دیشب مارسلا را دیدم، با النگوهایش. النگوهای فیروزه ای رنگ که با رنگ تاپ و گوشواره هایش هماهنگ بود. باز هم نمی توانستم صدای النگوهایش را در میان آن همه سر و صدا بشنوم. با این حال تفریبا مطمئن هستم که صدا می دهند. دلم می خواست النگوهایش را بشمارم ولی خیره شدن به دست های مردم کار خوبی نبود. تنها برای خودم خیال کردم که در خانه اش چند تا النگو می تواند داشته باشد و به چه رنگ هایی. مارسلا با النگو و مارسلا بدون النگو دو آدم مختلف هستند. دیشب مارسلا زیاد نماند. گفت خیلی خسته است. راستش را بخواهید هفته ی پیش که مارسلا را دوبار دیدم و هر دوبار بدون النگو، خیال کردم دیگر النگوهایش را دست نمی کند. می دانید، مارسلای بدون النگو یک دختر معمولی است، از آن هایی که کمتر کسی پیدا می شود توی وبلاگش راجع به آن ها چیزی بنویسد. برای همین من دیگر چیزی از مارسلا ننوشتم. کفش های پاشنه دارش را که با کتانی های قهوه ای رنگ عوض کرد، قدش ناگهان خیلی کوتاه شد. با آن کت جین تنگ هم کمی بدقواره شد. موهایش را جمع کرد پشت سرش و لبخند نزد. صورتش دراز شد و جدی و عصبی و کمی ترسناک. این، مارسلای بدون النگو بود. از همه بدتر اینکه با یکی از همکلاسی هایش اینور آنور می رفت. یک آمریکایی بور و گنده و بی خاصیت که حرف های نامربوط می زد. دیشب روبرویش نشستم و توی دلم گفتم پروردگارا! مارسلا، هفته ی پیش چه بر سر خودت آورده بودی؟ مارسلا توی دلش گفت چی از زندگی من می خواهی؟ توی دلم گفتم چیزی نمی خواهم، فقط می خواهم قهرمان این روزهایم باشی ولی داشتی تصویر اسطوره ای ات را خراب می کردی. مارسلا توی دلش گفت چرا همه اش برایم قصه می سازی، دست از سرم بردار. توی دلم گفتم خودت هم می دانی که قصه نیست. توی دلش گفت می دانم قصه نیست ولی تمایل انکارناپذیری به قصه شدن دارد. توی دلم گفتم باشد از این به بعد هم عین حقیقت را می نویسم ولی تو هم همان باش که اول بودی. توی دلش گفت باشد، ولی باید همین گفتگوی مسخره ای را که از توی دل من می نویسی هم دیگر ننویسی، چون حقیقت ندارد، تو نمی دانی من توی دلم چی می گویم. توی دلم گفتم باشد قول می دهم. بعد دیدم که لبخند زد و مثل سابق روی دماغ درازش چین افتاد. گفت چطوری؟ دستی به پشتش زدم و گفتم خیلی خوبم، تو چی؟ گفت خسته ام باید زودتر بروم خانه. گفتم حیف شد. لبخند زد و دیگر نمی گویم که روی دماغ درازش چین افتاد چون همه تان می دانید که وقتی لبخند می زند روی دماغش چین می افتاد. قبلا چندین بار گفته ام. گفتم النگوهایت را دوست دارم، قشنگند. نگاهی به دستش کرد و بعد آوردش بالا و تکانش داد. لبخند زد و گفت ممنون.
شما رو نمی دونم، ولی من خوش دارم شنبه ها صبح زود بیدار شم و با حوصله کاهوها رو بشورم و برای ناهار پیک نیک مان ساندویچ درست کنم. به قول مهدی لعنت به کسی که این چیزها رو روانشناسی کنه. بلاگرولینگ هم که کلا قاطی کرده.
یک چیز ساده می خواهم، می دانی، یک چیز معمولی که به هیچ وجه عجیب و غریب نباشد. یک چیز خیلی عادی. دارم باز نق می زنم. به هر حال اینجا جای حرف های خفن یا مفید و آموزنده نیست.
دیوارهای این خانه ها نازکند.
