تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

 Allah, Jehovah, Buddah and Christ"
Confucius and Kali and reds, beans and rice
Goujons of sole, ris de veau, ham hocks
Lox bagels and bones and commandments in stone
The Bible, Koran, Shinto, Islam
Prosciutto, risotto, falafel and ham
Is it dogma, doughnuts, ridicule faith
Fear of the dark, or shame or disgrace
That we would choose to kill the child
"That we would choose to kill the child
   Roger Waters-

 Save the Lebanese Civilians Petition

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 11:35  توسط Keep Talking  | 

من هنوز در کف این پاورقی هستم که دیروز بهش رسیدم:

 "توضیحی برای شما خواننده محترم که احتمالا چون مترجم در میان این سطور سردرگم شده اید: همان طور که از پیش آگاه هستید و در این کتاب هم تا اینجا که خوانده اید دریافته اید نویسنده جریان سیال ذهن خود و گاه وزن و آهنگ واژه ها را دنبال می کند و خواننده را با خود به سیر و سفری در قافیه سازی و شرکت در بازی کلمات می برد. برای مثال در سطرهای بالا بیش از آنکه مفهومی مورد نظر نویسنده باشد قافیه سازی و بازی با کلمات مایه دلمشغولی او است. ببینید: او واژه های poking her tongue out در سطر اول، trembling در سطر دوم را با darling و ogling در دو سطر بعد در یک مجموعه هم قافیه گرد آورده است که مترجم آن ها را به ترتیب «زبانش را از دهانش درآورده»، «بدنش می لرزید» و «آن نازنین» ترجمه کرده است. همین وضع در مورد «bone bearer» (نگهدار استخوان)، «adorer» (ستایشگر) صدق می کند؛ و همانطور که گفته شد آنچه بیشتر مورد نظر نویسنده است هم وزنی یا هم قافیگی کلمات است و تلاش برای یافتن مفهوم یا ارتباط منطقی در میان آنها سعیی ناماجور است. ولی اگر بخواهید توسن خیال را به جولان درآورید شايد بتوان «darling» (نازنین) را با استلا، «bone bearer» (نگهدار استخوان) را با نگهبان، و دو صفت بعدی (adorer و supplicant) را با خوان و ابل منطبق دانست. ولی مترجم توصیه نمی کند که خواننده ذهن خود را با این کشاکش ها خسته کند."

 - خولیو کورتاسار، امتحان نهایی، ترجمه مصطفی مفیدی، انتشارات نیلوفر، تابستان 84، پاورقی صص 100 و 101

 

با این حال ترجمه ی خوبی دارد.

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 23:1  توسط Keep Talking  | 

... ولی از همه ی این حرف ها گذشته یکی از خوبی های اینجا این است که سوسک ندارد. آدم با خیال راحت می رود حمام و با خیال راحت می خوابد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 10:14  توسط Keep Talking  | 

درست نمی دانم رفته ایم توی ابرها یا ابرها آمده اند روی زمین. همه ی کتاب ها کج و معوج شده اند. تا بیسکوییتت را می گیری توی دستت وا می رود. هرمینه هم حرف گوش نمی دهد. پوست قهوه ای اش انگار کش آمده است. می گویم بگو سُل. صدای عجیب و غریبی از خودش در می آورد که شبیه هیچ چیز نیست. لهجه اش برگشته است.
همیشه منتظریم چیزی تمام شود. زمستان منتظریم سرما تمام شود تابستان منتظریم گرما تمام شود. و هیچ وقت انتظار تمام شدن تمام نمی شود.

+ نوشته شده در  جمعه 23 تیر1385ساعت 11:39  توسط Keep Talking  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 14:3  توسط Keep Talking  | 

-         So, to speak is fatal?

-         Speaking is almost a resurrection in relation to life. Speech in another life from when one does not speak. So, to live in speech, one must pass through the death of life without speech. I may not be putting it clearly, but, there is a kind of ascetic rule that stops one from talking well until one sees life with detachment.

-         But one can't live everyday life with… I don't know.

-         With detachment. We balance, that's why we pass from silence to words. We swing between the two because it's the movement of life. From everyday life one rises to a life we call superior. The thinking life. But this life presupposes one has killed the everyday too elementary life.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 11:55  توسط Keep Talking  | 

کسی می دونه یک آدم که جرمش ايرانی بودنه کجا می تونه GMAT امتحان بده؟

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 10:14  توسط Keep Talking  | 

کارگردانان عزيز، لطفا اگر می خواهید فیلمی درباب بدبختی های روزگار بسازید، سعی کنید نقش اول فیلمتان خفه باشد. یعنی نه حرف بزند نه شعار بدهد نه الکی بالا و پایین بپرد و جلز و ولز کند. برود و بیاید و ببیند و درد بکشد و بی صدا خودکشی کند. فقط با این روش است که فیلمتان لوس نمی شود. عینهو طلای سرخ.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 23:2  توسط Keep Talking  | 

