس خیس هایت خلاص شوی. سرش را بالا
آورد و گفت ممنون. لبانش هنوز همان بودند، باریک و به صورتی پریده رنگ...
+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 1:38  توسط Keep Talking
|
حس عجیبی است که آن بیرون باران ببارد و شما همگی راکت بدست دنبال توپ بدوید و
فلوری نباشد. حس عجیبی که هی بخواهی سرت را به سمت در بچرخانی تا بلکه از راه
رسیدن فلوری را ببینی و هی بخواهی بر خودت غلبه کنی و دست آخر هر سی ثانیه یک بار
چشمانت به سمت در بچرخد. و نه، فلوری نمی آید، صدای باران شدیدتر و شدیدتر می شود،
ساعت هفت شب می شود، تو و بقیه خسته و عرق کرده روی زمین ولو می شوید و تو همان
طور که با لبخند به سقف خیره شده ای سعی می کنی صدای باران را موسیقی کنی و دختری
را مجسم کنی با پاهای کشیده و گیسوان دراز که به آن موسیقی می رقصد. زیر دوش که می
ایستی هم که خستگی را بشویی باز صدای باران با صدای آب قاطی می شود و آن دخترک خیالی
توی سرت می رقصد و می رقصد و می رقصد.
حس عجیبی است وقتی با همه خداحافظی می کنی، ساکت را می اندازی روی دوشت و با
موهای خیست زیر باران به سمت ماشینت می دوی که خیس تر نشوی و درست همان لحظه که
کلید را توی در ماشین می اندازی صدای فلوری را می شنوی که از پشت سر می گوید
"هی".
باید هزار بار همه چیز را توی ذهنت از اول مرور کنی و مرور کنی تا آماده ی
کاغذ شوند. فلوری کنار دخترکی با پاهای کشیده و موهای دراز ایستاده بود زیر چتری
به سیاهی شب و به بزرگی حیرانی تو. و تو چون نمی دانی که باید لبخند بزنی یا فرار
کنی تنها سلام می کنی و حیران تر منتظر می مانی. فلوری چتر را به دست دخترک می دهد
و خودش توی ماشینت می نشیند. تو هم سوار می شوی. فلوری می گوید که زنگ زده است و
تو جواب نداده ای و تو هم می گویی که ببخشید و زیرچشمی نگاهی به موبایلت که توی
ماشین جا گذاشته بوده ای می اندازی. فلوری می گوید که قضیه فوری است. می گوید به
کمکت احتیاج دارد و می گوید که اسمش نامین است. می خواهد نامین مدتی پیش تو بماند.
تا تو سرت را برگردانده ای تا نامین را که به زحمت بیست سال دارد و با پاهای
کشیده و موهای خیس درازش الهه ی سرگردان شب را می ماند دوباره نگاه کنی، فلوری
برایت می گوید که باید برای انجام پروژه ای به آلمان برود و این دخترک که تازه از
هلند رسیده است را نمی تواند توی خیابان به امان خدا ول کند و خانه ی خودش هم جای
ماندن او نیست. می گوید نامین از دانشجوهای قدیمش است و حالا بی خبر سرش را
انداخته است پایین و نصف کره ی زمین را سفر کرده است که فلوری را پیدا کند.
تا تو سرت را برگردانی تا نامین که صورت گردش از سرما گل انداخته است و
چشمان گردترش به تو و فلوری خیره مانده است را دوباره نگاه کنی، فلوری با عجله
تشکر می کند بوسه ای به گونه ات می زند و پیاده می شوی... حالا تو مانده ای و
دخترکی که روی صندلی کناری تو نشسته است، از سرما می لرزد و لام تا کام حرفی نمی
زند. حس عجیبی است.