راس ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه ی صبح صدای اپرای چینی می آید و پنج دقیقه بعدش نوزاد همسایه ی دست چپی. نگهبان تازه ی مجموعه ی مسکونی ما که همیشه شب ها آن پایین توی آن اتاقک می ماند هر روز راس ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه ی صبح صدای رادیویش را بلند می کند. انگار دیگر وقت بیدار شدن همه است. و نوزاد همسایه ی دست چپی که هیچ وقت متوجه نشدم کی به دنیا آمد با شنیدن صدای اپرا جیغ می کشد و بعد صدای دو نفر می آید که برای ساکت کردنش آواز می خوانند.
می خواهم یک مدتی همه چیز معمولی باشد. اصلا چیز خاصی توجهم را جلب نکند. سرم را بیندازم پایین و کار خودم را بکنم، ولی نمی شود. از همان وقتی که سپیده می زند می فهمم که با صدای اپرای چینی از خواب بیدار شده ام که هیچ وقت برایم عادی نمی شود. البته موضوع فقط این نیست. خیلی چیزهای دیگر هم هست. نوشتنشان را حوصله نمی کنم.
آقای آریانپور بزرگ بود. نمی دونم چقدر بزرگ بود ولی اون موقع که ما تازه رفته بودیم دانشگاه و ترم یک بودیم اون سال آخر فوق لیسانس بود و از اون گذشته سربازی هم رفته بود. واسه همین فکر می کردیم که خیلی بزرگ است. آقای آریانپور کچل بود. یه دونه مو هم رو سرش نداشت. آقای آریانپور معلم نقاشی ما بود. خودش زمین شناسی می خوند. اهل شمال بود. یادم نیست کدوم شهرش. امشب که بعد از هفت هشت سال بساط رنگ روغن راه انداختم یادش افتادم.
سر کلاس یه ریز حرف می زد. راجع به همه چیز غیر از نقاشی. عاشق سهراب سپهری و شهرام ناظری بود. می گفت در گلستانه چه بوی علفی می آید و بعد دو ساعت راجع به خاطراتی که در شمال با علف ها داشته بود حرف می زد. آقای آریانپور بلد بود که چه جوری نقاشی بکشه ولی اصلا به ما یاد نمی داد. می گفت قلمو رو از هر طرف که راه دستتونه بکشین. گاهی هم یه چیزایی یاد می داد که چون عجیب بود هیچ کی ازش استفاده نمی کرد. مثلا می گفت واسه بدست آوردن آبی آسمونی باید آبی و سفید و یه کوچولو قهوه ای رو با هم مخلوط کنین. خوب ما هم هی به آسمون نگاه می کردیم و می دیدیم هیچ رقمه توش قهوه ای نداره. یا مثلا می گفت کوه های دوردست رو باید بنفش کشید. من کوه بنفش دوست نداشتم. کوه کبود دوست داشتم. اون رو هم که هیچ وقت نتونستم رنگش رو دربیارم. آقای آریانپور می گفت کبود دیگه چه صیغه ایه؟ خاطرات علف که تموم می شد می گفت از نظر من فلانی اینجور آدمیه و بهمانی اونطور آدمی. راجع به همه ی کلاس اظهار نظر می کرد. بعد می گفت بچه ها به نظرتون من چه جور آدمی هستم. دوست داشت همه راجع به اون حرف بزنن.
می گفت دانشگاه بابت این کلاس نقاشی بهم ساعتی 150 تومن می ده. پول یه تیوب رنگ ایرانی هم نمی شه. می گفت ولی من عاشق این کارم و باز یه شعر از سهراب می خوند و پشت سرش یه خاطره ی علفی تعریف می کرد. آرزو داشت یه روز یه نمایشگاه بذاره . خودش می گفت زمین شناس ها همه شون بیچاره هستن. درسشون خیلی سخته و بعدش هم هیچ کی تحوبلشون نمی گیره.
ترم که تموم شد دیگه کسی برای ترم بعد اسم ننوشت. همه از اینکه نقاشی یاد نگرفته بودن پکر بودن. من هم نتونسته بودم رنگ کبود رو در بیارم و دیگه بی خیال شدم. بعدها سال پایینی ها می گفتن استاد زمین شناسی شون نمایشگاه نقاشی گذاشته به چه بزرگی. اسم نمایشگاه بود «در گلستانه چه بوی علفی می آید». من ولی نرفتم ببینمش. شاید چون می دونستم که همه ی کوه های دوردست توی نقاشی هاش بنفش هستن.
