حرف که می زنم آرام تر می شوم. گاهی به جای گریستن باید با کسی، دوستی، حرف بزنیم. نه از این حرف های معمولی روزانه، باید بزنیم تو خال مطلب و اصل ماجرا را برای کسی، دوستی، تعریف کنیم.
ما همه مان کله هامان پر از آت و آشغال شده است. احتمالا هرچه بزرگتر می شویم آت و آشغال های کله مان هم بیشتر می شود. هر تجربه، مجموعه ای از اطلاعات زاید است که سیستم فکری مان را از درست عمل کردن باز می دارد. هر تجربه، مجموعه ای از آت و آشغال های جدید به مغزمان وارد می کند، مجموعه ای از اگر و آنگاه ها. و موجود زنده، شرطی که می شود، وای خدا نیاورد روزی را که آدم شرطی بشود، آره آدم شرطی که می شود مغزش دیگر منطق سرش نمی شود. مثلا اگر در چهار هفته ی گذشته چهارشنبه ها باران باریده است مغز آدم این چهارشنبه هم منتظر باران می ماند. حالا این که مثال ساده ای است ولی از همین مثال ساده بگیر تا برسی به روابط پیچیده ی انسانی، میان انسان های باتجربه. دردسر عظیمی است، باور کنید، دردسر عظیم.
این ها را من به نامین هنوز نگفته ام. شاید بعدها بگویم. نامین آن شب خیلی ساکت بود. برایش روی کاناپه بالشی گذاشتم و پتویی تا شده را روی زمین کنار کاناپه. پرسیدم می خواهد قبل از خواب حمام کند یا نه. گفت نه ممنون. صدایش آرام بود و غمناک. بی اختیار نگاهم به سمت لبانش رفت. انگار می خواستم محل دقیقی که کلماتش از آنجا بیرون آمده بود را بررسی کنم. باریک بودند و صورتی رنگ پریده. انگار که حوالی ظهر هول هولی ماتیکی رویشان کشیده بود و بعد به دست فراموشی سپرده بودشان. پرسیدم راستی وسایلت کجاست؟ بی آنکه حرفی بزند شانه بالا انداخت. من هم شانه بالا انداختم یعنی که whatever و به سمت اتاق خودم رفتم. زیر چشمی دیدمش که پاهای لاغر و کشیده اش را زیر پیراهن سیاهش جمع می کند. برایش یک دست لباس تمیز آوردم و کنار کاناپه اش گذاشتم. گفتم چمدان که نداری لا اقل این را بپوش از شر لباس خیس هایت خلاص شوی. سرش را بالا آورد و گفت ممنون. لبانش هنوز همان بودند، باریک و به صورتی پریده رنگ...
