تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

بعضی چيزها را هميشه می خواهم همانجا که هستند بمانند. شايد اگر گفته بودی راحتتر بودم. دلم می خواهد بپرسم که چطور اتفاق افتاد. خوشحال بودی؟ آن موقع که روبرویش نشستی و لبخند زدی به چه فکر کردی؟ گفتم که گذشته نگذشته است. ما از رويش رد شده ايم. گاهی می شود برگشت و تماشا کرد. همانجا سرجايش هست. راهروهای خاکستری دانشکده، کانکس امور فرهنگی و قله های دربند. بهار می شود و بعد تابستان و پاييز و زمستان و دوباره بهار. فقط ما نيستيم. راستی چه فصلی بود؟ زمستان بود شايد. دلم می خواهد بدانم با نقاشی هايم چه کرده ای. عادت کرده بودم هميشه روی ديوار اتاقت ببينمشان. فکر می کردم هميشه همانجا خواهند بود. شايد هنوز هم  باشند. شايد هم نقاشی ها را گذاشته باشی در صندوقی در انباری. شايد چهارشنبه سوری سوزانده باشی شان. دلم می خواهد بدانم چه جوری آدمی است. شعر هم می نويسد؟ چشمانش خاکستری است؟ اگر گفته بودی راحتتر بودم. اگر می خواستی که ببينمش راحتتر بودم. آنروز که راجع به همکلاسی چشم خاکستری ات گفته بودی راحت بودم.

حالا انگار تکراری شده است. ولی هنوز صدای ديويد گيلمور می آید و «هميشه وقتی موهايم را از روی ابروهايم کنار می زنم آنجا نشسته ای، بر روی برگها و در درکه و باد می وزد و برف می بارد و من نيستم.»

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 12:42  توسط Keep Talking  | 

آسمان گرفته است. امروز روز پنجم است که نديده امت. چقدر به حضورت عادت کرده بودم. امروز با خواندن نوشته های يکی از دخترانی که جلوی ورزشگاه آزادی رفته بودم گريستم. ديشب به خاطر حرف کس ديگری، ديروز هم، روز قبلش هم، روز قبل ترش هم، روز قبل قبل قبل ... کلمات را گم کرده ام. گيج و منگ تنها نگاه می کنم. توان حرکت ندارم. سعی می کنم ذهنم را منحرف کنم. می خواهم به شکايت مطروحه و پاره ای توضيحات و آقای وکيل فکر نکنم. به پيشنهاد آقای ف رفتم پيش حه. کوی دانشگاه، مرکز رشد. روی يک سی دی قرمز چهار تا فيلم رايت کرد. گفتم بايد به شما پول بدهيم؟ گفت نه اين را برداريد. شکلات بزرگی بود با ورق آبی. حه دمپايی پوشيده بود و ريش بلندی داشت. هانی هم بود که وقت حرف زدن صورتش را کج و معوج می کرد و جمله هايش را می خورد؛ مثل هميشه. حه که دمپايی پوشيده بود و ريش بلندی داشت راجع به کارهای عجيب غريبی حرف زد که انجام می دادند. راجع به بزرگترين نقشه سه بعدی دنيا و من هيچ نمی فهميدم. هانی شايد بيشتر دوست داشت. هانی می خواست کارت کنکور را بگيرد از يک دانشکده ای همان اطراف و ما بلند شديم و رفتيم و در راه خنديديم. هانی ورق آبی دور شکلات بزرگ خودش را باز کرد و شکلات بزرگ را خورد. من فکر می کردم بايد برگردم از حه بپرسم که رهايی در چيست. او که دمپايی پوشيده بود و ريش بلندی داشت حتما می دانست. تازه قبل ها هم يک بار روی سکوی جلوی شهرداری نشسته بود و نشسته بود و نشسته بود. من نديدم اما بچه ها تعريف کرده بودند. و من می دانم که هرکسی 24 ساعت روی سکوی جلوی شهرداری بنشيند و بنشيند و بنشيند می تواند راه رهايی را پيدا کند. حه شايد تا به حال گير وکيل گير نيافتاده بود و تا حالا خانم حسين آقا بهش نگفته بود که برو به درد خودت بساز. برای همين ها بود که ديگر نپرسيدم رهايی در چيست چون او نمی دانست. قاعدتا نمی دانست. برای همين بود که شکلات بزرگ را با ورق آبی اش گذاشتم توی کيفم و به هيچ کس نگفتم لطفا به من کمک کنيد. هانی شايد اشک را در چشمانم ديد که ابروانش را در هم برد اما به هانی هم نمی شد گفت چون او کوچک بود و من بزرگ بودم و خوب نيست بزرگترها جلوی کوچکتر ها عاجز باشند. فردا که شد الاغ تلفن کرد و گفت که تولدت مبارک و من با انگشت تمام سال هايی را که او روز تولدم را فراموش کرده بود شمردم. 1379و 1380و 1381 و 1382 و 1383. بعد گفتم که مرسی و از ته دل گفتم مرسی چون واقعا می خواستم بگويم مرسی. اما چيز ديگری نمی توانستم بگويم و او گفت که برو اخلاقت را خوب کن و من خنديدم ولی از ته دل نخنديدم و واقعا نمی خواستم بخندم. احتمالا همين را فهميد که گفت کمک نمی خواهی؟ بزرگترين کمکش همين بود که بعد از پنج سال با پيشرفت فناوری های رايانه ای و به ياری اورکات و گازاگ و مالتيپلای و رينگو و بقيه نرم افزارها و سايت های شبکه های دوستان بتواند از ماشينی بخواهد در روز تولدم يک ای ميل يادآوری برايش بفرستد. من بايد جدی جدی اخلاقم را خوب کنم. برای همين شکلات بزرگی را با ورق آبی اش ته کيفم محبوس می کنم و به سی دی قرمز دست نمی زنم و هر روز سکوی جلوی شهرداری را نگاه می کنم تا کسی را ببينم که آنجا نشسته باشد و اگر بفهمم که 24 ساعت آنجا نشسته است و در امور دادگستری هم سابقه دارد و خانم حسين آقا هم بهش گفته است که برو به درد خودت بساز، بروم سراغش و بپرسم راه رهايی کجاست. وقتی پايان نامه ات مانده باشد روی دستت و ساعت ناهار و نماز باشد و مدير گروهت از صبح غيب شده باشد بايد بروی پشت دانشکده هنر يک پله ای چيزی کنار باغچه پيدا کنی و به ديوار آجری پشت سرت تکيه بدهی. اگر سرت سنگين سنگين باشد می توانی سرت را هم به ديوار تکيه بدهی. بعد اگر از آنطرف ديوار صدای نی بشنوی، بايد بی خيال همه چيز شوی و فقط گوش بدهی. گربه ی نارنجی دانشکده هنر از آن گربه های لوس است. می نشيند جلويت و خيره می شود. با لرزش گوشی موبايلت از حال و هوای نی بيرون می آيی و گوشی را در دستت نگه می داری. گربه ی نارنجی دانشکده هنر که تا به حال خيال می کرد به يک شاهکار مجسمه سازی خيره شده است پکر می شود و به سمت کارگاه طراحی پارچه می رود بلکه بتواند يک اثر درست و حسابی ببيند. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 13:11  توسط Keep Talking  |