تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

دوردست ها
دریا
مو یه می کند

دلتنگی
از فراز سرزمین بوداهای طلایی
می گذرد
و بذر انتظار می پاشد

ایستاده ام
ماه ها و سال های بسیار
چون استوا
به انتظار برف

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 2:32  توسط Keep Talking  | 

زبان شناسان را بی خیال. از نظر من زبان های دنیا به سه دسته تقسیم می شوند:

۱. زبان های چپ به راست
۲. زبان های راست به چپ
۳. زبان های بالا به پایین

زبان های چپ به راست خود به دو دسته تقسیم می شوند:

الف. زبان های الفبا دار
ب. زبان های الفبا ندار

امان از زبان های چپ به راست الفبا ندار!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 5:15  توسط Keep Talking  | 

فرقی نمی کند کجا باشی. باد کولر که توی صورتت می خورد یادآور فصل امتحان است و آلبالو و لمیدن روی تخت و کتاب های جورواجور و قلم و دفتر و داستان و قرار بعدازظهر و کوه هایی که دیگر برفی بر سرشان نمانده و صندل های سفید و گردن عرق کرده و روسری گلبهی و جیک جیک گنجشک ها و آب آناناس و چنارهای ولیعصر و بحث های بی پایان و لبخند و پیکان های قراضه خط  ونک-تجریش.

دفترم
 اما
 هنوز سفید سفید است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 5:28  توسط Keep Talking  | 

نمی دانم نوستالژی کارد و چنگال است که به خانه من می کشاندشان یا چیز دیگری است. به هر حال با همه تفاوت های فردی مان در یک چیز مشترکیم: هیچ کداممان نمی دانیم که دقیقا چرا اینجا هستیم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 5:22  توسط Keep Talking  | 

ديشب خواب روزنامه اعتماد ملی را ديدم. روی صفحه اول نوشته بود ايران غنی سازی را متوقف کرد! صبح ديدم دو تا پليس دارند جلوی خانه ام بدمينتون بازی می کنند. بد روزگاری شده...

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 17:54  توسط Keep Talking  | 

پرواز ايکار را تمام کرده ام. کتاب خوبی بود انتظار نداشتم رمون کنو چنين طنزی داشته باشد. بعدش خاطرات آدم و حوا را يکروزه خواندم که چندان چنگی به دل نمی زند و می شود گفت کمی هم لوس بود. به هر حال تنها چيز جالبی که داشت پشت جلدش بود که در واقع اسم کتاب را به انگليسی نوشته بود: خاطرات آدم و حوا، مترجم مارک تواين. حالا يادداشت های يک ديوانه نيکلای گوگول را شروع کردم که داستانی زيرکانه و خنده دار است!

دلم گرفته بود آمدم چيزی بنويسم ولی همين چند خط راجع به کتاب ها حالم را خوب کرد. می روم درس بخوانم.

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 17:53  توسط Keep Talking  | 

از کلاس که بيرون آمدم شب شده بود و ابرها زيادی پايين آمده بودند. باز هم بدون اينکه بارانی باريده باشد خيس شدم.

يک چيز جالب توی زبان: غلط است اگر بگويی به خانه می روم. بايد بگويی به خانه برمی گردم. مبدا هستی خانه است!

+ نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت 17:54  توسط Keep Talking  | 

نمی دانم چرا گاهی دلم می خواهد تلويزيون را روشن بگذارم. حتی اگر ساعت 10 شب باشد و خودم حمام باشم. احتمالا به خاطر صدايش است. آدم احساس می کند در خانه زندگی جريان دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 17:52  توسط Keep Talking  | 

