تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تنها وجه اشتراک من و تو خاطراتی است که داریم. خاطرات ما به هیچ وجه مشترک نیستند. تو توی لندن می رفتی کنسرت ریدیوهد با بطری آبجویت صف اول می ایستادی و فریاد می کشیدی. من هدفنم را می گذاشتم توی گوشم توی مینی بوس تجریش-درکه سرم را تکیه می دادم به پنجره، ریدیوهد گوش می دادم و صدایم در نمی آمد. همان وجه اشتراک خاطرات غیر اشتراکی مان است که وادارمان می کند این غروب های بارانی دست در گردن هم همان آهنگ های قدیمی ریدیوهد را گوش بدهیم و خیال کنیم خیلی مثل هم هستیم.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 23:24  توسط Keep Talking  | 

خیلی بدجور خوابم میاد ولی می خوام وبلاگ بنویسم تا این روزها رو یادم نرفته. امشب داشتیم با دانیال و سلینا و جورج دم در کافه چهارم می با این توپ پری ها فوتبال می زدیم و یه آقای چاقی هم که یه سگ چاق داشت، یه کم اونورتر داشت قهوه اش رو می خورد. سلینا پشتش به سگه بود، توپ دستش بود، یهو برگشت و از دیدن سگ شگفتزده شد و از روی شگفتی توپ رو پرت کرد تو هوا. سگه هم یهو پرید تو هوا و توپ رو قاپید و حالا ندو کی بدو. واسه خودش پرید وسط چمن های میدون و ما هم همگی دنبالش. منظره ای شده بود...

فردا باید برم یه شرکت دانمارکی که یک ساعت و نیم تا آموزشگاه ما راهه به یه آقای چینی نیم ساعت زبون انگلیسی یاد بدم. گفتم آخه چه کاریه.... رییسم گفت تو کاریت نباشه، اونا پولش رو می دن. در دنیا چیزهای زیادی هست که من نمی فهمم.

 حیف که خیلی خیلی خوابم میاد وگرنه از کلی هم می نوشتم که کفش هاش رو در خیابون گم می کنه، کسی به سمتش مدفوع پرتاب می کنه و هزار تا بلای عجیب و غریب دیگه .... حیف که خیلی خوابم میاد.

 
+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 23:59  توسط Keep Talking  | 

خرداد عجیبی بود. هوا گرم و سرد می شد، اینترنت قطع و وصل. بیدار که بودم احساس می کردم خواب می بینم، شب ها خواب می دیدم که بیدارم. با همه ی دوستان قدیمی آنلاین حرف می زدم، هی حرف می زدم سوالات مزخرف می پرسیدم. از ترسم بود که با همه حرف می زدم. یک هفته بود که مه تمام شهر را گرفته بود. نه، شاید بیشتر از یک هفته. دانیال می گفت همیشه فکر می کرده که اگر آخر دنیایی باشد این شکلی است. من فکر می کردم دنیا هیچ وقت به آخر نخواهد رسید. دانیال می گفت همه ی دوستی ها داستان یکسانی دارند: مردم از هم جدا می افتند، اوایل دلشان تنگ می شود، چند ای میل رد و بدل می کنند، بعد هر کس درگیر زندگی خودش می شود، اگر خیلی خوش شانس باشی کارت تبریک تولدی کریسمسی چیزی هم دریافت می کنی، و بعد از چند ماه رشته ی دوستی گسسته می شود، شاید بعد از سال ها همدیگر را ببینید و تازه بفهمید که حرفی برای گفتن ندارید. خرداد عجیبی بود. روزهای جام ملت های اروپا سال 2008. پرتغال و چک بازی داشتند. شب ها من و جولی و کال روی کاناپه لم می دادیم، فوتبال می دیدیم و چیپس می خوردیم. هوا خیس بود. باران نمی بارید ولی قطرات آب در فضا بودند. همه جا خیس بود. من صندل های سفید داشتم و همانطور که روی کاناپه ای کنار جولی در کافه چارلی لمیده بودم و فوتبال تماشا می کردم برای خودم لورکا-شاملو می خواندم: دریغا عشق که شد  و باز نیامد...


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 9:35  توسط Keep Talking  | 

گیلاس ها را می گویند از لائوشن می آورند. لائوشن یعنی کوه پیر. پیرمرد می گوید خودش دستچین کرده است و لبخند بزرگی می زند. دندانهایش همه زرد و کرم خورده هستند. گیلاس ها را کیلویی 40 چوب می فروشند. می گویم نیم کیلو بده دست می برد ته سبد سه مشت گنده می ریزد توی پلاستیک و با خنده می گوید آخ فکر کنم یک کیلو شد حالا فرقی ندارد.

