تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

فرق من با آقای براهنی اين است که آفتاب در زندگی من نقش ضعيفی ندارد. هوا که گرم و آفتابی باشد حالم خوب است. ديشب فيلم vivre sa vie را ديدم. هميشه موسيقی، نورپردازی و زاويه دوربين فيلم های گودار را دوست داشته ام. آن آرامش گنگ و مفهومی را که کم کم در وجود بيننده ته نشين می شود، دوست داشته ام. دارم پيدا می شوم. دارم پيدا می شوم. دارم پيدا می شوم. دارم پيدا می شوم. دارم پيدا می شوم. دارم پيدا می شوم. دارم پيدا می شوم. دارم پيدا می شوم. دارم پيدا می شوم.

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 11:37  توسط Keep Talking  | 

امروز روز گیلاس است. من نمی دونم روز گیلاس یعنی چی. من گیلاس دوست دارم. یعنی اگر بزرگ و تیره و شیرین باشه دوست دارم. امروز ولی روز گیلاس های کوچک و روشن و ترش مزه است. من روز گیلاس رو دوست ندارم. چون خسته ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت 4:11  توسط Keep Talking  | 

همه ی تعبیرهایشان دروغ است. اینجا نه شهر آبجو است نه شهر دريا نه شهر هوای پاک. اينجا تنها باد می وزد و باد می وزد و باد می وزد.

امروز لوسيا استعفا داد و دخترک دستیارش های و های گریه کرد. اين اولين گريه ای بود که می ديدم. بعد من لوسيا را به خانه آوردم و برايش با خرت و پرت های توی يخچال شام درست کردم. بعد حرف زديم و اميدوارم فردا استعفايش را پس بگيرد. اگرچه چندان اصراری هم به ماندنش ندارم. فقط می خواهم راحت باشد و خوشحال.

من امشب اينجا به صدای ترمز اتوبوس ها در ايستگاه گوش می دهم و در اينترنت داستان می خوانم. اينجا شهر باد است.

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 20:2  توسط Keep Talking  | 

می خواهم برايت از باد بگویم که هر روز و هر شب می وزد و از هوایی که همیشه خيس است. باد کاغذ باطله های روی زمین را بلند می کند، می چرخاند و کمی آنسوتر دوباره به زمين می اندازد. همين.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 0:10  توسط Keep Talking  | 

بارون ميومد. کاف و زنش اومدن دنبالم. چمدونام رو گذاشتم توی تاکسی. توی خونه پر از آدم بود. داشت گريه ام می گرفت، نمی دونم چرا شايد به خاطر کامپيوتره بود. بعد اونا وسايلشون رو جمع کردن و رفتن. ما سه نفر مونديم. کاف خواست بره گفت تو می مونی؟ نمی خواستم يه روز خاکستری توی خونه ی جديدم تنها بمونم. گفتم ميام بريم ناهار بخوريم. درها رو قفل کرديم و رفتيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 17:58  توسط Keep Talking  | 

امروز صبح برای اولين بار تو چشم يکی نگاه کردم و با وقاحت يه دروغ جدی گفتم. به خاطر تعطيلات هتل خيلی شلوغ شده و من مجبور شدم ميز صبحانه ام رو با يه زن و شوهر جوون چينی که يه پسر شیش هفت ساله داشتن شريک شم. بعد از چند تا تعارف و لبخند آقاهه پرسيد که اهل کجا هستم و منم صاف تو چشماش نگاه کردم و گفتم کانادا. انتظار داشتم با عصبانيت بگويد ای دروغگوی ايرانی. ولی لبخند زد و سر تکان داد و گفت کانادا. بعد راجع به چين حرف زديم و مردم و آب و هوا و غذا. ديشب وقتی به اون دختره گفتم ايرانی هستم تا سه تا ميز اونورتر سرشون رو برگردوندن تا نگاهم کنن و بعد سوال پيچم کردند و يه بحث هسته ای راه انداختن. من اون وسط بلند شدم و بيرون اومدم. اونا داشتن به بحث ادامه می دادن. اونا از احمدی خوششون مياد. همه شون بدون استثنا خوششون میاد. چون می تونه جلوی آمريکا وايسه و بگه نه. دلشون می خواست رييس جمهور خودشون هم اينجوری بود. من يه دليل ديگه هم برای انزجار ازش پيدا کردم: باعث شده بود تو چشم يکی نگاه کنم و با وقاحت يه دروغ جدی بگم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 4:16  توسط Keep Talking  | 

آخر هفته رو در جايی گذروندم که تا حال نظيرش رو نديده بودم. از آن جاهايی که تصور کردنش هم غير ممکنه. يک جريزه ی کوچيک که می شد در عرض يکساعت دورش چرخيد. از مرکز شهر چيندائو دو ساعت با اتوبوس رفتيم و بعد هم نيم ساعت با قايق. چه قايقی! اونقدر کهنه بود که هر لحظه امکان داشت از فرط پوسيدگی پودر بشه. ما 9 نفر بوديم و حدود 12 نفر ديگر هم با ما سوار شدند. همراهشون تلويزيون و مرغ زنده و ميز داشتند! وقتی رسيديم دختری به استقبالمون اومد که گفتند قرار است ميزبان ما باشه. چون اونجا می بايست توی خونه ی محلی ها زندگی می کرديم. بعدا گفتند خيلی ها اين جزيره رو دوست دارند چون درش زندگی سنتی چينی جريان داره. زندگی سنتی چينی آب و لوله و اين چيزا نداره. يه ديگ بزرگ داره که توش رو از آب چاه پر می کنن و يه ملاقه که باهاش از توی ديگ آب بر می دارن و يه تشت که دستات رو توش می شوری. زندگی سنتی چينی توالت نداره. يه سوراخ داره توی زمين با چهارتا ديوار دورش. زندگی سنتی چينی تختخواب نداره يه سکوی بزرگ داره که روش پنج نفر چينی می تونن بخوابن (پاهای من زيادی دراز بود!). زير سکو گرمه. ذغال سنگ های باقيمونده از آشپزی رو می ريزن توی يه اجاق که زير سکو جاسازی شده تا تختخواب گرم باشه. زندگی سنتی چينی اجاق گاز نداره، چند تا آجر داره و ذغال. در زندگی سنتی چينی زن هميشه از شوهرش اطاعت می کنه. واسه همين دختر ميزبانمون که انگليسی خونده بود اومده بود توی اين جزيره تا با شوهر ماهيگيرش زندگی کنه. وقتی پرسيدم چرا، خنديد و گفت poverty. يه مهد کودک باز کرده بود و به بچه ها انگليسی ياد می داد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 17:17  توسط Keep Talking  |