تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

دوشنبه روز خوبی است. دوشنبه شب ها شب لاتین است. همه یک جا جمع می شویم. گروه لاتینی مان می نوازند و زن چینی میانسالی هم می آید که رقص سالسا درس می دهد. سالسای دوشنبه ها را کسی از دست نمی دهد، هیچ کس جز مارسلا. اگر کسی را در طول هفته و آخر هفته ندیده ای حتما در سالسای دوشنبه ها پیدایش می کنی، همه را جز مارسلا. کافه نیویورک نمی گذارد مارسلا دوشنبه ها بیاید. به فرانکلین می گویم چرا تو و آندره می آیید ولی مارسلا نه؟ می گوید این نیویورکی ها احمقند، فکر می کنند اگر مارسلا جای دیگری بخواند آن ها مشتری هایشان را از دست می دهند. می گوید به ما هم گفته بودند که نروید ولی ما گفتیم که می رویم، هرکاری می خواهید بکنید، می توانید اخراجمان کنید ولی ما دوشنبه ها لاتین می زنیم. می گوید آن ها اجازه دادند، به همه مان به جز مارسلا.

دوشنبه ها جای مارسلا خالی است ولی قبلا گفته بودم، موسیقی لاتین حتی اگر مارسلا خواننده اش نباشد هم نشاط آور است، هنوز هم همین را می گویم.

ما به سختی قدم هایمان را تنظیم می کنیم. مربی عصبی می شود. سعی می کند مودبانه توضیح بدهد ولی درس هر هفته سخت تر می شود. ما قاطی می کنیم. یکی به راست می چرخد یکی به چپ می پیچد یکی پای دیگران را لگد می کند. مربی عاقبت می گوید هیچ وقت این همه آدم دست و پا چلفتی یک جا ندیده بودم. همه از فرط خنده نقش زمین می شوند.

آندره گوشه ای ساکت نشسته است و سیگار می کشد. حالش را می پرسم و می گوید که خوب است. می پرسم چرا آن دختره نیامد؟ می پرسد کدام دختره؟ همان که می خواست ترانه ی فرانسوی را بخواند. چرا می پرسی؟ چون ایشا گفت که اگر من بودم هم نمی رفتم. ایشا؟ نمی شناسیش، اینجا زندگی نمی کند اصلا. تمام زندگی شخصی من را برای مردم تعریف کرده ای؟ من هم ایشا را نمی شناسم حالا بگو که چرا دختره نیامد. نگاهش مثل همیشه متوجه ی کفش هاست. می گوید من نمی دانم، چون نامرد بود. می پرسم فکر می کنی آن روز یک جایی آن دور دورها دزدکی نگاهت می کرده است؟ جوابی نمی دهد. نگاهش را از زمین بلند می کند و می گوید اسمش استلا بود. دوباره می پرسم فکر می کنی آن روز یک جایی آن دور دورها دزدکی نگاهت می کرده است؟

- استلا یعنی ستاره.

- فکر می کنی یک جایی آن دور دورها دزدکی نگاهت می کرده است؟

- دختر زیبایی نبود، می دانی، می خواست ترانه را بخواند همین.

- فکر می کنی یک جایی آن دور دورها دزدکی نگاهت می کرده است؟

- نیامد، می دانی چقدر تمرین کرده بودیم؟

- فکر می کنی یک جایی آن دور دورها دزدکی نگاهت می کرده است؟

- این قضیه مال خیلی سال پیش است.

- فکر می کنی یک جایی آن دور دورها دزدکی نگاهت می کرده است؟

- گمان نکنم.

 و دوباره به کفش ها خیره می شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 9:44  توسط Keep Talking  | 

 - تو آمریکا را دوست داری؟

- نگو آمریکا، بگو ایالات متحده ی شمال قاره ی آمریکا به جز کانادا. چون ما جنوبی ها هم آمریکایی هستیم، کانادایی ها هم ایالات متحدی هستند در شمال قاره ی آمریکا. ایالات متحده ی شمال قاره ی آمریکا به جز کانادا زمین هایی هستند که اسمی ندارند.

- پس دوستش نداری.