من سلیقه ام عوض شده یا این آلبوم آخر Iron Maiden واقعا شاهکاره؟
اگه تا حالا این رو ندیدین حالا ببینین. وقتی حوصله تون سر رفت می تونین روی اون منگولی پایین صفحه که رندوم می پره یه جای دیگه کلیک کنین. انگار هیچ وقت تموم نمی شه.
نه اینکه مسواکم خراب شده باشه، نه. پرزهاش از دو طرف ولو شده بودن. اصلا بد نبود می شد هنوز ازش استفاده کرد ولی خوب معلوم بود که چند ماهی استفاده شده. دیگه مثل وقتی که نو بود صاف و صوف نبود. ولی در عوض مسواک آبی تو، خیلی تمیز و شق و رق توی جامسواکی نشسته بود و هر دفعه که چشمم بهش می افتاد با بدجنسی لبخند می زد و یادآوری می کرد که فقط چند روز ازش استفاده شده. هر روز جلو چشمم بود. روزی سه بار می دیدمش، بعضی روزها هم بیشتر. خوب من دو تا راه که بیشتر نداشتم. یا یابد مسواک تو رو از جلو چشم برمی داشتم انگار که از اول نبودی و هیچ وقت هم قرار نیست باشی، یا یه مسواک نو واسه خودم می ذاشتم که مثلا تو تازه رفتی و زودی هم قراره برگردی.
پیرمرد خیلی پیر است، شاید هفتاد ساله. از در که وارد می شود جز دخترک کسی سر بر نمی گرداند که نگاهش کند. اینجا شنبه شب ها همیشه شلوغ است. دخترک نیم نگاهی به پیرمرد می اندازد و می گوید قاطی دارد. بعد دوباره همان غم چند لحظه پیش به چشم هایش برمی گردد و ادامه می دهد: «... و همه جور کاری کرده ام. از نظافتچی هتل بودن گرفته تا بارتندری و بازاریابی لاک ناخن. روزهایی بوده است که دوازده ساعت در شبانه روز کار کرده ام. سخت کار کرده ام تا بتوانم درس بخوانم.» پیرمرد با بطری سبزرنگ آبجویش کنار شما می نشیند. لابد چون در این ازدحام جایی صندلی خالی پیدا نمی شود جز این گوشه ی دنج و تاریک که شما نشسته اید. به دخترک نگاه می کنی و سر تکان می دهی: «من اما از کارهایی که موقع انجام دادنشان مجبوری همیشه لبخند بزنی بیزارم.» دختر می گوید: «من هم اول بیزار بودم ولی عادت می کنی. هر چه بیشتر می بینی تحملت بیشتر می شود. دیده ام که دربان هتل در را باز می کند و برای این کارش صد دلار انعام می گیرد چون طرف پولدار است. فقط به دلیل یک تصادف احمقانه. یک آدم پولدار وقتی وارد می شود که شیفت کاری این دربان است. هیچ چیز دلیل برتری این دربان از سایرین نیست. تصادف محض است. من به افراد پیر احترام می گذارم نه چون بیشتر می دانند، چون بیشتر دیده اند.» و سکوت می کند. به جایی روی دیوار خیره می شود. بی اختیار نگاهت به نگاه پیرمرد تلاقی می کند. می گوید سلام. پیرمرد خیلی پیر است، شاید از هفتاد سال هم بیشتر، شاید هشتاد ساله است. تو هم سلام می کنی و لبخند می زنی. دخترک که گویی ناگهان از رویا به در آمده است جرعه ای دیگر می نوشد و می گوید: «آره، چون بیشتر دیده اند و در جریان همان سختی ها، درست وقتی فکر می کنی موفق شده ای و اوضاعت دارد رو به راه می شود، یک دختر احمق بلوند و چشم آبی به خودش اجازه می دهد که تحقیرت کند، چرا؟ چون تو از نژاد او نیستی.» دخترک باز سکوت می کند و خیره به میز سیگاری روشن می کند. پیرمرد دوباره سلام می کند و لبخند می زند. سلامش را دوباره جواب می دهی. می گوید من اهل آمریکا هستم تو کجایی هستی. می گویی ایرانی. می پرسد کجای ایران؟ تهران؟ جواب مثبت می دهی. می گوید من عاشق تهران هستم. می پرسی تا به حال آنجا بوده اید؟ می گوید نه ولی مذهب من از آنجا می آید. می پرسی مذهبتان؟ حواسش پرت سیگار کشیدن دخترک شده است. بعد از چند لحظه سر بلند می کند و رو به تو می گوید «من از هر چیزی کوچکش را دوست دارم.» و سیگاری می گیراند. «چیزهای کوچک زیباترند، مگر نه؟». با این که هیچ نظری نداری لبخندی می زنی و تایید می کنی که چیزهای کوچک زیباترند. پیرمرد خوشحال می شود. می گوید و اما ایران... گلویش را صاف می کند، سیگار نیمه تمامش را به کف جاسیگاری فشار می دهد و نطق خود را در مورد ایران شروع می کند. تو گوش می دهی و با این که چیز خاصی دستگیرت نمی شود با نشانه ی تایید سر تکان می دهی. پیرمرد نگاهش را به دیوار می دوزد و به حرف هایش ادامه می دهد. پیرمرد خیلی پیر است. دخترک لبخند تلخی می زند و ادامه می دهد: « از این کشور به آن کشور، تمام اروپا را گشته ام.» دوباره غمی عمیق باعث می شود چشمهایش تار تر به نظر برسند. «سه سال است که کسی را دوست نداشته ام. نتوانسته ام کسی را دوست بدارم. گاهی فکر می کنم می توانستم مادر خوبی بشوم. یعنی مطمئن هستم که می توانستم مادر خوبی بشوم.» چشم های بادامی اش خیس می شود. می خواهی دستش را بگیری و دلداریش بدهی ولی تنها خیره نگاهش می کنی. پیرمرد می گوید «انگار به من گوش نمی دهید شماها». به طرفش سر برمی گردانی و بی لبخند می گویی: «چرا آقا، داریم گوش می دهیم.» می گوید: «خوب است. راستی گفتی اهل بلغارستان هستی؟». پیرمرد خیلی پیر است، از هشتاد سال هم شاید بیشتر، شاید نود ساله باشد.
احساس نسبتا عاشقانه ای دارم نسبت به میزهای مطالعه ی کوچک و کهنه ای که رنگشان قهوه ای سوخته است، رویشان یک کتاب تا نیمه خوانده شده ی باز و یک فنجان قرار دارد و کسی پشتشان ننشسته است. عصرها، پنجره ی زیرزمین خانه ای که آنطرف خیابان است، گاهی باز می ماند.
پ.ن: عنوان پست عوض شد. مرسی آرش.
دیشب خواب دیدم خانم مجری برنامه کودک، همون که خیلی وقت پیش مجری برنامه کودک بود و نمی دونم اسمش چی بود، باز اومده توی تلویزیون و با خوشحالی می گه «بچه های عزیر شروع مجدد جنگ تحمیلی رو به شما و پدر و مادرهای مهربونتون تبریک می گم. حالا با هم به یه سرود گوش می دیم.» بعد صحنه های پر کردن گونی ها از شن توسط بچه ها و عکس حسین فهمیده اون بالا و در پس زمینه، آهنگ ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش...
بسیار خوب، باز هم از مارسلا می نویسم. اما امروز مارسلا النگوهایش را دست نکرده است. صبح زود است. آرام از کنار دیوار راه می رود تا به دانشگاهش برسد. به نظر خسته می آید. موهایش را جمع کرده پشت سرش و با دستش بند کیف سیاه چرمی اش را به روی شانه اش محکم چسبیده است. دوست دارم بدانم به چه فکر می کند ولی هیچ سرنخی ندارم. شلوار جین آبی پوشیده است با تی شرت ساده ی مشکی و رژ لب قرمز کمرنگ مثل هزاران نفر دیگر که امروز صبح زود با شلوار جین آبی و تی شرت ساده ی مشکی و رژلب قرمز کمرنگ، موهایشان را پشت سرشان جمع کرده اند، بند کیف سیاه چرمی شان را به روی شانه شان محکم چسبیده اند و به سمت دانشگاهشان می روند. من دنبال چیزی می گردم که مارسلا را خاص کند. از آن خیل عظیم دیگران جدا کند و به او فردیت بخشد. می دانم که اگر به همه ی زندگی اش یکجا نگاه کنی، آدم خاصی می شود. ولی می خواهم همین حالا خاص باشد، در همین لحظه و با همین چیزی که از او می بینم. هیچ.
