بعضی چيزها را هميشه می خواهم همانجا که هستند بمانند. شايد اگر گفته بودی راحتتر بودم. دلم می خواهد بپرسم که چطور اتفاق افتاد. خوشحال بودی؟ آن موقع که روبرویش نشستی و لبخند زدی به چه فکر کردی؟ گفتم که گذشته نگذشته است. ما از رويش رد شده ايم. گاهی می شود برگشت و تماشا کرد. همانجا سرجايش هست. راهروهای خاکستری دانشکده، کانکس امور فرهنگی و قله های دربند. بهار می شود و بعد تابستان و پاييز و زمستان و دوباره بهار. فقط ما نيستيم. راستی چه فصلی بود؟ زمستان بود شايد. دلم می خواهد بدانم با نقاشی هايم چه کرده ای. عادت کرده بودم هميشه روی ديوار اتاقت ببينمشان. فکر می کردم هميشه همانجا خواهند بود. شايد هنوز هم باشند. شايد هم نقاشی ها را گذاشته باشی در صندوقی در انباری. شايد چهارشنبه سوری سوزانده باشی شان. دلم می خواهد بدانم چه جوری آدمی است. شعر هم می نويسد؟ چشمانش خاکستری است؟ اگر گفته بودی راحتتر بودم. اگر می خواستی که ببينمش راحتتر بودم. آنروز که راجع به همکلاسی چشم خاکستری ات گفته بودی راحت بودم.
حالا انگار تکراری شده است. ولی هنوز صدای ديويد گيلمور می آید و «هميشه وقتی موهايم را از روی ابروهايم کنار می زنم آنجا نشسته ای، بر روی برگها و در درکه و باد می وزد و برف می بارد و من نيستم.»