شهر پر از پروانه های سفید شده است. دور شمشادها می چرخند و روی چمن لم می دهند. یکی دو تا نیستند خیلی زیادند. پروانه های سفید همه جا هستند. در کوچه ها، در بزرگراه ها، در ساحل، روی پله های خانه ها، جلوی در مغازه ها، روی کپه های آشغال و روی گل های پارک ها. شب و روز نمی شناسند. روزها همه جا چرخ می زنند و شب ها زیر نور چراغ ها جمع می شوند. مردم می گویند بدشگونند. بعضی ها می گویند پروانه ها از غرب آمده اند، از سرزمین های زلزله. بعضی دیگر می گویند این ها همه اش خرافات است. شهرداری این روزها درخت ها را سمپاشی می کند.

 امروز روز سوم عزای عمومی است. دیشب تمام کافه ها و بار ها تعطیل بودند. من بودم و دانیال و کلی. بی هدف راه می رفتیم و حرف می زدیم. کلی گفت یکی از شاگردانش در سه دقیقه سکوت برای احترام به زلزله زدگان گریه کرده است. دانیال گفت این که چیزی نیست من خودم هم گریه ام گرفته بود. کلی گفت ولی دبیرستان را تمام کرده است مادربزرگش نگذاشته است برود دانشگاه، پولی که سال ها برایش کنار گذاشته بوده است را داده است به کلی و گفته است به جای دانشگاه رفتن، سفر کن. کلی بی هدف رفته است فرودگاه و تمام دنیا را گشته است. سال هاست که مادربزرگش را ندیده است. کلی را دوست دارم. پرسیدم بعدش چی؟ حواسش پرت پروانه های سفیدی شده بود که دور چراغی می چرخیدند. گفت بچه ها جریان این پروانه ها چیست؟

پیرمرد تمام گیلاس های خراب را هم قاطی بقیه توی پلاستیک من می ریزد. ناخن هایش بلند و زرد هستند. پلاستیک را روی ترازو می گذارد و می گوید چند تا دیگر هم بگذارم که سر راست یک کیلو و نیم شود؟ سر تکان می دهم یعنی که باشد.

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 12:43  توسط Keep Talking  | 

فکر کنم مرگ مثل ویزای استرالیای من باشد که می دانی روزی می آید و همیشه در سایه اش زندگی می کنی ولی وقتی واقعا از راه می رسد شوکه می شوی و نمی دانی باید چکار کنی. من حالا ولی کمی بهترم، یکی دو ماه دیگر باز باید از این شهر بروم و قرار است اصلا احساساتی نشوم این بار.

 از معدود کتاب های مارکز که نخوانده ام عشق سالهای وبا است. دیروز ولی فیلم را دیدم. فیلم خوبی از آب درنيامده بود. لوس بود.

 این روزها تمرین فلوت می کنم. موسیقی چینی نت ندارد عدد دارد. خوش دارم ساعت 7 صبح بیدار شوم بروم کنار پنجره مردم را تماشا کنم که بدو بدو سر کار می روند، بعد از توی یخچال یک توت فرنگی بردارم، کمی فلوت بزنم و برگردم توی رختخواب.


 
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 9:12  توسط Keep Talking  | 

دانیال آدم خنده داری است. راستش را بخواهید یکجورهایی خل و چل است. می گوید اهل بارسلون است. حرف ر توی بارسلون را یکجورهایی خیلی رررر تلفظ می کند. می نشیند پشت میز ما توی کافه، یک ریز سیگار می کشد و تند تند حرف می زند و تا آهنگ اسپانیایی لاتینی چیزی پخش می شود بلند می شود و قر می دهد. آن اوایل دانیال را همه چپ چپ نگاه می کردند، او هم خیره می شد به مردم و می گفت چیه؟ فکر می کنین پسر  بدی هستم؟ حالا ولی دانیال را همه دوست دارند. وقتی آهنگ اسپانیایی لاتینی قرداری چیزی پخش می شود و دانیال سرش گرم چیز دیگری است بهش اشاره می کنند و می گویند دِ پاشو قر بده دیگه.

