تنها وجه اشتراک من و تو خاطراتی است که
داریم. خاطرات ما به هیچ وجه مشترک نیستند. تو توی لندن می رفتی کنسرت ریدیوهد با
بطری آبجویت صف اول می ایستادی و فریاد می کشیدی. من هدفنم را می گذاشتم توی گوشم
توی مینی بوس تجریش-درکه سرم را تکیه می دادم به پنجره، ریدیوهد گوش می دادم و صدایم
در نمی آمد. همان وجه اشتراک خاطرات غیر اشتراکی مان است که وادارمان می کند این غروب های بارانی دست
در گردن هم همان آهنگ های قدیمی ریدیوهد را گوش بدهیم و خیال کنیم خیلی مثل هم
هستیم.
خیلی بدجور خوابم میاد ولی می خوام
وبلاگ بنویسم تا این روزها رو یادم نرفته. امشب داشتیم با دانیال و سلینا و جورج
دم در کافه چهارم می با این توپ پری ها فوتبال می زدیم و یه آقای چاقی هم که یه سگ
چاق داشت، یه کم اونورتر داشت قهوه اش رو می خورد. سلینا پشتش به سگه بود، توپ
دستش بود، یهو برگشت و از دیدن سگ شگفتزده شد و از روی شگفتی توپ رو پرت کرد تو
هوا. سگه هم یهو پرید تو هوا و توپ رو قاپید و حالا ندو کی بدو. واسه خودش پرید
وسط چمن های میدون و ما هم همگی دنبالش. منظره ای شده بود...
خرداد عجیبی بود. هوا گرم و سرد می شد، اینترنت قطع و وصل. بیدار که بودم احساس می کردم خواب می بینم، شب ها خواب می دیدم که بیدارم. با همه ی دوستان قدیمی آنلاین حرف می زدم، هی حرف می زدم سوالات مزخرف می پرسیدم. از ترسم بود که با همه حرف می زدم. یک هفته بود که مه تمام شهر را گرفته بود. نه، شاید بیشتر از یک هفته. دانیال می گفت همیشه فکر می کرده که اگر آخر دنیایی باشد این شکلی است. من فکر می کردم دنیا هیچ وقت به آخر نخواهد رسید. دانیال می گفت همه ی دوستی ها داستان یکسانی دارند: مردم از هم جدا می افتند، اوایل دلشان تنگ می شود، چند ای میل رد و بدل می کنند، بعد هر کس درگیر زندگی خودش می شود، اگر خیلی خوش شانس باشی کارت تبریک تولدی کریسمسی چیزی هم دریافت می کنی، و بعد از چند ماه رشته ی دوستی گسسته می شود، شاید بعد از سال ها همدیگر را ببینید و تازه بفهمید که حرفی برای گفتن ندارید. خرداد عجیبی بود. روزهای جام ملت های اروپا سال 2008. پرتغال و چک بازی داشتند. شب ها من و جولی و کال روی کاناپه لم می دادیم، فوتبال می دیدیم و چیپس می خوردیم. هوا خیس بود. باران نمی بارید ولی قطرات آب در فضا بودند. همه جا خیس بود. من صندل های سفید داشتم و همانطور که روی کاناپه ای کنار جولی در کافه چارلی لمیده بودم و فوتبال تماشا می کردم برای خودم لورکا-شاملو می خواندم: دریغا عشق که شد و باز نیامد...
گیلاس ها را می گویند از لائوشن می آورند. لائوشن یعنی کوه پیر. پیرمرد می گوید خودش دستچین کرده است و لبخند بزرگی می زند. دندانهایش همه زرد و کرم خورده هستند. گیلاس ها را کیلویی 40 چوب می فروشند. می گویم نیم کیلو بده دست می برد ته سبد سه مشت گنده می ریزد توی پلاستیک و با خنده می گوید آخ فکر کنم یک کیلو شد حالا فرقی ندارد.
پیرمرد تمام گیلاس های خراب را هم قاطی
بقیه توی پلاستیک من می ریزد. ناخن هایش بلند و زرد هستند. پلاستیک را روی ترازو
می گذارد و می گوید چند تا دیگر هم بگذارم که سر راست یک کیلو و نیم شود؟ سر تکان می دهم یعنی که باشد.
فکر
کنم مرگ مثل ویزای استرالیای من باشد که می دانی روزی می آید و همیشه در سایه اش
زندگی می کنی ولی وقتی واقعا از راه می رسد شوکه می شوی و نمی دانی باید چکار کنی.
من حالا ولی کمی بهترم، یکی دو ماه دیگر باز باید از این شهر بروم و قرار است اصلا
احساساتی نشوم این بار.
دانیال آدم خنده داری است. راستش را
بخواهید یکجورهایی خل و چل است. می گوید اهل بارسلون است. حرف ر توی بارسلون را
یکجورهایی خیلی رررر تلفظ می کند. می نشیند پشت میز ما توی کافه، یک ریز سیگار می
کشد و تند تند حرف می زند و تا آهنگ اسپانیایی لاتینی چیزی پخش می شود بلند می شود
و قر می دهد. آن اوایل دانیال را همه چپ چپ نگاه می کردند، او هم خیره می شد به
مردم و می گفت چیه؟ فکر می کنین پسر بدی
هستم؟ حالا ولی دانیال را همه دوست دارند. وقتی آهنگ اسپانیایی لاتینی قرداری چیزی
پخش می شود و دانیال سرش گرم چیز دیگری است بهش اشاره می کنند و می گویند دِ پاشو
قر بده دیگه.
