تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

   ... و من امروز با دلی مملو از نوستالژی های پاییزی، دانشکده ی سابقم را در ویکی مپیا نامگذاری کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 20:8  توسط Keep Talking  | 

صبح موقع اومدن سر کار یه گربه داشت جلوم راه می رفت. سعی کردم قدم هام رو با اون تنظیم کنم. اول دمش پایین بود. بعد یه کم آوردش بالاتر و شروع کرد به اطراف تکونش دادن. بعد از مدتی هم دمش رو بالا گرفت و به راهش ادامه داد. فکر کردم اگه من دم داشتم در این لحظه چه جوری نگهش می داشتم. هر کاری کردم نتونستم هیچ جور احساس دم دار بودن در خودم به وجود بیارم.

 

این رفیق نیهیلیست ما روی بعضی واژه ها کار کرده و هنوز هم داره کار می کنه. من درست نمی فهمم چی می گه ولی یه مرام خیلی خاصی داره. خوشم میاد آخر حرفاش می گه: «در هر صورت هر کی یه اعتقاداتی داره. نمی گم درسته. میگیری که

 

ظهر این دختره ی همکارمون یه کاسه آورده بود که توش ناهار بخوره. از این کاسه کریستال ها که دورش نقش سیب داره. یهو متوجه شدم که عین کاسه ای بود که ما قدیما تو خونه داشتیم و خواهرم همیشه سوپش رو توی اون کاسه می خورد. دنیا جای کوچیکی نیست ولی. اینو می دونم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 13:32  توسط Keep Talking  | 

کتاب عطر سنبل عطر کاج مثل تعریف کردن خاطرات کودکی عمه بزرگه است. همان خاطرات لوس و حوصله سر بری که عمه بزرگه با آب و تاب تعریف می کند و سعی می کند تا حد امکان بامزه باشد. من هم البته مثل یک برادرزاده ی خوب و با ادب حرفتان را قطع نکردم و تا آخر کتاب را خواندم. ولی راستش اصلا احساس خوبی نداشتم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 12:7  توسط Keep Talking  | 

حال و حوصله ی زیستن ندارم. دروغکی هی می خوام چیزهای جالب بگم. ولی راستش اینه که هیچی جالب نیست. امروز هم که چی بین گفت جمعه عصر بریم کمپینگ، الکی گفتم wow.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 15:9  توسط Keep Talking  | 

من همیشه اینجاش رو که تد مجبور می شه شعر بگه خیلی دوست داشتم:

 

کیتینگ: عکس عمو وات اون بالاست. تو رو یاد چی می ندازه؟ فکر نکن. جواب بده. زود.

کیتینگ شروع می کنه به راه رفتن دور تد.

تد: یه... یه مرد دیوونه.

کیتینگ: چه جور دیوونه ای؟ فکر نکن. فقط دوباره جواب بده.

تد: یه دیوونه ی شوریده.

کیتینگ: حالا، از این بهتر هم می تونی. ذهنت رو خالی کن. تصورت رو به کار بگیر. اولین چیزی که تو کله ات میاد رو بگو، حتی اگه کلا بی معنی باشه. یا الله.

تد: آه... یه مرد دیوونه ی عرق کرده.

کیتینگ: خوبه پسر، بالاخره، یه شعر درونت هست. چشمات رو ببند. چشمات رو ببند. ببندشون. حالا، تشریح کن چی می بینی.

کیتینگ دست هاش رو جلوی چشمان تد می گیره و دو تایی آروم به اطراف می چرخن.

تد: آه. من، من چشمام رو می بندم.

کیتینگ: بله؟

تد: آه و این تصویر کنار من شناور می شه.

کیتینگ: یه مرد دیوونه ی عرق کرده؟

تد: یه مرد دیوونه ی عرق کرده با نگاهی خیره در من مغز من می کوبه

کیتینگ: عالیه. حالا بهش عمل بده. وادارش کن یه کاری انجام بده.

تد: دستانش جلو می آن و من رو می گیرن.

کیتینگ: خودشه. فوق العاده س. فوق العاده.

کیتینگ دستاش رو از جلوی چشمای تد برمی داره ولی تد هنوز چشماش رو بسته نگه می داره.

تد: و، او مدام زیر لب حرفی می زنه.

