تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

نمی دونم.

همه چیز آرام است. گاهی خوشحالم، گاهی دلم می گیرد، مثل همه ی آدم های معمولی دیگر احتمالا.

کارهای بزرگی خیال ندارم در زندگی ام انجام بدهم. دارم زور می زنم که معمولی باشم. می دانید دیگر معمولی چیست... شغل اداری، خانه ی دو خوابه، ماشین نه بزرگ نه کوچک، دو سه تا دوست برای آخر هفته ها، ورزش و سالاد روزانه، سیگار نه،  سالی یک بار مرخصی یک ماهه و مسافرت امن به جاهای شناخته شده.

سرم با دوربینم خیلی گرم است ولی این روزها.


+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 21:12  توسط Keep Talking  | 

من؟ حرف هایم توی قطارها گم می شوند وگرنه تا به حال برایتان از خانم و آقای یای گفته بودم و از مغازه ی آت و آشغال فروشی ای که در آن کار می کنم و از بی تفاوتی ام نسبت به شغل جدیدم و از سردی هوا و از بستنی فروشی روبروی مغازه و از زن و شوهر کره ای صاحب آن و از دخترک لاغری که بستنی می فروشد و از شلوغی خیابان ها و از مردی که هر روز نامه ها را می آورد و از قیمت اجناس داخل مغازه و از سختنی زندگی و سر آخر از لولیتا... لولیتا که هر روز، تقریبا هر روز، با لیوان قهوه اش از جلوی در رد می شود، موهای بلند و صاف مشکی اش را با حرکت سر از جلوی چشمان بادامی اش کنار می زند و با عجله به جایی ته کوچه می رود و از نظر ناپدید می گردد.

 

لو را فقط به این خاطر لو نامیده ام که بار اولی که از جلوی مغازه رد شد، من روی صندلی پشت پیشخوان نشسته بودم و چون مشتری نبود کتاب لولیتا را می خواندم. با شنیدن صدای پایش سر بلند کردم و دیدمش که با دوستی هم قد و قواره ی خودش و با لیوان بلند قهوه در دست سر تکان داد تا موهای بلند و صاف مشکی اش را از جلوی چشمان بادامی اش کنار بزند و چیزی به دوستش بگوید که هرگز ندانستم چه بود.

 

امروز بعد از تعطیلی مغازه برای قدم زدن به ته کوچه رفتم تا مگر نشانی از لو یا محلی که هر روز به آنجا می رود پیدا کنم. آن ته، چیزی نبود جز یک گالری نقاشی و یک رستوران. لو یا نقاش است یا آشپز.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 23:9  توسط Keep Talking  | 

سیدنی بزرگ است. مردم رنگ و وارنگ در حومه های شهر می نشینند توی قطار تیره رنگ و کهنه ای که از تونل های سیاه می گذرد و می روند مرکز شهر که کار کنند یا درس بخوانند یا هیچ کدام. بعد شب ها می نشینند توی همان قطار و برمی گردند خانه هایشان که فردا صبح باز سوار همان قطار شوند و ...

مردم رنگ و وارنگ در قطارها روزنامه های رنگ و وارنگ می خوانند، هدفن می گذارند توی گوششان و از پنجره ها زل می زنند به تاریکی. با ایرانی ها سلام و علیک نمی کنم. دیروز پیرمردی را دیدم که مجله جوانان می خواند، نمی دانم شماره ی چند سال چندم بود و از کجا گیرش آورده بود. شاید پدرش سال ها پیش از ایران برایش فرستاده بود و او تازه یادش افتاده بود بخواندش یا شاید از همان سال ها قبل هر روز توی قطار همین مجله را می خواند و منتظر است تا شماره ی بعدی را کسی برایش از ایران پست کند. خیلی ها را دیده ام که وقتی ازشان می پرسند اهل کجا هستی می گویند پرشیا و بعد به قول دوستی از میان پشم و پبله ی سینه شان گردنبند فروهری در می آورند نشان طرف می دهند و در مورد کوروش سخنرانی می کنند. من به کسی کاری ندارم و دلم می خواهد همه جای دنیا همیشه تابستان باشد.