- نه، نگفتم دوستش ندارم. برای ما جنوبی ها آن سرزمین ها نامشان شمال است. شمال یعنی آزادی، ثروت، روشنایی، چشم های آبی، موفقیت، زندگی در شمال جریان دارد، همه چیز از شمال شروع می شود، اگر شمال تو را بشناسد یعنی دنیا تو را می شناسد، شمال یعنی دنیا، من هم دوستش دارم مثل همه.

- آندره، تو شاعری؟

- من نوازنده ام.

- تا به حال شمال بوده ای؟

- نه، ولی باید بروم. برای شغلم هم که شده باید بعدا بروم. جوان تر که بودم آنجا سرزمین رویاهایم بود. حالا می دانم که این طور نیست. می دانم که دنیا خیلی بزرگ است.

آندره سیگارش را خاموش می کند و گوشی موبایلش را از سر میز برمی دارد. می گوید مثلا این موسیقی را گوش کن. موسیقی عجیبی است که نمی دانم در چه سبکی است. چند لحظه بعد آن را عوض می کند و بعد در کمتر از سی ثانیه سومی را هم پخش می کند. می گوید اولی را یک موسیقی دان هندی ساخته است. همه چیزش به جاست، می بینی؟ هم ریتم هم ملودی هم شعر. سازنده اش هیچ وقت شمال نبوده است. دومی انگلیسی بود. واقعا شاهکار است. این گروه هم هیچ وقت شمال نرفته اند و هیچ آلبومی در شمال نفروخته اند. بعدی لاتین است. لاتین را هم که می دانی اصلا ربطی به شمال ندارد. چیزهای خوب فقط در شمال پیدا نمی شوند.

- چی شد که نوازنده شدی؟

- عشق.

- عشق به موسیقی؟

- به یک دختر.

- از همان ها که باید زیر پنجره شان گیتار نواخت؟

- نه، خیلی ساده تر. در دبیرستان همکلاسی ام بود. یک گیتار خریده بود و معلم گرفته بود. می خواست این آهنگ را بزند، گوش کن.

آهنگی را زیرلب زمزمه می کند. بعد ادامه می دهد:

می گفت معلمش همه چیزی را بلد است بزند. من هم می خواستم مثل معلمش شوم که تحسینم کند. برای همین یک گیتار خریدم و تمرین کردم. سال 1994 بود. همه اش شانزده سالمان بود. چهار سال با هم بودیم.

- بعد چی شد؟

- سال بعد من با گیتارم سر کلاس می رفتم. معلم می گفت آن ساز را بگذار کنار و درس را گوش بده. من برایش یک قطعه می زدم. عصبانی می شد می گفت من را دست می اندازی. برایش قطعه ی دیگری می زدم. دختره غش غش می خندید. دختره شیرین بود. بعد معلم از کلاس بیرونم کرد. دیگر اجازه نداد بروم سر کلاسش.

- بعدش چی؟

- بعدش معلم می خواست آن سال من را رفوزه کند. مدیر مدرسه پادرمیانی کرد. من شاگرد خوبی بودم، می دانی، درسم خیلی خوب بود. برای همین مدیر پادرمیانی کرد. رفتم کلاس بالاتر. باز هم گیتارم را با خودم سر کلاس می بردم. مدیر آمد سر کلاس و گفت این گیتار را بگذار کنار. در جوابش این قطعه را زدم. گوش کن.

آهنگی را زیرلب زمزمه می کند. ساکت می شود.

- بعد مدیر چه کار کرد؟

- از مدرسه اخراجم کردند. دیگر مدرسه نرفتم. بعد دختر دیگری بود که دوست داشت خواننده بشود. می خواست این آهنگ فرانسوی را بخواند. گوش کن.

آهنگ فرانسوی را آرام زمزمه می کند.