دلم می خواهد از مارسلا ننویسم ولی نمی توانم. قرار نبود دیشب باشد ولی تا از در وارد شدم موهایم را از جلوی صورتم کنار زدم و توی آینه ی روبرو دیدمش که موهایش را از جلوی صورتش کنار می زد. گفت که امشب به جای کافه نیویورک اینجا برنامه دارد. با دو تا از دوستان کلمبیایی دیگرش. موسیقی آمریکای لاتین. چرا جای کامل کردن جمله ها با فعل، فقط نقطه می گذارم؟ حالا این مهم نیست. حرف دیروزم را درباره اهل رقص نبودن مارسلا پس می گیرم. مارسلا دوست دارد برقصد و استعداد ذاتی عجیبی هم برای این کار دارد. من باید ضرب ها را توی کله ام تکرار کنم و با تمرکز بسیار قدم هایم را هماهنگ کنم. آسان نیست. هشت ضرب، چهار تا به این طرف و چهار تا به طرف دیگر، بعد جهت عوض می شود و این تازه درس اول است. مارسلا گفت ولی ما در آمریکای جنوبی با رقص به دنیا می آییم، کسی به ما چیزی یاد نمی دهد، به موسیقی گوش می دهیم و می رقصیم. حرف دیگری نزدیم چون او باید بالا می رفت و می خواند. این بار همه اش اسپانیایی. تاپ بلند مشکی رنگی پوشیده بود، از همین ها که پایینش عین دامن می شود. مارسلا النگوهای زیادی دستش می کند. توی سر و صدای کافه ها نمی شنومشان ولی احساس می کنم اگر محیط ساکت باشد، النگوهایش صدا می دهند؛ دیلینگ دیلینگ دیلینگ یا شاید چخ چخ چخ...
مارسلا پوست سفید و موهای بلند لختی دارد، سیاه سیاه. خیلی شبیه عکس های جوانی خاله رویاست. مارسلا بیست و چهار سالش است. شب ها توی کافه نیویورک آواز می خواند. اهل کلمبیاست. صدایش به صدای زن های سیاهپوست می ماند. من چند بار سعی کردم صدایم را مثل صدای مارسلا کنم ولی نمی توانم. انگاری توی گلویم اشکالی وجود دارد. مارسلا چهار سال پیش به مالزی می رود که اقتصاد بخواند. بعد از سنگاپور و ویتنام و ژاپن و کره می گذرد تا سر آخر با یک برنامه ی انتقال دانشجوهای بین المللی، وارد شهر ما می شود. مارسلا زیاد نمی خندد ولی همیشه لبخند می زند. لبخندهایش شدید هستند. لبخند که می زند روی بینی درازش چین می خورد. مارسلا زیاد اهل رقصیدن نیست ولی گاهی روی صحنه وقتی چیزی برای خواندن ندارد، می رقصد. دستهایش را می آورد جلو و مثل اسپانیایی ها از مچ می چرخاندشان. مارسلا از هشت صبح تا چهار بعدازظهر توی دانشگاه اقتصاد می خواند. از چهار تا شش بعدازظهر کلاس زبان چینی می رود، برنامه ی کافه از نه شب شروع می شود و تا یک و نیم صبح ادامه دارد. من نمی توانم بعد از اون همه کلاس بروم روی صحنه و به مردم لبخند بزنم. مارسلا می گوید عادت کرده است که شب ها پنج ساعت بخوابد. وقتی می پرسم چرا آواز می خوانی می گوید حقوق خوبی می گیرم، صاحب کافه برایم ویزا جور می کند و شاد کردن مردم را دوست دارم. مارسلا عقاید عجیب و غریبی دارد که مخلوطی است از مسیحیت، اسلام، بودیسم، کمونیسم و دائویسم. مارسلا یک دوست پسر مکزیکی دارد که در شانگهای زندگی می کند. می گوید سخت است، هر روز پای تلفن برای هم گریه می کنیم. مارسلا سفر را دوست دارد، فرهنگ های مختلف را دوست دارد. دیکته ی اسم مارسلا خیلی آسان است. آدم اول خیال می کند که باید دو تا لام داشته باشد؛ مارسل لا. ولی در حقیقت اینطور نیست، فقط یک لام دارد؛ مارسلا.
