Allah, Jehovah, Buddah and Christ"
Confucius and Kali and reds, beans and rice
Goujons of sole, ris de veau, ham hocks
Lox bagels and bones and commandments in stone
The Bible, Koran, Shinto, Islam
Prosciutto, risotto, falafel and ham
Is it dogma, doughnuts, ridicule faith
Fear of the dark, or shame or disgrace
That we would choose to kill the child
"That we would choose to kill the child
Roger Waters-
من هنوز در کف این پاورقی هستم که دیروز بهش رسیدم:
با این حال ترجمه ی خوبی دارد.
همیشه منتظریم چیزی تمام شود. زمستان منتظریم سرما تمام شود تابستان منتظریم گرما تمام شود. و هیچ وقت انتظار تمام شدن تمام نمی شود.
- So, to speak is fatal?
- Speaking is almost a resurrection in relation to life. Speech in another life from when one does not speak. So, to live in speech, one must pass through the death of life without speech. I may not be putting it clearly, but, there is a kind of ascetic rule that stops one from talking well until one sees life with detachment.
- But one can't live everyday life with… I don't know.
- With detachment. We balance, that's why we pass from silence to words. We swing between the two because it's the movement of life. From everyday life one rises to a life we call superior. The thinking life. But this life presupposes one has killed the everyday too elementary life.
جناب keep talking تنها چیزی که از شما مزخرف تر است همین وبلاگ نوشتن شماست. اما حالا عيبی ندارد. همه مردم نقطه ضعف هایی دارند. بیا، برایت سوپ پخته ام با سیب زمینی و تن. بیا به افتخار تمام آدم هایی که تمام یکشنبه ها را تنهایی توی خانه می مانند تنهایی شام بخوریم. شمع هم روشن می کنیم که تنهایی مان رومانتیک تر شود.
گویی باران چهارساله ی ماکاندو است این باران که سر ایستادن ندارد. ساعت ناهار هات داگ آمريکایی ام را با ادويه ی چینی و چای لیموی ترکی می خورم و پشت پنجره ی اتاق جلسات سیگار کره ای ام را روشن می کنم و به تو فکر می کنم که در جایی بسیار بسیار دور که هنوز حتی خورشیدش هم طلوع نکرده است خوابیده ای و با اين حال می دانی که من در جایی بسیار بسیار دور که خورشید نیمروزش پشت ابرهای خاکستری تابستان نهان است ساعت ناهار هات داگ آمريکایی ام را با ادويه ی چینی و چای لیموی ترکی می خورم و پشت پنجره ی اتاق جلسات سیگار کره ای ام را روشن می کنم و به تو فکر می کنم که در جایی بسیار بسیار دور که هنوز حتی خورشیدش هم طلوع نکرده است خوابیده ای.
باری، آمده بودم بگویم بابت برگه های زردآلو متشکرم.
من بیست و هفت سالم بود. هوا تاریک شده بود. پاهایم درد می کردند. وقتی آمد همه جیغ کشیدیم. سیاه پوشیده بود و موهایش سفید بود. گیتارش را برداشت (از قصد می گویم گیتار که تو تصحیح کنی، بگویی: بیس!) و جای انگشتانش را درست کرد. نه، بگذار از قبل تر بگویم. نشسته بودیم روی زمین و پاهایمان را به جلو دراز کرده بودیم. به دیوار سنگی پشت سرمان تکیه داده بودیم. دیوار گیاه هایی داشت که به پشت لباس آدم می چسبید. یک ماشین گنده سفید جلویمان ایستاده بود و نمی گذاشت درست ببینیم. نه، بگذار از قبل ترش بگویم. از اتوبوس که پیاده شدیم، دل توی دلم نبود.هوا گرم بود. بستنی خریدیم و زیر یک مجسمه ی مسخره نشستیم. تصمیم گرفتیم بقیه راه را با تاکسی برویم. ساعت 2 بعدازظهر بود و دل توی دلمان نبود. راه نزدیک بود. یک تابلوی سبز زده بودند سر در آرنا. مردم کنار دیوار نشسته بودند. همه همانطور بودند که انتظار داشتیم، تی شرت های مشکی با نقش منشوری که نور را تجزیه می کند. خلاصه می گویم. رفتیم آنطرف خيابان نشستیم که توی آفتاب نباشيم. نشستیم روی زمین و پاهایمان را به جلو دراز کردیم. به دیوار سنگی پشت سرمان تکیه داديم. دیوار گیاه هایی داشت که به پشت لباس آدم می چسبید. یک ماشین گنده سفید جلویمان ایستاد و نمی گذاشت درست ببینیم. آن پشت انگار خبرهایی بود. دل توی دلمان نبود. بلند شدیم رفتیم آن طرف خيابان که نزديک تر باشيم. خلاصه می گویم. یک نفر به ما گفت که اینجا صف بسته اند. ما هم گفتیم که از قبل تر ها آن طرف خيابان منتظر بوديم. از آن سوی ديوار صدای ساز می آمد. داشتند صداها را تنظيم می کردند. بچه های اين طرف ديوار با سازها می خواندند: Bring the boys back home. ساعت ها ایستادیم و ایستادیم. وقتی درها باز شد دست هم را گرفتیم و دويديم. کسی نمی توانست جلویمان را بگیرد. خلاصه می گویم. از آنجا که نرده کشيده بودند رديف دوم بوديم. و بعد باز منتظر شديم و منتظر شديم. حتی بعد از ساعت 9 شب هم فقط منتظر شديم. تو پشت من ایستاده بودی و من جلوی تو. پاهايمان درد می کرد و گردن ها و کمرها و بازوان. من بیست و هفت سالم بود. وقتی آمد همه جيغ کشيديم. سیاه پوشیده بود و موهایش سفید بود. گیتارش را برداشت (یاز هم از قصد می گویم گیتار که تو تصحیح کنی، بگویی: بیس!) و جای انگشتانش را درست کرد. بعد بی هيچ مقدمه ای گفت: Are you ready?
& we saw him on the dark side of the moon…