پ.ن: اینسومنیاک و امیر مرسی که اینجا را می خوانید. من خودم گاهی این پنج شنبه های لعنتی را می خوانم. حقیقت این است که It’s above love و چیزهایی از این قبیل که این حس خوب و عجیب را دارد. دو سه تا چیز دیگر که بنویسم آن پنج شنبه های لعنتی می رود توی آرشیو و من دیگر نمی خوانمش. شما هم دیگر نخوانید تا بلکه بعدها چیز دیگری نوشته شود. کاربرد درست کلمه ی "بلکه" را هم راستش را بخواهید، نمی دانم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 21:50  توسط Keep Talking  | 

تنها وجه اشتراک من و تو خاطراتی است که داریم. خاطرات ما به هیچ وجه مشترک نیستند. تو توی لندن می رفتی کنسرت ریدیوهد با بطری آبجویت صف اول می ایستادی و فریاد می کشیدی. من هدفنم را می گذاشتم توی گوشم توی مینی بوس تجریش-درکه سرم را تکیه می دادم به پنجره، ریدیوهد گوش می دادم و صدایم در نمی آمد. همان وجه اشتراک خاطرات غیر اشتراکی مان است که وادارمان می کند این غروب های بارانی دست در گردن هم همان آهنگ های قدیمی ریدیوهد را گوش بدهیم و خیال کنیم خیلی مثل هم هستیم.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 23:24  توسط Keep Talking  | 

خیلی بدجور خوابم میاد ولی می خوام وبلاگ بنویسم تا این روزها رو یادم نرفته. امشب داشتیم با دانیال و سلینا و جورج دم در کافه چهارم می با این توپ پری ها فوتبال می زدیم و یه آقای چاقی هم که یه سگ چاق داشت، یه کم اونورتر داشت قهوه اش رو می خورد. سلینا پشتش به سگه بود، توپ دستش بود، یهو برگشت و از دیدن سگ شگفتزده شد و از روی شگفتی توپ رو پرت کرد تو هوا. سگه هم یهو پرید تو هوا و توپ رو قاپید و حالا ندو کی بدو. واسه خودش پرید وسط چمن های میدون و ما هم همگی دنبالش. منظره ای شده بود...

فردا باید برم یه شرکت دانمارکی که یک ساعت و نیم تا آموزشگاه ما راهه به یه آقای چینی نیم ساعت زبون انگلیسی یاد بدم. گفتم آخه چه کاریه.... رییسم گفت تو کاریت نباشه، اونا پولش رو می دن. در دنیا چیزهای زیادی هست که من نمی فهمم.

 حیف که خیلی خیلی خوابم میاد وگرنه از کلی هم می نوشتم که کفش هاش رو در خیابون گم می کنه، کسی به سمتش مدفوع پرتاب می کنه و هزار تا بلای عجیب و غریب دیگه .... حیف که خیلی خوابم میاد.

 
+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 23:59  توسط Keep Talking  | 

خرداد عجیبی بود. هوا گرم و سرد می شد، اینترنت قطع و وصل. بیدار که بودم احساس می کردم خواب می بینم، شب ها خواب می دیدم که بیدارم. با همه ی دوستان قدیمی آنلاین حرف می زدم، هی حرف می زدم سوالات مزخرف می پرسیدم. از ترسم بود که با همه حرف می زدم. یک هفته بود که مه تمام شهر را گرفته بود. نه، شاید بیشتر از یک هفته. دانیال می گفت همیشه فکر می کرده که اگر آخر دنیایی باشد این شکلی است. من فکر می کردم دنیا هیچ وقت به آخر نخواهد رسید. دانیال می گفت همه ی دوستی ها داستان یکسانی دارند: مردم از هم جدا می افتند، اوایل دلشان تنگ می شود، چند ای میل رد و بدل می کنند، بعد هر کس درگیر زندگی خودش می شود، اگر خیلی خوش شانس باشی کارت تبریک تولدی کریسمسی چیزی هم دریافت می کنی، و بعد از چند ماه رشته ی دوستی گسسته می شود، شاید بعد از سال ها همدیگر را ببینید و تازه بفهمید که حرفی برای گفتن ندارید. خرداد عجیبی بود. روزهای جام ملت های اروپا سال 2008. پرتغال و چک بازی داشتند. شب ها من و جولی و کال روی کاناپه لم می دادیم، فوتبال می دیدیم و چیپس می خوردیم. هوا خیس بود. باران نمی بارید ولی قطرات آب در فضا بودند. همه جا خیس بود. من صندل های سفید داشتم و همانطور که روی کاناپه ای کنار جولی در کافه چارلی لمیده بودم و فوتبال تماشا می کردم برای خودم لورکا-شاملو می خواندم: دریغا عشق که شد  و باز نیامد...


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 9:35  توسط Keep Talking  | 

گیلاس ها را می گویند از لائوشن می آورند. لائوشن یعنی کوه پیر. پیرمرد می گوید خودش دستچین کرده است و لبخند بزرگی می زند. دندانهایش همه زرد و کرم خورده هستند. گیلاس ها را کیلویی 40 چوب می فروشند. می گویم نیم کیلو بده دست می برد ته سبد سه مشت گنده می ریزد توی پلاستیک و با خنده می گوید آخ فکر کنم یک کیلو شد حالا فرقی ندارد.