دوستی دارم که چند ماه پیش به یک رابطه ی عاطفی ناموفق و حتی از نظر من دردناک پایان داده است. دیروز از تنهایی می گفت و اینکه نمی تواند به این زودی رابطه ی دیگری را شروع کند چون احساس می کند هنوز تحت تاثیر قبلی است و ناخودآگاه فشاری را بر آدم جدید تحمیل خواهد کرد. فکر کردم آدمی که می تواند چیز به این ظریفی را بفهمد و تحلیل کند چرا نمی تواند برش غلبه کند. بعد یاد یکی از برنامه های بی بی سی افتادم که راجع به غریزه بود. خانم محقق یک کاسه سوپ خوشبو و خوشمزه را جلوی آقای مجری گذاشت و گفت بفرمایید. مجری که گرسنه بود خواست شروع کند ولی محقق گفت هنوز یک کار کوچک مانده است. از کیفش یک برس توالت سفید و خوشگل و خیلی تمیز بیرون آورد و پلاستکش را باز کرد. گفت این برس نو را توی آزمایشگاه کاملا استرلیزه کرده ایم و مطمئن باشید که هیچ میکروبی ندارد. بعد برس را توی کاسه ی سوپ فرو کرد و چند بار تکان داد. مجری دیگر نتوانست بخورد. بعضی کارها را صرفا نمی توان انجام داد، حالا هرچه قدر هم سعی کنیم منطقی باشیم و بر اوضاع مسلط.
صد تا از چهارصد و بیست تا می شه حدود بیست و چهار درصد. بیست و چهار درصد از شرکت های بورس تهران همین جوری فرت به بهانه ی زیان ده بودن از لیست خارج می شن. این ابتکار تابلوی چهارم هم در نوع خودش بی نظیره. سهامداران نمی تونن نام شرکت های تابلوی چهارم رو ببینن، حق فروش دوباره سهام در این تابلو رو هم ندارن. ضمنا قیمت سهام شرکت های این تابلو از این به بعد در محاسبه ی شاخص کل حساب نمی شه. همینه که هست. پدیده ی تابلوی چهارم یکی از عجیب ترین، خلاقانه ترین و وقیحانه ترین ابتکارات دنیاست، دست کم نگیرینش.
پ.ن: ببخشید این پستم زیاد ربطی به سخن نداشت. واقعا هیجانزده شدم وقتی این خبر رو خوندم.
چیزی برای نوشتن ندارم. فکر می کنم چه راه طولانی ای را طی کرده ام. از روزهای پر از بهشت و جهنم دبستانم در دهه ی شصت تهران تا این روزهای خنده و شیطنت بی پایان در اینسوی دنیا.
صدف ها و میگوهای داغ
دود آتش
تا دوردست ها می رود
مهتاب روی موج های آرام دریا
می لرزد
ماسه ی خیس به زیر پاهایم
آرمیده
آرمیده
آرمیده
یک هفته تعطیلی برای جشن گرفتن نیمه ی پاییز. نیمه ی پاییز یعنی آن شب پاییزی که ماه کامل می شود. جمع می شوند دور هم و کیکی می خورند که نامش «ماه» است. جمع می شوند تا قبل از آمدن سرما کنار هم بوده باشند و برای هم چیزهای خوبی آرزو کرده باشند.
سفر اما جز وقت و پول و رفیق، یک دل خوش هم می خواهد. حالا گیریم کوچک، گیریم ساده، گیریم پوچ.
ماه شب چهارده پاییزی همه مبارک.
باید یاد بگیری با کسی که منطقا باید از او بیزار باشی گفتگویی دوستانه داشته باشی و به حرف هایی از جنس همان حرف هایی که تا دیروز از شنیدنشان شرمگین می شدی گوش بدهی و بخندی و جوک بسازی و خودت را مسخره کنی، بعد می بینی در چیزهای که از آنها متنفری غوطه ور شده ای و آن وقت می فهمی که هیچ چیز آنقدرها که فکر می کردی مهم نبوده است و مهم نیست. درست مثل احساس بعد از نوشیدن یک لیوان آب داغ می ماند در گرمای جهنمی یک روز تابستانی.
پ.ن: با این شخصیت هنریش گرویتن در کتاب «سیمای زنی در میان جمع» خیلی حال می کنم مخصوصا با انگیزه اش برای شرکت در جنگ: «گه، گه باز هم گه، من هم می خواهم مثل دیگران در گه بلولم!»