کیتینگ: زیر لب چی می گه؟

تد: می گه، حقیقت. حقیقت مثل، مثل یه پتو می مونه که همیشه پاهات رو سرد نگه می داره.

بچه ها شروع می کنن به خندیدن و تد چشماش رو باز می کنه. کیتینگ سریع می پره طرفش تا چشماش رو دوباره ببنده.

کیتینگ: اونا رو ولشون کن، ولشون کن. پیش پتو بمون. درمورد پتو بگو.

تد: ف... ف... فشارش می دی، می کشیش، هرگز کافی نخواهد بود. لگد می زنی بهش، کتکش می زنی، هرگز هیچ کدوم از ما رو نخواهد پوشاند. از آن لحظه ای که با گریه وارد می شویم تا آن لحظه ای که با مرگ می رویم، فقط صورتت را می پوشاند و تو ناله می کنی و می گریی و فریاد می زنی.

تد چشم هاش رو باز می کنه. کلاس ساکته...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 11:39  توسط Keep Talking  | 

کتاب «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» توی زندگی شخصی من تاثیر زیادی داشت. فقط خواستم یه جایی این رو گفته باشم. اگه روحی ازتون باقی مونده، امیدوارم شاد باشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 23:59  توسط Keep Talking  | 

دیشب بالاخره این «امتحان نهایی» کورتاسا را تمام کردم. خیلی عجیب بود. صبح که بیدار شدم فهمیدم چقدرعجیب بود. دیشب به نظرم بدیهی می آمد. ریتم فصل های آخر خیلی تند شده بود و فقط آخرش آدم می فهمید که  شرایط، مه و گرما و آبلیتو و امتحان و ... ، عادی نبوده است.

 

پ.ن: من فکر می کنم اون سر نقشه ی دنیا، یعنی جنوب سرزمین کریستف کلمب، واقعا یه خبرهایی باشه.

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 9:49  توسط Keep Talking  | 

 - این فندک زرده رو بندازم دور؟
- اگه زیرش گاز می شه می تونی پرش کنی.
- نمی شه.
- پس باید بندازیش دور دیگه.
- تو لازمش نداری؟
- نه دیگه، تازه کی با خودش فندک میاره ایران؟
- مگه چیه؟ خوب فندکه دیگه. تازه زرد هم هست.
- می خوای بیارش من بلدم یه جوری از بالا پرش کنم.
- نه حالا، پرش هم نمی خواد بکنیم. همینجوری هست دیگه. فندکه. زرده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 21:45  توسط Keep Talking  | 

 حتی می شود ساعت شش صبح یک روز تعطیل پاییزی از خواب پرید و با حس گرفتگی بینی و داغ بودن پیشانی احساس خوشبختی کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 9:37  توسط Keep Talking  | 

اینجا مرده ها رو می سوزونن و خاکسترشان رو خاک می کنن. بالای جایی که خاکسترها رو خاک کردن یه چیزی شبیه مقبره می سازن، خیلی کوچیک. سال اول، سوم و دهم، مراسم دارند. اعضای نزدیک خانواده ی فرد مرده هرسال سالگرد می گیرن. اینجوری که از کاغذ وسایلی رو درست می کنند و بالای مقبره می سوزونند که مرده در اون دنیا کم و کسری نداشته باشه و راحت زندگی کنه. این وسایل اول ها شامل میز و صندلی و تختخواب و کتاب و توپ و پول و گل و گیاه و از این چیزها می شده. این روزها تلویزیون و کامپیوتر هم می سوزونن. امسال ولی چیز تازه ای مد شده، فاحشه های کاغذی رو هم بالای سر قبر می سوزونن! اینجا خوب نیست زیاد راجع به مرگ سوال کنی. مردم شب خوابشون نمی بره.

 

پ.ن: اینجا شمال شرقی چین است. (از بس که می پرسن اونجا کجاست تو کجا هستی!)

