باور نکردنی است. باور نشدنی. تنها هفت روز مانده است. نامه ها را از ته کمد درمی آورم و بی آنکه بازشان کنم در چمدان می گذارم. برای مرور کردن و دوباره خواندنشان حالا حالا ها وقت دارم. اين لحظه ها را نمی خواهم با نوستالژی خراب کنم. به همه می گويم پنج شش ماه ديگر ولی چيزی ته دلم می لرزد و آرام زمزمه می کند که شايد خيلی خيلی سال ديگر برگردم شايد هيچ وقت. همان ته ته دلم تصميمم را گرفته ام: به هر قيمتی.
چيزی آرام آرام آرام ته نشين می شود. آرام آرام آرام.