شهر پر از پروانه های سفید شده است. دور شمشادها می چرخند و روی چمن لم می دهند. یکی دو تا نیستند خیلی زیادند. پروانه های سفید همه جا هستند. در کوچه ها، در بزرگراه ها، در ساحل، روی پله های خانه ها، جلوی در مغازه ها، روی کپه های آشغال و روی گل های پارک ها. شب و روز نمی شناسند. روزها همه جا چرخ می زنند و شب ها زیر نور چراغ ها جمع می شوند. مردم می گویند بدشگونند. بعضی ها می گویند پروانه ها از غرب آمده اند، از سرزمین های زلزله. بعضی دیگر می گویند این ها همه اش خرافات است. شهرداری این روزها درخت ها را سمپاشی می کند.

 امروز روز سوم عزای عمومی است. دیشب تمام کافه ها و بار ها تعطیل بودند. من بودم و دانیال و کلی. بی هدف راه می رفتیم و حرف می زدیم. کلی گفت یکی از شاگردانش در سه دقیقه سکوت برای احترام به زلزله زدگان گریه کرده است. دانیال گفت این که چیزی نیست من خودم هم گریه ام گرفته بود. کلی گفت ولی دبیرستان را تمام کرده است مادربزرگش نگذاشته است برود دانشگاه، پولی که سال ها برایش کنار گذاشته بوده است را داده است به کلی و گفته است به جای دانشگاه رفتن، سفر کن. کلی بی هدف رفته است فرودگاه و تمام دنیا را گشته است. سال هاست که مادربزرگش را ندیده است. کلی را دوست دارم. پرسیدم بعدش چی؟ حواسش پرت پروانه های سفیدی شده بود که دور چراغی می چرخیدند. گفت بچه ها جریان این پروانه ها چیست؟

پیرمرد تمام گیلاس های خراب را هم قاطی بقیه توی پلاستیک من می ریزد. ناخن هایش بلند و زرد هستند. پلاستیک را روی ترازو می گذارد و می گوید چند تا دیگر هم بگذارم که سر راست یک کیلو و نیم شود؟ سر تکان می دهم یعنی که باشد.

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 12:43  توسط Keep Talking  | 

فکر کنم مرگ مثل ویزای استرالیای من باشد که می دانی روزی می آید و همیشه در سایه اش زندگی می کنی ولی وقتی واقعا از راه می رسد شوکه می شوی و نمی دانی باید چکار کنی. من حالا ولی کمی بهترم، یکی دو ماه دیگر باز باید از این شهر بروم و قرار است اصلا احساساتی نشوم این بار.

 از معدود کتاب های مارکز که نخوانده ام عشق سالهای وبا است. دیروز ولی فیلم را دیدم. فیلم خوبی از آب درنيامده بود. لوس بود.

 این روزها تمرین فلوت می کنم. موسیقی چینی نت ندارد عدد دارد. خوش دارم ساعت 7 صبح بیدار شوم بروم کنار پنجره مردم را تماشا کنم که بدو بدو سر کار می روند، بعد از توی یخچال یک توت فرنگی بردارم، کمی فلوت بزنم و برگردم توی رختخواب.


 
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 9:12  توسط Keep Talking  | 

دانیال آدم خنده داری است. راستش را بخواهید یکجورهایی خل و چل است. می گوید اهل بارسلون است. حرف ر توی بارسلون را یکجورهایی خیلی رررر تلفظ می کند. می نشیند پشت میز ما توی کافه، یک ریز سیگار می کشد و تند تند حرف می زند و تا آهنگ اسپانیایی لاتینی چیزی پخش می شود بلند می شود و قر می دهد. آن اوایل دانیال را همه چپ چپ نگاه می کردند، او هم خیره می شد به مردم و می گفت چیه؟ فکر می کنین پسر  بدی هستم؟ حالا ولی دانیال را همه دوست دارند. وقتی آهنگ اسپانیایی لاتینی قرداری چیزی پخش می شود و دانیال سرش گرم چیز دیگری است بهش اشاره می کنند و می گویند دِ پاشو قر بده دیگه.

 
دانیال موهای عجیب و غریب و فرفری دارد. از وقتی موهایش را کوتاه کرده است، موهایش گاهی رو به بالا می ایستند و سیخ سیخی می شوند. مارک می گوید این دوست اسپانیایی من با موهای آنتنی اش برنامه های ماهواره را می گیرد. بعد غش غش به حرف خودش می خندد. دانیال هیچ وقت موهایش را شانه نمی کند. می گوید گاهی مادرم یا دوست دختری چیزی موهایم را شانه می کشند ولی من به شانه احتیاجی ندارم دوست دارم دلشان خوش باشد. پشت سرش یک برآمدگی بزرگ دارد. برآمدگی از زیر موهایش پیدا نیست ولی از من خواست که دست بزنم و ببینم که غده دارد. می گوید این برآمدگی غده نیست. بچه که بوده است می رود توی پارک و همراه بچه ها از این میله های آتش نشانی چرخ چرخان پایین می آید. بعد یکهو به ذهنش می رسد که چقدر بامزه می شود اگر سر و ته يعنی با سر پایین بیاید. می گوید فکر بعدش را نکرده بوده است، سر و ته دور میله ی آتش نشانی چرخیده است و با مخ به زمین خورده است. می گوید همه ی بچه ها اول ساکت شده اند بعد حسابی خندیده اند. دانیال را یکراست برده اند بیمارستان. می گوید به هر حال، خیلی بامزه بود، بچه ها حسابی خندیدند.