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 9:40  توسط Keep Talking  | 

صبح خیلی زود آسمان خاکستری است. باران آرام می بارد. چیزی توی سرت هست که ترکیبی است از کم خوابی و الکل و عشق و اندوه. سوار تاکسی می شوی و می گویی فرودگاه. راننده نمی فهمد. به سه زبان دیگر می گویی فرودگاه. نمی فهمد. چندین بار تن کلمات را عوض می کنی، فراز و فرود آواها را جابه جا می کنی تا عاقبت می گوید آهان فرودگاه! روی صندلی عقب می نشینی و دستش را در تمام راه چنان محکم می فشاری که مجبور شود هزار بار یادآوری کند دو ماه دیگر باز همدیگر را می بینید. و تو بغضت را فرو می خوری و فرو می خوری تا کارت پروازش را بگیرد، از میان آن درهای سحرآمیز رد شود، سرش را برگرداند و دست تکان بدهد و سرانجام ناپدید شود. باید یکراست بروی سمت دستشویی تا حسابی گریه کنی و بعد توی سالن آنقدر منتظر بمانی که تابلوی فرودگاه نشانت بدهد که حتما پریده است. سلانه سلانه خودت را می رسانی به محل کارت و بعدش چه؟ طبق عادت صفحه ی گوگل را باز می کنی و نمی دانی چه چیزی را باید سرچ کنی.

 

من نوشتم «بعدش چی می شه؟» و دیدم اکثر مردم نمی دانند:

 

بعدش چی می شه خدا می دونه. به شدت احساس می کنم همه چیز کشکه.

بعدش چی می شه؟! بعدش چند تا دختر با دامنهای کوتاه میان وسط و از ان پرپرونکیا دستشونه و میرقصن

بعدش چی‌می‌شه؟\\\" مثل بیشتر فیلم‌های هندی.

بعدش چی می‌شه؟ گفت برای فردای اون روز قرار می‌گذارن و خلاصه هر روز کارشون می‌شه همین.

ایده ای نداری بعدش چی می شه؟ من هیچ ایده ای ندارم هییییییییییچ

بعدش چی می شه ؟ هیچی گیس و گیس کشی و خیانت و فحش و دری […]

بعدش چی می‌شه؟ فرناز و حسین رو می‌بینم. دارن از جلوی کتابخونه رد می‌شن

بعدش چی می شه؟اولين باری که نوشتهء خودمون رو روی صفحهء خام وبلاگمون مي بينيم که يه نفر سرش رو يواشکی آورده بالا و می گه "من تست مي کنم، پس هستم!!"

بعدش چی می‌شه ولی من هرگز جواب سوالهای نامربوط شما رو نمی‌دم چون می‌دونم تو ذهنتون چی می‌گذره

بعدش چی می شه؟؟؟؟ .... آخر آخرش بالاخره باید با بحث و گفت و گو حل بشه

دلم نمی‌خواد به اين فکر کنم بعدش چی می‌شه

اما نمی دونم بعدش چی می شه امیدوارم که از کارم ناراحت نشه

حالا اين که بعدش چی می شه ، خودم هم نمی دونم .

می دونی بعدش چی می شه . بعد از اینکه همه چیز تموم شد ... بعدش غوطه ور می شی توی آب .

برام مهم نبود بعدش چی می‌شه . بهشت يا جهنم

نمی‌دونم بعدش چی می‌شه؟تو دو راهی بدی گير کردم.

کاش می دونستم بعدش چی می شه...اصلا هر چی می شه بشه

و فکر می کنین بعدش چی می شه ؟ بعدش دوباره همه ی بازی از مرحله ی 1 ادامه پیدا می کنه

بعدش چی می شه دنیا همینجور نمی مونه .

بعدش چی می شه ؟ يكشنبه كلاس نمی ره می شينه خونه دو كلمه درس بخونه

مهم نیس بعدش چی می شه...اصلا چرا باید... مهم باشه

نمی دونم بعدش چی می شه اما تا الان با همه سختی که داشته , از اون دنیا کوفتی و لعنتی بهتر بوده ....

مهم نيست بعدش چه می شود، از وصال و فراق سخن گفتن بيهوده است،

بعدش چی می شه؟ با اينکه خودم هميشه می گم لحظه ها را درياب  چشم فردا کور است(حميد مصدق) ولی خودم هيچوقت نتونستم از لحظه هام لذت ببرم.

بعدش چی می‌شه؟ توريست خنديد و گفت: بعدش ديگه دوران خوشی فرا می‌رسه.

...

