صبح زود بیدار شده ام. کمی دیرتر از خورشید. نسیمی که می وزد بوی پاییز می آورد. بی مبالاتی این دخترکان روستایی آفتاب سوخته را که روی گاری-موتوری های پر از سیب نشسته اند دوست دارم. انگار هرگز به زیبایی خود نیندیشیده اند. صبح زود حتما می روند جایی در مرکز شهر، جایی که بشود سیب ها را فروخت. بیهودگی را می ستایم. روزهایی که بتوانی فقط راه بروی و نگاه کنی، بی آنکه هدفی داشته باشی. بادبادک های پشت بام همسایه ی روبرویی، بی خیال در آسمان از این سو به آن سو می روند. امروز همه چیز نوید یک هفته ی آرام بیهودگی را می دهد. امروز تو می آیی.
امشب به عنوان یک هموطن عزیز خارج از کشور رفتم سایت شبکه سوم روی اون دکمه گندهه ی پخش مستقیم کلیک کردم. دیدم هنوز داش سیا ضایع می شه. اینقده حال داد.
عصری دلم گرفته بود. سوار اتوبوس ۲۰۸ شدم و رفتم پایین سمت دریا. بعد نشستم روی سنگ ها و اونقدر خورشید نارنجی رو نگاه کردم که بالاخره یه جایی اون دوردورا افتاد توی آب. بعد هوا تاریک شد. من سوار اتوبوس ۲۰۸ شدم و برگشتم خونه.
یادته؟ اون موقع که بارونی قرمز داشتم، یکشنبه ها و سه شنبه ها کلاس ۵ تا ۷ آمار رو بی خیال می شدم. کوله ها رو مینداختیم پشتمون و می زدیم به کوچه پس کوچه ها. تا ته ته یه کوچه ی سربالایی نزدیک پارک وی می رفتیم. اونجا داشتن دو سه تا برج بلند می ساختن. کنار نرده می ایستادیم و اون پایین بزرگراه مدرس رو تماشا می کردیم. یادته با اون دوربین های فرتکی فرت و فرت عکس می گرفتیم از همه چی؟ بعد من می گفتم که وجود بر ماهیت مقدمه و تو می گفتی وجود و ماهیت ربطی به هم ندارن. بعد نیم ساعت راجع چیزهای که فکر می کردیم چیزهای خیلی مهمی هستن بحث می کردیم. یادته؟ من خیال می کردم عکاس هستم تو خیال می کردی فیلسوفی. حالا من دیگه بارونی قرمز ندارم. ولی شاید پاییز که بشه یکی بخرم. تا چی پیش بیاد.
مردم می گویند رشته کوه های تیانتن در اصل گل نیلوفری بوده است در مقیاس اژدها، هفتاد و دو قله اش گلبرگ های درخشانی بوده اند و بلندترین قله اش پرچم نیلوفر.
سال های سال پیش، قبل از اینکه رشته کوه های تیانتین پدیدار شوند، این مکان جایگاه بی پایان آب های بی کرانی بوده است که دریای شرق نامیده می شد. بعضی حرف های قدیمی در موردش زده می شود «همیشه امواج بلندی آنجا هست، حتی در روزهایی که بادی نمی وزد» و «ببرها باد را می آورند و اژدها ها باران را». هر بار که اژدها، پادشاه دریای شرق، و نُه پسرش برای انجام وظیفه ی باران آوری بیرون می آمدند، دریا دچار گردبادهای هولناک، طوفان های وحشتناک و موج های برج مانند می شد. ماهیگیرانی که در این حمله گیر می افتادند ...
hélène
je m’appelle hélène
je suis une fille
comme les autres
hélène
j’ai mes joies mes peines
elles font ma vie
comme la votre
je voudrais trouver l’amour
simplement trouver l’amour
...
می گوید اولین باری را که همبرگر خوردم درست یادم هست. ۱۶ سالم بود. عجیب ترین تجربه ی زندگی ام...