 
دانیال موهای عجیب و غریب و فرفری دارد. از وقتی موهایش را کوتاه کرده است، موهایش گاهی رو به بالا می ایستند و سیخ سیخی می شوند. مارک می گوید این دوست اسپانیایی من با موهای آنتنی اش برنامه های ماهواره را می گیرد. بعد غش غش به حرف خودش می خندد. دانیال هیچ وقت موهایش را شانه نمی کند. می گوید گاهی مادرم یا دوست دختری چیزی موهایم را شانه می کشند ولی من به شانه احتیاجی ندارم دوست دارم دلشان خوش باشد. پشت سرش یک برآمدگی بزرگ دارد. برآمدگی از زیر موهایش پیدا نیست ولی از من خواست که دست بزنم و ببینم که غده دارد. می گوید این برآمدگی غده نیست. بچه که بوده است می رود توی پارک و همراه بچه ها از این میله های آتش نشانی چرخ چرخان پایین می آید. بعد یکهو به ذهنش می رسد که چقدر بامزه می شود اگر سر و ته يعنی با سر پایین بیاید. می گوید فکر بعدش را نکرده بوده است، سر و ته دور میله ی آتش نشانی چرخیده است و با مخ به زمین خورده است. می گوید همه ی بچه ها اول ساکت شده اند بعد حسابی خندیده اند. دانیال را یکراست برده اند بیمارستان. می گوید به هر حال، خیلی بامزه بود، بچه ها حسابی خندیدند.

یک فیلم ده دقیقه ای ساخته است. اسمش فیلم هست مرد چینی و همسایه. فیلم در اتاق یک هتل در پکن ساخته شده است. بازیگران دانیال، لوییجی و یک دوست چینی هستند. داستان فیلم از این قرار است که مرد چینی یک قطعه ی الکترونیکی خیلی مهم دارد که رییس دانیال می خواهدش. مرد چینی در هتل زندگی می کند. دانیال در حالی که دو حوله به دست دارد در را باز می کند و وارد اتاق مرد چینی می شود. مرد چینی می گوید آیا تو مرد حوله ها هستی؟ دانیال می گوید بلی. بعد بطری کوکا کولا را روی حوله خالی می کند و جلوی دماغ مرد چینی می گیرد. مرد چینی را که بی درنگ بیهوش شده است در ملافه ای می پیچد و کشان کشان از اتاق بیرون می برد. در راهروی هتل زن خدمتکاری که روحش هم ماجرای فیلم خبر ندارد جلوی گاری نظافت ایستاده است و با تعجب صحنه را نگاه می کند. دانیال برمی گردد و به او می گوید هیییییس. باری، دانیال به اتاق برمی گردد همه جا را می گردد و چون قطعه را پیدا نمی کند با رییس تماس می گیرد. در همین گیر و دار همسایه که سر و صدا را شنیده است وارد اتاق می شود. دانیال دستپاچه او را هم می کشد و لای پتو می پیچد و از اتاق بیرون می اندازد. قطعه ی الکترونیکی هرگز پیدا نمی شود.


فیلم را توی کامپیوترش داشت. در کافه نشانمان داد. خنده دار بود. گفتیم بازی ها خیلی خنده دار بود. گفت آره ولی داستانش خیلی بی معنی بود، نه؟

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 13:30  توسط Keep Talking  | 

کابوس توله سگ امروز عصری تمام می شود. پاپی امروز عصری اسباب کشی می کند. دیروز که از خانه آمدم بیرون با او خداحافظی کردم و می دانم که دیگر هرگز نخواهم دیدش. گفت عصری فلانی میاید کمکش که وسایلش را ببرد. توله سگ به خانه ی همان فلانی اسباب کشی می کند. نزدیکی های ظهر، قبل از اینکه پاپی و فلانی بیایند کامپیوترم را برداشتم و از خانه زدم بیرون. دیروز هم آمدم اینجا. بعد از اینکه پاپی رفت آمدم اینجا. قبلش رفتم کنار پنجره، از همین طبقه ی پنجم، ماشین خاکستری فلانی را دیدم که کنار در ورودی ما ایستاد و پاپی با دامن کوتاه و رانهای سفید و موهای حلقه حلقه اش سوار شد. ماشین چند ثانیه ای بی حرکت ایستاده بود و بعد چراغ راهنمای نارنجی سمت راست چشمکی زده بوده و ماشین راه افتاده بود. از پنجره ی طبقه ی پنجم که نمی شد توی ماشین را دید. حدس زدم که دلیل آن چند ثانیه مکث چه چیزی می توانست بوده باشد. بعد به خودم گفتم مگر خودآزاری داشتی که رفتی کنار پنجره. لابد می خواستم مثل فیلم ها بشود که آخرش دو نفر با خوبی و خوشی به جایی می روند و یکی کنار پنجره، غمگین، دورشدنشان را تماشا می کند. و خورشید داشت غروب می کرد آن لحظه که ماشین در انتهای خیابان پیچید و ناپدید شد.