Keep Talking: How do you spend your evenings?
Keep Talking's study partner: I usually play with my boyfriend, sometimes I play with other girls in the dormitory, my boyfriend calls us cats, because we always like to play at night.
چهارشنبه عصر، مکالمه تلفنی، صحبت در مورد خانم ۶۰ ساله صاحبخونه که قراره یه ساعت دیگه بیاد:
Keep Talking: What does she want to take?
Interpreter: Her playing cloths.
KT: What cloths?
Interpreter: Her cloths for playing.
KT: You mean sport cloths?
Interpreter: No not sports, playing cloths.
دیروز یکی از همکارهام با همون چهره ی جدی و رسمی همیشگی اش گفت: «چقدر کفش هات کثیفه! بشورشون. خیلی زشته اینجوری.» نزدیک بود از خوشحالی گریه کنم.
دوستی دارم که اسمش سین است. دوست که نه. آشنایی دارم که اسمش سین است. در واقع دختری را می شناسم که اسمش سین است. شناختن هم که نه البته. فقط اسمش را می دانم. اسمش هم اسم خاصی نیست. از آن اسم هایی است که این روزها زیاد پیدا می شود؛ مثل مرجان، آزاده، مریم یا بهاره. فقط اسمش را می دانم با یک آی دی یاهو. او حتی اسم من را هم نمی داند. گهگاهی می آید اینجا کامنت می گذارد. گهگاهی، همیشه نه. گمون نمی کنم هیچ چیز مشترکی با هم داشته باشیم. در دو دنیای مختلف زندگی می کنیم. تا به حال از نزدیک ندیده امش. چند دقیقه ای با هم چت کرده ایم. فکر نکنم هیچ وقت ببینمش. من فقط گهگاهی بهش فکر می کنم. گهگاهی، همیشه نه.
امروز متوجه شدم که من در چند سال گذشته حداقل ماهی یک بار در محاسبات کوچک و بزرگم فکر کرده ام یک متر، شصت سانتیمتر است و بعد از دقایقی یادم آمده است که اون یک ساعت بود که شصت دقیقه داشت.
انگار مقدر است که مرثیه ی ایگناسیو پس زمینه ای زندگی ام باشد. ساعت پنج روز یکشنبه که می شود باید به خودت نهیب بزنی که بلند شو این آخرین ساعت های تعطیلی را با تنبلی خراب نکن. و همینطور که صدای شاملو می آید باید پنجره ها را متر کنی و روکش های کاغذی را صاف ببری. دلت می خواست کسی بود که می گفت کج هستند یا نه. ولی کسی نیست. سعی می کنی آدم بالغ و مستقلی باشی، بالای چهارپایه می روی و روکش ها را کج یا صاف می چسبانی روی شیشه ی آشپزخانه. آن پایین، پیچک های دیوار همسایه نارنجی شده اند. پاییز آمده است با لیسک ها، با خوشه های ابر و قله های درهمش. باید لباس ها را بشویی، همه جا را تمیز کنی، کتری را آب کنی، گاز را روشن کنی، پرده ها را بکشی، نامه ها را جواب بدهی، فایل ها را مرتب کنی. در حالی که ایگناسیو پله پله برمی شود ترس تازه ای را احساس می کنی. ترس زمستانی سرد. شیشه ها را بخار گرفته است.
در این مدت کوتاهی که من به جد مشغول تولید محتوای فارسی در اینترنت بوده ام از تمام بحث های وبلاگی از جمله بحث «آيا همجنس گرایان حق حیات دارند؟»، «نصرالله یا اسراییل، کدام مقصر است؟»، «ماندن یا رفتن یا برگشتن در از به ایران» و سایر بحث های داغ عقب مانده ام. لذا بدین وسیله اعلام وجود می کنم:
دست از سر این خانم انصاری بردارید. اولا به ما چه که مردم دوست دارن با پولشون چی کار کنن. ثانیا صادقانه بگیم کدوم ما حاضریم مثلا هزینه ی سفر سه روزه مون به شمال رو بدیم به مردم آفریقا با این توجیه که با پولش می شه دو نفر آدم رو سیر کرد و خوب دو نفر انسان دو نفر انسان هستند؟