تا حالا شده است که نشسته باشی پشت کامپیوترت احساس کنی کمر و کتفت درد می کند؟ بعد چهارزانو بنشینی روی صندلی و احساس کنی گردنت راست نمی ایستد؟ بعد بخواهی گردن و پشتت را از خمیدگی به در کنی ببینی نشسته به در نمی شوند؟ بعد بلند شوی بایستی که کمی استخوان هایت را بکشی ولی متوجه شوی کف پاهایت بدجوری درد می کنند؟ بعد بنشینی لبه ی تخت که پاهایت به زمین نرسند و احساس کنی که باز کمرت تمایل به فرو افتادن دارد؟ بعد دراز بکشی به پشت و احساس کنی پشتت درد می کند؟ بعد به شکم بخوابی و احساس کنی شانه هایت دردناک هستند؟ بعد به این پهلو و آن پهلو و باز همان ماجرا؟ شده است که بعد بلند شده باشی و باز نشسته باشی پشت کامپیوترت و باز احساس کنی که کمر و کتفت درد می کند؟ شده است؟ بعدش چه کرده ای؟
« اسبم ایستاده در زیر درخت پر از کبوتر، سوت می زنم سوتی چنان معصوم، که میعاد نیست ساحل ها این شط را نگه دارند (برگ های سرزنده صبح گاهان تندیس شکوه اند)...
و هرگز چنین نیست که مردی اندوهگین نباشد، اما پیش از رسیدن روز چون برپای شود و با احتیاط خود را به کار درختی کهنسال بگمارد، و چانه اش متکی بر واپسین ستاره در انتهای آسمان روزه دار، نظاره گر چیزهای بزرگ و معصومی است که شادمانه در گردش اند...
اسبم ایستاده در زیر درخت نغمه خوان، سوت می زنم سوتی معصوم تر... رحمت بر آنان که درگذشتند و این روزها را ندیدند. اما از برادر شاعرم خبرها هست: او دیگر بار سرودی بس دلنواز نگاشته است. و هستند کسانی که آن را دریافته اند...»
در راستای این که نگارندگان گفته اند وبلاگ باید مطالب مفید و آموزنده داشته باشد:
۱. اگر تنها زندگی می کنید، سعی کنید هر از گاهی خود را سورپرایز کنید:
سر راه خانه یک عدد بستنی بخرید و آن را در فریزر خانه بگذارید. تا چند روز به بستنی تان فکر نکنید. تا متوجه شدید که دارید به بستنی فکر می کنید، ذهنتان را منحرف کنید. برای این کار می توانید به اخبار سایت گویا سر بزنید. آنقدر فکر نکنید تا بستنی را فراموش کنید (خودتان متوجه ی این مرحله نمی شوید چون اگر یادتان بیاید که فراموش کرده اید، دیگر فراموش نکرده اید، ملتفتی؟). بعد عصر یک روز گرم که از سر کار برگشته اید، در فریزر را باز می کنید و بستنی را می بینید. بقیه اش را نمی نویسم که بشود عین نیروانای بودا. بهش برس تا بفهمی.
۲. هرگز از کیفیت یک سایت دولتی ایرانی احساس خویی بهتان دست ندهد:
اگر یک آدم مهمی قرار است بیاید پیش شما و می گوید که فلان روز می رسد پایتخت، همان موقع ساعت دقیق رسیدنش را بپرسید تا بتوانید بلیط بعدی را (از پایتخت تا شهر خودتان) همان روز رزرو کنید. بیخودی نروید به iranair.com و بگویید به به چه چه عجب سایت بی نقصی. بیخودی نگویید نه عزیزم تو زحمت نکش، اگر بلیط دم دستت نیست، خودم از روی سایت ایران ایر اطلاعات پروازت را برمی دارم. اعتماد نکنید. فردا می بینید که سایت کلا تعطیل است. حتی پس فردایش هم تعطیل است. اگر تلفن ها هم کار نکنند و وقت تنگ باشد، مجبور می شوید ۸ ساعت باقطار بروید پایتخت از صبح بست بنشینید توی فرودگاه تا مهمانتان برسد.
۳. دو روز وقت دارید از اینجا هر کتابی می خواهید بردارید (این یکی واقعا مفید است).
حالا من اصلا کاری به محتواش ندارم، اسم این دوره ی آموزشی، مستقل از محتواش، خنده دار نیست؟ اگه یکی توی این دوره شرکت کرد به من هم بگه که توش چیا یاد گرفت.