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 11:29  توسط Keep Talking
|
نه! فکر کنم فلوری را من بد تشریح کردم که کسی از او خوشش نیامد وگرنه هیچ کسی را ندیده ام که فلوری را از نزدیک دیده باشد و شیفته اش نباشد. سعیده جان قضیه را اینقدر سیاسی نکن، فلوری را چه به سازمان امنیت ملی! فلوری با این که همه ی اخبار و حوادث روزنامه ها و تلویزیون دنبال می کند ولی سرش توی کار خودش است. از صبح تا عصر توی آزمایشگاه با دانشجوها و همکارانش نشسته است و با علاقه ی خاصی حرکات الکترون ها را بررسی می کند. فلوری را چه به امنیت ملی و این حرف ها. فلوری همیشه لبخندی شیرین به چهره دارد. اصلا یک جورهایی انگار لبانش را با همین لبخند خلق کرده اند. حتی وقتی توی اتوبوس برای خودش نشسته است و هیچ کاری نمی کند هم لبانش همینطور لبخندی هستند. علاوه بر این لبخند مشخصه ی خاص دیگرش برقی است که همیشه در چشمان قهوه ای اش می درخشد. همین دوتا چیز ساده باعث می شوند که تا وارد اتاق می شود همه ناخودآگاه لبخند بزنند. فکر کنم به خاطر همین دو چیز هم باشد که وقتی به مردم و کارهایشان گیر می دهد و سوال پیچشان می کند کسی به دل نمی گیرد، البته جز من که من هم به دل نمی گیرم ولی لج می کنم. لج می کنم و فکر می کنم که اگر فلان کار را بکنم فلوری چه تحلیلی می کند و سعی می کنم آنتی تحلیلش را آماده داشته باشم. حالا از این حرف ها گذشته، فقط خواستم بگویم که فلوری آدم بدی نیست. اتفاقا برعکس خیلی هم آدم دوست داشتنی ای است.
فلوری همکار من نیست. فلوری را در باشگاه اسکواش سه شنبه ها دیدم. یکی از همان سه شنبه ها یکی از تیم ما نیامده بود و یکی از تیم آنها و همین شد که تیم ها را قاطی پاطی کردیم و دست آخر همه با هم دوست شدیم و دیگر کلا همه ی سه شنبه ها تیم ها را قاطی می کنیم.
دوستی من با همه از نوع دوستی شیرین است جز با فلوری که از نوع لج و لج بازی است. فلوری اما شاید خودش این را نداند. می گوید از این کشور خسته شده است. می گوید اینجا سرزمین قدکوتاه هاست. دوست دارد جایی باشد که وقتی توی خیابانش راه می رود بتواند توی چشم مردم نگاه کند نه فرق سرشان. من وقتی با فلوری بیرون می روم کفش های پاشنه بلندم را می پوشم. نه البته من خیلی وقت ها کفش های پاشنه بلند می پوشم. فلوری اما گفت "چون من گفتم اینجا همه قد کوتاه هستند پاشنه بلند می پوشی؟" من فکر می کنم که لج کرده ام و همیشه همه جا پاشنه بلندهایم را می پوشم. من نمی دانم که خودم هستم یا لج خودم.
+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 20:6  توسط Keep Talking
|
و اما فلوری... فلوری فلوری فلوری... فلوری خیال می کنه می تونه منو خر کنه. آدم خیلی باهوشیه. ولی منو نمی تونه خر کنه. قدبلند و لاغر اندامه و وسط سرش کمی خلوت شده. تو دانشگاه سیدنی فیزیک درس می ده. از این فوق دکترا و ایناست که هی میرن دور دنیا کنفرانس می دن. از این آدماست که بارشون زیاده و سرشون خم. مثلا می گفت آره دیشب از آمریکا اومدم... خبری نبود یه مشکل کوچیک تو ناسا داشتن که ما رو بردن یه کمکی بکنیم.
فلوری هر کاری می خواد بکنه قبلش حسابی تحقیق می کنه. واسه هر چیزی هم یه فرمولی چیزی تو چنته داره. حتی چیزهایی که آدم فکر می کنه عمرا فکری باشن رو هم فکری می کنه. منظورم از چیزای غیر فکری چیزای هنری و احساسی و ایناست. چه جوری بگم براتون! مثلا فرض کنین قراره با فلوری برین بیرونی جایی. بعد یهو احساس می کنین که خوبه اگه لباس قرمز بپوشین، خوب لباس قرمزتون رو تنون می کنین و می رین بیرون دیگه. بعد فلوری میاد و می پرسه چرا قرمز پوشیدی؟ تو هم می گی خوب احساسم قرمز بود امروز. فلوری اما شروع می کنه امواج مغزی ات رو تحلیل کردن و برات هزار تا دلیل فکری آوردن که دقیقا چی تو مغزت گذشته که قرمز پوشیدی.
من می گم این جور چیزا فکری نیست. فلوری می گه هست. لجم رو در میاره. از روی لج فکر می کنم که اون قراره چی فکر کنه و برعکس عمل می کنم. اونم زودی یه فرمول جدید رو می کنه. من باز برعکس برعکس عمل می کنم و همین جور تا آخر. آره، دوستی من و فلوری از نوع لج و لج بازیه.
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 14:25  توسط Keep Talking
|