جناب keep talking تنها چیزی که از شما مزخرف تر است همین وبلاگ نوشتن شماست. اما حالا عيبی ندارد. همه مردم نقطه ضعف هایی دارند. بیا، برایت سوپ پخته ام با سیب زمینی و تن. بیا به افتخار تمام آدم هایی که تمام یکشنبه ها را تنهایی توی خانه می مانند تنهایی شام بخوریم. شمع هم روشن می کنیم که تنهایی مان رومانتیک تر شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 15:7  توسط Keep Talking  | 

گویی باران چهارساله ی ماکاندو است این باران که سر ایستادن ندارد. ساعت ناهار هات داگ آمريکایی ام را با ادويه ی چینی و چای لیموی ترکی می خورم و پشت پنجره ی اتاق جلسات سیگار کره ای ام را روشن می کنم و به تو فکر می کنم که در جایی بسیار بسیار دور که هنوز حتی خورشیدش هم طلوع نکرده است خوابیده ای و با اين حال می دانی که من در جایی بسیار بسیار دور که خورشید نیمروزش پشت ابرهای خاکستری تابستان نهان است ساعت ناهار هات داگ آمريکایی ام را با ادويه ی چینی و چای لیموی ترکی می خورم و پشت پنجره ی اتاق جلسات سیگار کره ای ام را روشن می کنم و به تو فکر می کنم که در جایی بسیار بسیار دور که هنوز حتی خورشیدش هم طلوع نکرده است خوابیده ای.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 7:34  توسط Keep Talking  | 

تين هم به تازگی به نزدیکی خانه ی من اسباب کشی کرده است. معنی اسمش آسمان است. عصر موقع برگشتن از کار ازش می پرسم که معمولا غروب ها را چطور می گذراند. می گوید: "معمولا لباس هایم را می شورم!" و من به زندگی فکر می کنم که گاهی چه بی رمق می شود.

باری، آمده بودم بگویم بابت برگه های زردآلو متشکرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1385ساعت 9:33  توسط Keep Talking  | 

من بیست و هفت سالم بود. هوا تاریک شده بود. پاهایم درد می کردند. وقتی آمد همه جیغ کشیدیم. سیاه پوشیده بود و موهایش سفید بود. گیتارش را برداشت (از قصد می گویم گیتار که تو تصحیح کنی، بگویی: بیس!) و جای انگشتانش را درست کرد. نه، بگذار از قبل تر بگویم. نشسته بودیم روی زمین و پاهایمان را به جلو دراز کرده بودیم. به دیوار سنگی پشت سرمان تکیه داده بودیم. دیوار گیاه هایی داشت که به پشت لباس آدم می چسبید. یک ماشین گنده سفید جلویمان ایستاده بود و نمی گذاشت درست ببینیم. نه، بگذار از قبل ترش بگویم. از اتوبوس که پیاده شدیم، دل توی دلم نبود.هوا گرم بود. بستنی خریدیم و زیر یک مجسمه ی مسخره نشستیم. تصمیم گرفتیم بقیه راه را با تاکسی برویم. ساعت 2 بعدازظهر بود و دل توی دلمان نبود. راه نزدیک بود. یک تابلوی سبز زده بودند سر در آرنا. مردم کنار دیوار نشسته بودند. همه همانطور بودند که انتظار داشتیم، تی شرت های مشکی با نقش منشوری که نور را تجزیه می کند. خلاصه می گویم. رفتیم آنطرف خيابان نشستیم که توی آفتاب نباشيم. نشستیم روی زمین و پاهایمان را به جلو دراز کردیم. به دیوار سنگی پشت سرمان تکیه داديم. دیوار گیاه هایی داشت که به پشت لباس آدم می چسبید. یک ماشین گنده سفید جلویمان ایستاد و نمی گذاشت درست ببینیم. آن پشت انگار خبرهایی بود. دل توی دلمان نبود. بلند شدیم رفتیم آن طرف خيابان که نزديک تر باشيم. خلاصه می گویم. یک نفر به ما گفت که اینجا صف بسته اند. ما هم گفتیم که از قبل تر ها آن طرف خيابان منتظر بوديم. از آن سوی ديوار صدای ساز می آمد. داشتند صداها را تنظيم می کردند. بچه های اين طرف ديوار با سازها می خواندند: Bring the boys back home. ساعت ها ایستادیم و ایستادیم. وقتی درها باز شد دست هم را گرفتیم و دويديم. کسی نمی توانست جلویمان را بگیرد. خلاصه می گویم. از آنجا که نرده کشيده بودند رديف دوم بوديم. و بعد باز منتظر شديم و منتظر شديم. حتی بعد از ساعت 9 شب هم فقط منتظر شديم. تو پشت من ایستاده بودی و من جلوی تو. پاهايمان درد می کرد و گردن ها و کمرها و بازوان. من بیست و هفت سالم بود. وقتی آمد همه جيغ کشيديم. سیاه پوشیده بود و موهایش سفید بود. گیتارش را برداشت (یاز هم از قصد می گویم گیتار که تو تصحیح کنی، بگویی: بیس!) و جای انگشتانش را درست کرد. بعد بی هيچ مقدمه ای گفت: Are you ready?

 

& we saw him on the dark side of the moon…

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 5:56  توسط Keep Talking  |