صد بار گفته ام، چتر باید آبی باشد. آبی عمیق. عین دريا. باید آبی عمیق باشد که به رنگ خاکستری ابرهای آسمان و باران این روزها بیاید. اینجا چترها فوق فوقش بنفش چرک هستند. چتر آبی پیدا نمی شود. اگر هم پیدا شود آبی کم عمق است. حالا هر روز بیا بپرس چرا وسط تابستان به این گرمی سرما خورده ام.
موهایش را مثل پسربچه ها کوتاه کوتاه کرده است. می گوید سه ساعت توی قطار در راه بوده است. موقع انگلیسی حرف زدن خیلی دقت می کند که جملاتش درست باشند. هر جمله که تمام می شود لبخندی می زند، انگار موفقیتش را جشن می گیرد. خجالتش که می ریزد بیشتر و تندتر حرف می زند. می گوید رنگ بنفش را دوست دارد. 18 سالش است. از ماه دیگر می آید شهر ما دانشگاه. می خواهد سر راه یک جفت گوشواره ی بنفش بخرد. می گوید من تمام عمر یک آرزو داشته ام؛ اینکه با یک خارجی حرف بزنم. می گوید حالا امروز آرزویم برآورده شده است. می گوید با دو نفر حرف زده ام. می پرسم آن دیگری که بوده است. عکس کوچکی از توی کیفش بیرون می آورد. عکس مرد سیاه چرده ای است با عینکی کلفت، سری تاس و تقریبا پنجاه ساله. با تعجب نگاهش می کنم. می گوید توی قطار دیدیمش، پاکستانی بود، به من و دوستانم هر کدام یک عکس داد. پشت عکس شماره تلفنش را نوشته است. می پرسم منظورش از این کار چی بود. می گوید نمی دانم. و می خندد. می گویم لابد خیال می کرده خیلی خوشگل است. می گوید خوب بد هم نیست. و می خندد. می گویم خارجی های اینجا واقعا موجودات عجیبی هستند. می پرسد تو راستی راستی ایرانی هستی.؟می گویم آره، چطور. می گوید قیافه ات به ایرانی ها نمی خورد. می گویم اکثر ایرانی ها شبیه من هستند. می پرسد شما عربی حرف می زنید؟ می گویم نه. می پرسد در ایران باران هم می بارد؟ می گویم بله. می پرسد کوه هم هست؟ می گویم بله. می پرسد دریا چی؟ می گویم هست. می پرسد همه شبیه تو هستند؟ می گویم همه ی مردم یک کشور شبیه هم نمی شوند ولی خیلی ها شبیه من هستند. به شوخی می گویم رییس جمهورمان زشت ترین است، او را به عنوان استاندارد ایران نگیر. می گوید مگر تو فکر می کنی او زشت است؟
چه کسی بود که می گفت زیبایی شناسی ذاتی انسان است؟
- MBA چی شد؟
- ولش کردم، بهترین کاری که می شد کرد. خودم رو کشتم. امتحان ها رو دادم. اما ترم دو نرفتم. بعد از اینکه کتاب MBA for Dummies رو خریدم و کمی خوندم دیگه اشباع شدم. بعد فهمیدم که پول به من کمکی نمی کنه. چون خدا رو که بهتر نمی کنه. جوش آدم هم بهتر نمی کنه. آدم رو هم بور و سفید نمی کنه. بقیه چیزا رو هم که دارم.
روزها:
باران.
شب ها:
باران
و قورباغه
و جیرجیرک.
کسی
از این کوچه ها نمی گذرد.
امشب همه ی دخترهای شرکت را دعوت کردم خانه ام. هشت نفر. گفتم خودتان بیایید غذا بپزید چون من بلد نیستم. بعد که آمدند حیران ماندم که من چه چیزی می خواستم به اینها بگویم. در واقع خیلی چیزها می خواستم بگویم ولی نمی شد. همه شان نشستند پای تلویزیون و یک سریال آبکی کره ای را نگاه کردند و قربان صدقه ی هنرپیشه ها رفتند و کمی هم گریه کردند چون نقش اول سریال تقریبا مرد و احتمالا در قسمت بعدی دوباره زنده می شود. این آهنگ Leaving