- من فرانسه بلد نیستم ولی می توانم این ترانه را بخوانم. بعد دختره از من خواست که برایش گیتار بزنم و او ترانه اش را بخواند. ما با هم تمرین کردم. روز اجرا می دانی چه کار کرد؟

- چه کار کرد؟

- نیامد. به همین سادگی. من با گیتارم رفتم بالای سن ولی دختره نیامد. خوب مردم نشسته بودند و منتظر شنیدن. مدیر برنامه گفت خودت هم بزن و هم بخوان. من مجبور شدم که بخوانم. آره. این جوری شروع شد همه چیز.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 16:9  توسط Keep Talking  | 

شب سردی است. وقتی که وسط نوامبر اینقدر سرد باشد، معلوم نیست یکی دو ماه بعد چقدر سرد خواهد شد. نمی دانم دقیقا باید کجا بروم. همین طور بی هدف قدم می زنم و بعد از چند دقیقه خودم را جلوی بستنی فروشی سالی و سامی می بینم. سرم را به شیشه می چسبانم و پانگ و شارلوت را می بینم که مشغول خوردن بستنی هستند. وارد می شوم. هوای داخل گرم است. غیر از پانگ و شارلوت دو مرد ژاپنی هم نشسته اند و گرم صحبتند. از ظاهرشان معلوم است که تاجر هستند. سالی و سامی خوشامد می گویند. یک بستنی شکلاتی سفارش می دهم و کنار پانگ که جایی برایم باز کرده است می نشینم. پانگ امشب هم ناراحت است. می گویم باز چه شده است دختر جان؟ می گوید هیچ چی. احساس می کنم در حضور شارلوت نمی تواند حرف بزند. شارلوت هم شاید خودش می فهمد که ظرف بستنی اش را برمی دارد و می رود پشت پیشخوان پیش سامی می ایستد. سالی بستنی من را می آورد و احوال پرسی می کند. می گوید شب های زمستانی انگار مشتری های ما بیشتر می شوند. می خندیم. سالی که می رود به پانگ می گویم خوب تعریف کن. چشمانش پر از اشک شده است. می گوید بهش گفتم، صاف نگاهش کردم و گفتم که ازش خوشم می آید. سرش را بالا می دهد که قطره های اشکش پایین نریزند. می پرسم خوب بعد چی گفت؟ جواب نمی دهد. به پرچم ایتالیا و آلمان که کنار هم روی میز نارنجی گذاشته اند خیره می شوم. سالی و سامی کجا همدیگر را پیدا کرده اند؟ چطور از این شهر سر در آورده اند؟ پانگ هنوز ساکت است. دوباره می پرسم خوب بعد چی گفت؟ می پرسد کی؟ می گویم آندره دیگر. می گوید هیچی نگفت. می پرسم پس چی کار کرد؟ می گوید هیچ کاری هم نکرد، انگار یک تکه چوب، یک مجسمه ی سنگی، یک تابلوی نقاشی. می پرسم الان کجاست؟ می پرسد کی؟ آندره دیگر. رفته پیش سالاس. سالاس کجاست مگر؟ نمی دانم. خودم می دانستم که سالاس کجاست. سالاس همه جا هست. با سالاس حرف زدی؟ سالاس چیزی نمی دانست. سالاس مگر دوست آندره نیست؟ نه سالاس گفت که درست نمی شناسدش. چرا نمی شناسد؟ سالاس گفت آرژانتینی ها با کلمبیایی ها میانه ی خوبی ندارند. آندره کجایی است؟ آرژانتینی. از کجا می دانی؟ همه می گویند. بلند شو برویم پیش سالاس. نمی دانم سالاس کجاست. من می دانم. قاشق آخر بستنی هایمان را می خوریم، به سالی می گوییم حسابمان را توی دفترش بنویسد و بیرون می رویم. هنوز چند قدم دور نشده ایم که سالاس را می بینیم با همان کلاه مشکی منگوله دارش به طرف بستنی فروشی می آید. کم کم باورم می شود که سالاس همه جا هست. می گوید هی بچه ها شما هم اینجایید؟ دوباره به بستنی فروشی برمی گردیم. می گویم سالاس تو چطور همیشه همه جا هستی؟ قاه قاه می خندد. می گوید چرا امشب اینقدر به من بند می کنید شماها، من همه جا نیستم، مثل مردم عادی می روم و می آيم و کار خودم را می کنم. پانگ هنوز غمگین است. خیلی غمگین است. سالاس به او نگاه می کند و از من می پرسد باز هم آندره؟ شانه بالا می اندازم یعنی درست نمی دانم. سالاس می گوید گوش کنید بچه ها. گونه های بزرگش عرق کرده اند. کلاهش را در می آورد و با دستمالی پوست سیاه سرش را خشک می کند. ما داریم گوش می دهیم. ادامه می دهد: «من از این پلیس بازی ها خوشم نمی آيد. اگر کسی نمی خواهد راجع به خودش حرفی بزند، اگر کسی می خواهد تنها باشد، اگر کسی دوست ندارد مردم کاری به کارش داشته باشند، خوب ما چرا باید دخالت کنیم؟ ما آندره را دوست داریم، اگر کمک لازم داشته باشد کمکش می کنیم. شماها که دیگر من را می شناسید. هر کاری از دستم برمی آید برای مردم انجام می دهم. ولی اگر آندره خودش نخواهد، چرا ما باید مزاحمش شویم؟ چرا نباید به خواسته اش احترام بگذاریم و دست از سرش برداریم؟ من هم خیلی چیزها را در موردش نمی دانم. وقتی مستقیم می پرسم اغلب جواب نمی دهد. جواب هایی که به این و آن داده است هم ضد و نقیضند. خودتان حتما از این و آن اطلاعات ضد و نقیضی در موردش شنیده اید. ولی بیایید دست از سرش برداریم. ما دوستش داریم و اگر بخواهد کمکش خواهیم کرد. باشد؟» منتظر جواب ما نمی شود. بلند می گوید سالی جان یک  کاسه ی بزرگ با طعم موز لطفا. سالی با خنده می گوید چشم آقا، الساعه می آورم خدمتتان. دو تاجر ژاپنی بلند می شوند، حساب می کنند و بیرون می روند. حالا انگار محیط خودمانی تر شده است. شارلوت و سامی هم سر میز نارنجی می نشینند. شارلوت می گوید سالاس بلند سخنرانی کرد ما هم شنیدیم. سالاس می گوید راست نمی گویم؟ سالی با بستنی موزی سالاس برمی گردد، ظرف را جلوی سالاس می گذارد و روبروی من کنار سامی می نشیند. شارلوت می گوید اصلا این آندره اینجا چه کار می کند؟ سالی می گوید من دیده امش که صبح ها کنار ساحل تنهایی می دود. سامی می گوید آره من هم دیده ام. پانگ هنوز ساکت است. سالاس قاشقی از بستنی اش را به دهان می گذارد و معترضانه می گوید هی بچه ها باز شروع نکنید. شارلوت می گوید نه آخر واقعا مشکوک است، شاید قاتل فراری ای چیزی باشد. سالی می گوید آره، آره. سالاس با مشت آرام روی میز می کوید: تمام کنید این بحث را. دیگر کسی حرفی نمی زند. چند دقیقه ی بعد در سکوت می گذرد. سالاس بستنی اش را تمام می کند و بلند می شود. برویم؟ کسی چیزی نمی گوید. می گوید از حرفهای من ناراحت نشوید بچه ها. ناراحت نیستیم. آخر چطور می شود از دست سالاس، سالاس مهربان، سالاس که غمخوار همه ی ماست، سالاس قهرمان، سالاس که هوای همه را دارد، ناراحت شویم. ناراحت نیستیم. بلند می شویم که همراهش بیرون برویم. می پرسیم کجا می رویم؟ سالاس می گوید می رویم به مارسلا سلامی بکنیم. برنامه ی خوبی است. دلم برای مارسلا تنگ شده است. هر کس پول بستنی خودش را به سامی می دهد. سالی و سامی می گویند صبر کنید تا ما مغازه را ببندیم. بیرون منتظرشان می مانیم. هوا سرد است. من و پانگ و شارلوت برای گرم شدن بالا و پایین می پریم. سالاس سیگاری روشن می کند. پانگ حالش بهتر شده است. تا کافه نیویورک راهی نیست. شش نفری وارد کافه می شویم و مارسلا از آن بالا برایمان دست تکان می دهد. النگوهای آبی اش هم همراه دستانش تکان می خورند. مارسلا مثل همیشه می درخشد. مثل همیشه.