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 11:4  توسط Keep Talking  | 

سر میز شام، چهار نفر بودیم. یک دختر فرانسوی که داشت ایتالیایی یاد می گرفت، یک خانم ایتالیایی که داشت انگلیسی یاد می گرفت، یک مرد آمریکایی که داشت فرانسه یاد می گرفت و من که هیچ ربطی نداشتم. ایرانی بودم و داشتم چینی یاد می گرفتم. بحث زبان داغ شده بود و یکهو همه یادشان افتاد که از فارسی چیزی نمی دانند. خانم ایتالیایی گفت یک کم فارسی حرف بزن ببینیم چه جوریه. من برایشان شاملو خواندم. بعد همه گفتند چقدر قشنگه زبانتون، مثل شعر می مونه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 10:48  توسط Keep Talking  | 

 

آی تابستان، تابستان، تابستان

زرد، تابناک، سوزان

بدرود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 10:2  توسط Keep Talking  | 

با اینکه اینجا خیلی خواننده نداره، من هم لینک می دم. خدا رو چه دیدی ...  :)

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 21:36  توسط Keep Talking  | 

مرگ تلخ است. حجیم است. خالی است. حجم بزرگی از خلاءیی ست بس تلخ. اما چرا می ترسیم؟

 

نامه کوتاه بود؛ ... دیروز نتوانستم تماس بگیرم، امروز خانومشان زنگ زدند، گفتند آقای ه فوت کرده اند، گفتند برای تسویه حساب... ؛ نامه کوتاه بود.

 

مرگ یک جاده ی مه آلود است. سرد است. لحظه ای است که کنار پرتگاه ایستاده ای و کفش هایت گلی شده اند. لحظه ای که سرد است و لباسهای مرطوب به تنت چسبیده اند. مرگ انجمادی است میان آسمان و زمین. اما چرا می گرییم؟

 

افسوس. تنها همین؛ افسوس.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 21:25  توسط Keep Talking  | 

... و همیشه اون وسوسه ی قدیمی سر جاش هست. وسوسه ی رفتن توی یه دانشگاه دور افتاده و خواندن چیزی مثل فلسفه ی شرق. وسوسه ی گوشه نشینی و کار کردن در شالیرازهای برنج. وسوسه ی پوزخند زدن به غرب که داره تند تند تند تند تند تند تند جلو می ره با اون همه فرمول جدید برای محاسبه ی قیمت سهام و اون همه تئوری جدید مدیریت که هر روز اختراع می شن. وسوسه ی اینکه خودت رو از توی گردونه پرت کنی بیرون و بگی من نیستم. نمی دونم. اینا همش فکرایی هستن که میان و میرن. من شبا یه کم بودا می خونم و فردا دوباره میام اینجا سیستم گردش اطلاعاتی شرکت رو تست می کنم و بعدش سعی می کنم یه پروپوزال خوب واسه دانشگاه های مختلف آماده کنم و شب که خونه هستم باز بودا می خونم. یه روزی این چرخیدن تموم می شه می دونم. به باریدن یا نباریدن بارون هم بستگی داره. می دونم. خیلی بستگی داره. برایم از تهران دو قوطی فلوکسیتین سوغاتی آورده ان. تو می گی شروع کنم؟ تو فکر می کنی خوب شده ای؟ یعنی فکر می کنی راحت شده ای؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 16:7  توسط Keep Talking  | 

می گویند اپیکوروس یونانی اولین فیلسوف ملحد تاریخ بوده است. استدلالش این طوری بود:

 

آیا خدا می خواهد جلوی بدی را بگیرد، ولی نمی تواند؟ پس خدا قادر متعال نیست.

آیا قادر است، ولی نمی خواهد؟ پس بدخواه است.

آیا هم می تواند و هم می خواهد؟ پس بدی از کجا می آید؟

آیا نه می تواند و نه می خواهد؟ پس چرا نامش خدا است؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 11:29  توسط Keep Talking  | 

اون بغل نوشته: به دست آوردن پسورد یاهو در سه کلیک، تحویل در سراسر ایران.
انگار که من بنویسم: وارد شدن به خانه ی همسایه ی شما و غارت اموالش در سه ربع، تحویل کلید همسایه بعد از دریافت اصل فیش بانکی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 17:23  توسط Keep Talking  |