تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

مثل زندانی هايی هستم که بعد از سال ها تازه آزاد شده اند و خيال دارند به زندگی عادی برگردند. هنوز نفهميده ام چرا محکوم شده بودم ولی به هر حال گذشته است و حالا خط قرمزها را می شناسم. دوستانم پخش و پلا شده اند. از خيلی ها خبر ندارم و بقيه هم تمايلی به ارتباط با من نشان نمی دهند. کافه هايی که سابقا پاتوق بحث هامان بود حالا به مکان هايی سطحی تبديل شده اند. مردم کجا هستند؟ آن ها که کتاب می خوانند و عکس می گيرند و مقاله می نويسند و غروب ها توی کافه ها حرف می زنند کجايند؟ کلوپ های ياهو به مکانی برای تبليغ کارت اينترنت و تجارت هرمی تبديل شده اند. بايد جايی گروه هايی وجود داشته باشند ولی نمی دانم کجا هستند. می خواهم از نو شروع کنم اما چقدر از مد افتاده و دور هستم!

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1384ساعت 1:54  توسط Keep Talking  | 

روزهای سختی است. تو مثل اولين گل وحشی ارغوانی رنگی هستی که در کوهپايه های برفی می رويد. رفتن يا ماندن؟ از پشت دود سيگار مثل زمينی هستی که برفهايش کم کم کم کم آب می شوند. کم کم کم کم سبزه هايت پيدا می شوند کم کم کم کم جان می گيری. بروم يا بمانم؟ از پشت دود سيگار چشمهايت می خندند. می روی يا می مانی؟ توی دلم می پرسم... جنگ واقعا چه شکلی است؟ راجع به هيچ چيز مطمئن نيستم. هيچ چيز جز اينکه نمی خواهم يک مو از سر تو... شبيه فيلم های هندی است؟ گفتنش لوثش می کند، نوشتنش هم، گاهی فکر کردنش هم. وجودش هم شايد. برويم يا بمانيم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 23:14  توسط Keep Talking  | 

داستانش شادم کرد. سال ديگر وقتی برای سخن فرستادش لينک می دهم. پيشرفتش شادم می کند. تمام شدن هر فصل از پايان نامه ام شادم می کند. نامه های مارينا شادم می کند. موسيقی زير ماه ارغوانی شادم می کند. کلاه ها و گيلاس ها را بلند کنيد، تمام شب می رقصيم.

+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1384ساعت 23:26  توسط Keep Talking  | 

نه اينکه خيلی کشته مرده ی فيلم باشم. نه اينکه ندانم اين فيلم ها سانسور شده هستند. نه اينکه ندانم اين روزها هر فيلمی را بخواهی می توانی با قيمت ارزان از کامپيوتری سر کوچه بخری. اين ها را می دانم ولی هوس غريبی دارم. هوس ساعت ها توی صف چشنواره ايستادن و از سرما لرزيدن. يک جور حس دانشجويی خاص را دوباره تجربه کردن. احساس می کنم اين جشنواره آخرين جشنواره ی فجر است. سال ديگر يا من نيستم يا جشنواره.

+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1384ساعت 13:0  توسط Keep Talking  |