 همیشه دوست دارم کل ماجرا زیبا باشد. ترجیح می دهم ماجراها به تراژدی زیبایی ختم شوند تا اینکه پایان خوب ولی زشتی داشته باشند. تراژدی پاپی پایان زیبایی داشت. کل تصویری که در آخر داستان به جا ماند زیبا بود. ران های سفید پاپی و غروب خورشید و ماشین خاکستری ای که دور می شد. تصویر فوق العاده ای بود. رنگ ها با هم همخوانی داشتند. اگر کنار پنجره نمی رفتم نمی دیدمش. باری، آن ها رفتند کمی گریه کردم و بعد به خودم گفتم بس است. و واقعا هم منظورم همین بود. بس بود. بس است.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 16:45  توسط Keep Talking  | 

Ladies and Gentlemen of the class of ’97

 توله سگ، توله سگ نیست. دخترک بیست و یک ساله ی زیبا و بلند اندامی است که همیشه شاد است. اسم واقعی اش وانگ یک چیزی جینگ است. اسم مستعار خودش را گذاشته است پاپی که وادارم می کند توله سگ صدایش کنم، هر روز، روزی هفت هشت بار، و بلکه بیشتر.

If I could offer you only one tip for the future, sunscreen would be it.

 توله سگ همیشه، یعنی از روز ازل تا همین یکی دو ماه پیش که به شهر ما آمد، در یکی از شهرهای کوچک اطراف شهر ما زندگی می کرده است. توله سگ با اینکه چینی است، سعی می کند کره ای باشد. زبان کره ای را خوب حرف می زند و غذاهای کره ای را خوب می پزد. می گوید یک سال با یک دوست پسر کره ای زندگی کرده است و این چیزها را از او یاد گرفته است. توله سگ مهربان است. با اینکه یک هفته هم از آشنایی مان نمی گذرد روزی چند بار به من تلفن می کند و هر بار من را با لغاتی مثل عزیزم، شیرینم، خوشگلم، ملوسم و از این دست خطاب می کند. من خیلی دوست ندارم توله سگ خطابش کنم، خودش این اسم را روی خودش گذاشته است و احتمالا منظورش موجودی بانمک بوده است ولی در فارسی لغات معنی متفاوتی می دهند... شاید من واقعا ته دلم دوست داشته باشم توله سگ صدایش کنم.

 Don’t waste your time on jealousy; sometimes you’re ahead, sometimes you’re behind…the race is long, and in the end, it’s only with yourself.

 توله سگ موهای مشکی بلندی دارد که در میانش تارهایی را زرد و بلوند کرده است. موهایش تا کمرش می رسد و آن پایین تاب تاب می خورد. توله سگ هر روز صبح کرم سفید کننده می زند و پشت چشم هایش را خط چشم کلفت مشکی می کشد. من گاهی توی آینه دستشویی چروک های گردنم را چک می کنم.

من هر روز صبح از بطری شیر توی یخچال یک لیوان شیر سرد می نوشم. توله سگ از بطری شیر من یک لیوان شیر توی ماکروفر می گذارد و گرمش می کند. گفته بودم توله سگ همخانه ای من است؟ گفته بودم توله سگ مهربان است؟ هر روز صبح می گوید که من نباید شیر سرد بنوشم. می گوید نوشیدنی های سرد برای سلامتی دخترها خوب نیست. من حرفی نمی زنم. خسته تر از آنی هستم که بحث کنم. وقتی بیرون می رود یک لیوان شیر سرد دیگر می نوشم. نزدیکی های ظهر به من زنگ می زند و می گوید عزیزم یادت نرود ناهار بخوری.

 Don’t waste your time on jealousy; sometimes you’re ahead, sometimes you’re behind…the race is long, and in the end, it’s only with yourself.