شب ها ساعت 9 به خانه می رسم. کتاب ها را باز می کنم و تمرين نوشتن را شروع می کنم. صدای تمرين پيانو از طبقه بالا می آيد. البته هيچ دليلی ندارد که طبقه بالا باشد. من شکل ها و مکان های متنوعی برايش متصور شده ام. همسايه ها را درست نديده ام. می دانم که طبقه بالا زن و شوهر جوانی با دختر چهار پنج ساله شان و احتمالا يک مادربزرگ زندگی می کنند. ساعت 5:45 به خانه برمی گردند. دخترک پله ها را جفت پا بالا می پرد و شعر می خواند. از چشمی در نگاهشان کرده ام. در آپارتمان دست راستی آدم های زيادی زندگی می کنند و نمی دانم چرا نمی توانم هيچ کدامشان را در هيات پيانيست تصور کنم. مرد طبقه بالاست که تمرين پيانو می کند شايد هم دخترش. می توانم هر دو را تصور کنم. آپارتمان دست چپی مهد کودک است. مهد کودک دو مربی دارد. يکی چاق و يکی لاغر. لاغره دختر جوان تری است که روی تی شرت زرد و آبی و قرمزش عکس گربه و خرس و عروسک دارد. موهای بلند سياهش را فر کرده است. از پنجره نگاهش کرده ام. بچه ها را صف می کند و بهشان رقصيدن ياد می دهد. گاهی بی حوصله می شود و چند نفری را به گريه می اندازد. زن چاقه را هم از پنجره تماشا کرده ام. موهای سياه خيلی کوتاه دارد. برای بچه ها آواز می خواند و سرش را به دو طرف تکان می دهد. توپ ها را از زير دست و پا جمع می کند تا کسی زمين نخورد. بچه هايی که گريه می کنند را بغل می کند و تکان می دهد. زن چاقه شايد بتواند بعد از ظهرها تمرين پيانو کند. دختر لاغره نمی تواند. ولی شايد هيچ کدامشان اينجا زندگی نکنند. من غير از اين ها کسی را نديده ام. شايد کسی که پيانو می زند هرگز از خانه اش خارج نشده باشد. شايد يک ديوانه منزوی باشد که فقط سالی يکبار بيرون می آيد. شايد... شايد... شايد... .

و هنوز ده دقيقه از تمرين چينی نوشتن من نمی گذرد که صدای پيانو قطع می شود. بايد تنهايی ادامه دهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 17:50  توسط Keep Talking  | 

روزها سريع می گذرند. خواستم بنويسم ولی خستگی امان نمی داد. کاف 2 نفر را پیدا کرده است که بسکتبال بازی می کنند و امروز قرار است در دانشگاه با هم بازی کنیم. اينجا غير از دانشگاه هيچ کجا زمين بسکتبال وجود ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 17:48  توسط Keep Talking  | 

صبح زود هوا نه گرم است نه سرد. من خوابم می آيد. کسالت توی آسمان لميده است. احساس می کنم دارم می روم دانشگاه، دارم توی مينی بوس چرت می زنم. احساس می کنم بايد شعری بنويسم. احساس می کنم بايد شعرهايم را ظهر برايت بخوانم. احساس می کنم تمرين هايم را حل نکرده ام. احساس می کنم ماشين حسابم را جا گذاشته ام. احساس می کنم کتاب حسابداری صنعتی سنگين است. چشمانم نيمه بسته هستند. احساس می کنم بايد سرم را روی شانه ات بگذارم و دوباره بخوابم. اتوبوس تکان شديدی می خورد. چشمان نيمه بسته ام را باز می کنم. ميشل کنارم نشسته است و می خندد. چشمان بادومی اش بادومی تر می شود. من دانشگاه نمی روم. نمی توانم شعر بنويسم. نيستی که برايت شعرهايم را بخوانم. از نااميدی دوباره چشمانم را می بندم. احساس می کنم دارم می روم دانشگاه، دارم توی مينی بوس چرت می زنم. احساس می کنم بايد شعری بنويسم. احساس می کنم بايد شعرهايم را ظهر برايت بخوانم.

+ نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1385ساعت 4:23  توسط Keep Talking  |