یک فیلم ده دقیقه ای ساخته است. اسمش فیلم هست مرد چینی و همسایه. فیلم در اتاق یک هتل در پکن ساخته شده است. بازیگران دانیال، لوییجی و یک دوست چینی هستند. داستان فیلم از این قرار است که مرد چینی یک قطعه ی الکترونیکی خیلی مهم دارد که رییس دانیال می خواهدش. مرد چینی در هتل زندگی می کند. دانیال در حالی که دو حوله به دست دارد در را باز می کند و وارد اتاق مرد چینی می شود. مرد چینی می گوید آیا تو مرد حوله ها هستی؟ دانیال می گوید بلی. بعد بطری کوکا کولا را روی حوله خالی می کند و جلوی دماغ مرد چینی می گیرد. مرد چینی را که بی درنگ بیهوش شده است در ملافه ای می پیچد و کشان کشان از اتاق بیرون می برد. در راهروی هتل زن خدمتکاری که روحش هم ماجرای فیلم خبر ندارد جلوی گاری نظافت ایستاده است و با تعجب صحنه را نگاه می کند. دانیال برمی گردد و به او می گوید هیییییس. باری، دانیال به اتاق برمی گردد همه جا را می گردد و چون قطعه را پیدا نمی کند با رییس تماس می گیرد. در همین گیر و دار همسایه که سر و صدا را شنیده است وارد اتاق می شود. دانیال دستپاچه او را هم می کشد و لای پتو می پیچد و از اتاق بیرون می اندازد. قطعه ی الکترونیکی هرگز پیدا نمی شود.


فیلم را توی کامپیوترش داشت. در کافه نشانمان داد. خنده دار بود. گفتیم بازی ها خیلی خنده دار بود. گفت آره ولی داستانش خیلی بی معنی بود، نه؟

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 13:30  توسط Keep Talking  | 

کابوس توله سگ امروز عصری تمام می شود. پاپی امروز عصری اسباب کشی می کند. دیروز که از خانه آمدم بیرون با او خداحافظی کردم و می دانم که دیگر هرگز نخواهم دیدش. گفت عصری فلانی میاید کمکش که وسایلش را ببرد. توله سگ به خانه ی همان فلانی اسباب کشی می کند. نزدیکی های ظهر، قبل از اینکه پاپی و فلانی بیایند کامپیوترم را برداشتم و از خانه زدم بیرون. دیروز هم آمدم اینجا. بعد از اینکه پاپی رفت آمدم اینجا. قبلش رفتم کنار پنجره، از همین طبقه ی پنجم، ماشین خاکستری فلانی را دیدم که کنار در ورودی ما ایستاد و پاپی با دامن کوتاه و رانهای سفید و موهای حلقه حلقه اش سوار شد. ماشین چند ثانیه ای بی حرکت ایستاده بود و بعد چراغ راهنمای نارنجی سمت راست چشمکی زده بوده و ماشین راه افتاده بود. از پنجره ی طبقه ی پنجم که نمی شد توی ماشین را دید. حدس زدم که دلیل آن چند ثانیه مکث چه چیزی می توانست بوده باشد. بعد به خودم گفتم مگر خودآزاری داشتی که رفتی کنار پنجره. لابد می خواستم مثل فیلم ها بشود که آخرش دو نفر با خوبی و خوشی به جایی می روند و یکی کنار پنجره، غمگین، دورشدنشان را تماشا می کند. و خورشید داشت غروب می کرد آن لحظه که ماشین در انتهای خیابان پیچید و ناپدید شد.

 همیشه دوست دارم کل ماجرا زیبا باشد. ترجیح می دهم ماجراها به تراژدی زیبایی ختم شوند تا اینکه پایان خوب ولی زشتی داشته باشند. تراژدی پاپی پایان زیبایی داشت. کل تصویری که در آخر داستان به جا ماند زیبا بود. ران های سفید پاپی و غروب خورشید و ماشین خاکستری ای که دور می شد. تصویر فوق العاده ای بود. رنگ ها با هم همخوانی داشتند. اگر کنار پنجره نمی رفتم نمی دیدمش. باری، آن ها رفتند کمی گریه کردم و بعد به خودم گفتم بس است. و واقعا هم منظورم همین بود. بس بود. بس است.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 16:45  توسط Keep Talking  |