 گاهی اوقات خوش ندارم حرفی بزنم. دوست دارم لم بدهم روی کاناپه کتابم را بخوانم. توله سگ دوان دوان از اتاقش بیرون می آید و همانطور که پای تلفن حرف می زند لاک صورتی من را قرض می گیرد و به اتاقش برمی گردد. بعضی کتاب ها خوب هستند آدم نمی خواهد زمین بگذاردشان. توله سگ با لباس های تازه اش را اتاق بیرون می آید، گونه ام را محکم می بوسد و می گوید که برای شام با فلانی بیرون می رود. می گوید منتظرش نباشم چون امیدوار است شب برنگردد و قاه قاه می خندد. من لبخند می زنم و می گویم خوش بگذرد. گفته بودم این فلانی که او می گوید همان کسی است که قدیم ها بهترین روزهای عمرم را با او گذراندم؟


پ.ن: Baz Luhrmann - Everybody's Free (To Wear Sunscreen) را گوش بدهید.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 23:16  توسط Keep Talking  | 

گویی این پنج شنبه های لعنتی اجتناب ناپذيرند. صبح تمام شهر خاکستری است. از خیابانی که نمی دانی نامش چیست و نمی دانی کجای شهر است می گذری سوار اتوبوس دویست و بیست و نمی دانی چند می شوی و به سوی مقصدی که نمی دانی کجاست می روی. لعنت به این رفتن ها که همیشه باید رفت. نه آنجا جای ماندن بود و نه اينجا جای ماندن است. همیشه باید رفت. انگار خواب دیده بودی بهار شده است وگرنه این خیابان ها که هنوز سردند و باد میانشان هوهو می کشد.

 طره ی مویی بود شاید افتاده بر پیشانی ای، نگاهی بود شاید خیره به جایی، لبخندی بود گنگ میان هزاران چهره، هزاران لبخند.

 از پله ها که پایین می روی شیرینکم، باید سمت راست بپیچی. راست شکمت را می گیری از کنار رديف درختان عور خاکستری می گذری، دور این درياچه ی يخزده چرخ می زنی و اگر تاکسی نبود سوار اتوبوس دويست و بیست و نمی دانم چند می شوی. گوش ات با من است شیرینکم؟ باد اگر پيچيد توی لباس هايت توی موهایت میان غصه هايت از سرما مورمورت شد، طوری نيست. دست هايت را بکن ته جیب هايت برای خودت شعری بخوان و رقص رقصان از روی خط عابر پیاده رد شو تا آن سوی خیابان در ایستگاه اتوبوسی که متروکه می نماید سوار اتوبوس دویست و بیست و نمی دانم چند شوی. گوش ات با من است شیرینکم؟

 طره ی سیاه مویی بود شاید افتاده بر پیشانی سفید بلندی، نگاهی بود شاید در چشمانی به غایت کشیده خیره به جایی، لبخندی بود با شیرینی گنگی میان آن همه لبخند، آن همه چهره.

 میان خواب و بیداری های پنج شنبه، بچه های فریاد کشان از مدرسه ها به خانه هاشان می روند، پیرزنان در کوچه ها سیب زمینی های داغ شیرین می فروشند. میان خواب و بیداری های این پنج شنبه های منجمد غبار گرفته، خورشید لحظه ای سرک می کشد و بعد برای همیشه ناپدید می شود. روزی میان این خواب و بیداری ها باید بروم. می بخشید به گریه تان انداختم، انگشتانتان چه سرد شده اند، به باد می گویم نوزد فقط برای لحظه ای نوزد که انگشتانتان سردی را فراموش کنند به من گوش دهند. گفتم می بخشید به گریه تان انداختم.

 دخترکانی که از شیشه ی ماشین ها به بیرون زل زده اند، همه چتری های سیاه دارند و لبان قلوه ای شان را سرخ سرخ کرده اند. ما هیچ کدامشان را نمی شناسیم. ما توی اتوبوس دویست و بیست و نمی دانیم چند نشسته ایم، از زیر پل های عظیم خاکستری می گذریم و چیزی نمی گوییم. ما به زنگ تلفن ها جواب نمی دهیم. ما دست های همه مسافران اتوبوس را می گیریم و همه با هم خواب بهار می بینیم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 10:17  توسط Keep Talking  | 

از این يکشنبه که امروزه تا اون يکشنبه که منظور منه سه هفته راهه. امروز اولین یخ زمستونی هم از آسمون بارید. همه جا ساکت و خاکستری بود. همه دست به دست هم بدیم دعا کنیم که این سه هفته رو هم زنده بمونیم.

جلف ترین واقعه ی سال، کریسمسه. از اینکه این زمبل و زیمبوهای بدرنگ و جیق جیقی رو آویزون می کنن به در و دیوار کلاس هام هیچ خوشم نمیاد. الکی نقاشی بچه ها رو از روی دیوار می کنن جاش پاپانوئل و ستاره و روبان و جعبه رنگی و آدم برفی آویزون می کنن.

همین...

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 21:57  توسط Keep Talking  |