دانیال موهای عجیب و غریب و فرفری دارد.
از وقتی موهایش را کوتاه کرده است، موهایش گاهی رو به بالا می ایستند و سیخ سیخی
می شوند. مارک می گوید این دوست اسپانیایی من با موهای آنتنی اش برنامه های
ماهواره را می گیرد. بعد غش غش به حرف خودش می خندد. دانیال هیچ وقت موهایش را
شانه نمی کند. می گوید گاهی مادرم یا دوست دختری چیزی موهایم را شانه می کشند ولی
من به شانه احتیاجی ندارم دوست دارم دلشان خوش باشد. پشت سرش یک برآمدگی بزرگ
دارد. برآمدگی از زیر موهایش پیدا نیست ولی از من خواست که دست بزنم و ببینم که
غده دارد. می گوید این برآمدگی غده نیست. بچه که بوده است می رود توی پارک و همراه
بچه ها از این میله های آتش نشانی چرخ چرخان پایین می آید. بعد یکهو به ذهنش می
رسد که چقدر بامزه می شود اگر سر و ته يعنی با سر پایین بیاید. می گوید فکر بعدش
را نکرده بوده است، سر و ته دور میله ی آتش نشانی چرخیده است و با مخ به زمین
خورده است. می گوید همه ی بچه ها اول ساکت شده اند بعد حسابی خندیده اند. دانیال
را یکراست برده اند بیمارستان. می گوید به هر حال، خیلی بامزه بود، بچه ها حسابی
خندیدند.
کابوس
توله سگ امروز عصری تمام می شود. پاپی امروز عصری اسباب کشی می کند. دیروز که از
خانه آمدم بیرون با او خداحافظی کردم و می دانم که دیگر هرگز نخواهم دیدش. گفت عصری
فلانی میاید کمکش که وسایلش را ببرد. توله سگ به خانه ی همان فلانی اسباب کشی می
کند. نزدیکی های ظهر، قبل از اینکه پاپی و فلانی بیایند کامپیوترم را برداشتم و از
خانه زدم بیرون. دیروز هم آمدم اینجا. بعد از اینکه پاپی رفت آمدم اینجا. قبلش رفتم
کنار پنجره، از همین طبقه ی پنجم، ماشین خاکستری فلانی را دیدم که کنار در ورودی
ما ایستاد و پاپی با دامن کوتاه و رانهای سفید و موهای حلقه حلقه اش سوار شد.
ماشین چند ثانیه ای بی حرکت ایستاده بود و بعد چراغ راهنمای نارنجی سمت راست چشمکی
زده بوده و ماشین راه افتاده بود. از پنجره ی طبقه ی پنجم که نمی شد توی ماشین را
دید. حدس زدم که دلیل آن چند ثانیه مکث چه چیزی می توانست بوده باشد. بعد به خودم
گفتم مگر خودآزاری داشتی که رفتی کنار پنجره. لابد می خواستم مثل فیلم ها بشود که
آخرش دو نفر با خوبی و خوشی به جایی می روند و یکی کنار پنجره، غمگین، دورشدنشان
را تماشا می کند. و خورشید داشت غروب می کرد آن لحظه که ماشین در انتهای خیابان
پیچید و ناپدید شد.
If I could offer you only one tip for the future, sunscreen would be
it.
گویی این پنج شنبه های لعنتی اجتناب
ناپذيرند. صبح تمام شهر خاکستری است. از خیابانی که نمی دانی نامش چیست و نمی دانی
کجای شهر است می گذری سوار اتوبوس دویست و بیست و نمی دانی چند می شوی و به سوی
مقصدی که نمی دانی کجاست می روی. لعنت به این رفتن ها که همیشه باید رفت. نه آنجا
جای ماندن بود و نه اينجا جای ماندن است. همیشه باید رفت. انگار خواب دیده بودی
بهار شده است وگرنه این خیابان ها که هنوز سردند و باد میانشان هوهو می کشد.
از این يکشنبه که امروزه تا اون يکشنبه
که منظور منه سه هفته راهه. امروز اولین یخ زمستونی هم از آسمون بارید. همه جا
ساکت و خاکستری بود. همه دست به دست هم بدیم دعا کنیم که این سه هفته رو هم زنده
بمونیم.
جلف ترین واقعه ی سال، کریسمسه. از
اینکه این زمبل و زیمبوهای بدرنگ و جیق جیقی رو آویزون می کنن به در و دیوار کلاس
هام هیچ خوشم نمیاد. الکی نقاشی بچه ها رو از روی دیوار می کنن جاش پاپانوئل و
ستاره و روبان و جعبه رنگی و آدم برفی آویزون می کنن.
همین...