 

پ.ن: کامنت سپینود رو که خوندم دلم گرفت. دقیقا نمی دونم چرا. می خوام همه اش رو تعریف کنم. برای بهداد و مریم ها و ایشا و سپینود و آرش است که می خوام همه اش رو تعریف کنم. من هیچ کدومتون رو نمی شناسم ولی می خوام براتون تعریف کنم. می دونین چی می گم؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 12:30  توسط Keep Talking  | 

آه مارسلا، مارسلا، مارسلا.

 

تولد مارسلا روز پنجم نوامبر است. امسال بیست و پنج ساله شده است. می نویسم که بعدها یادم بماند. برای جمع و جور کردن افکارم راهی سراغ ندارم. افتاده ام توی داستانم. آدم نباید خودش در فیلم خودش بازی کند ولی من دارم بازی می کنم و آنقدری درگیر شده ام که از بالا روایت کردن کار دشواری است. پیرمرد نرفته است. جنی گفت پدرم مریض است. هفته ی بعد ولی دوباره آمده بود. گفت سرمای بدی خورده بودم. گفت دوستت دارم لطفا من را بغل کن. در آغوشش گرفتم. لبخند زد. لبخند که می زند چشمانش بین ریش سفید و عینکش گم می شود. یکی از کتاب های عکس را برای مارسلا بردم. خوشش آمد. مارسلای نارنجی با النگوهای نارنجی اش دیروز عصبانی بود. گفت دعوا کرده ام. گفت من به ندرت عصبانی می شوم ولی وقتی عصبانی ام واقعا عصبانی ام. آندره انگاری حالش خوب بود. آندره هم نارنجی بود. گفت حالم متوسط است. گفتم چرا. گفت سرما خورده ام. آندره اگر نارنجی باشد زیباتر است.

 

حالا دیگر از بالا روایت کردن کار دشواری است. عشای ربانی آن کولی هم می داند که باید ازشان خواست که راحتمان بگذارند. ولی حالا دیگر دشوار است. حالا دیگر دیر شده است. از بالا روایت کردن هم دشوار شده است. نمی توانم بگویم مارسلا چه کار کرد و آندره چی گفت و .... دیگر نمی شود. دیگر مارسلا دور و اسرارآمیز نیست. مارسلا همین جاست، همیشه همین جا کنار من است. وقتی با من حرف می زند دستانم را می گیرد. دستانش سردند. النگوهایش هم سردند. زمستان است. آندره هم همین جاست. حالا دیگر سوال ها را درست جواب می دهد. مهربان است. عطر غریبش در فضای اطرافم می پیچد. میز چهارنفره ی لاتینی شان حالا یک عضو ثابت تازه دارد؛ من. سالاس دیگر ناراحتی اش را پنهان نمی کند. سرش را می گذارد روی میز و بلند آه می کشد. آندره می گوید متفاوت، متفاوت، اینجا همه چیز متفاوت است. حرف که می زند سرش را محکم تکان می دهد. نگاهش به دستان من و مارسلا خیره شده است، نگاهش که می کنم نگاهش را می دزدد. فرانکلین پشت سرهم سیگار می کشد. آندره ناگهان می گوید تو اینجا چه کار می کنی؟ من لبخند می زنم می گویم نگاه می کنم. مارسلا در مورد رییسش غرغر می کند. سالاس می گوید آه بچه ها، کی فکرش را می کرد که یک روزی اینجا ساز بزنیم. از آندره می پرسم اوضاع مرتب است. می گوید هی، می دانی که سرما خورده ام. فرانکلین می گوید آنتراک تمام شد. سالاس می گوید حالا دو دقیقه ی دیگر هم بنشینیم. نگران مارسلا هستم. این روزها خیلی خسته است، خیلی شکننده. زیر گوش آندره می گویم که نگران مارسلا هستم. نگاهم می کند و می گوید ما مراقبش هستیم. فرانکلین می گوید دو دقیقه هم تمام شد، ضایع است. آندره سیگارش را خاموش می کند و غرولند کنان بلند می شود. مارسلا هم بلند می شود، دستی روی پیراهن نارنجی اش می کشد و می گوید برویم. سالاس آه بلند دیگری می کشد. و دنبالشان راه می افتد. چهار نفری شان روی سن می روند. سازها و بلندگو ها را دست می گیرند و چنان لبخندی می زنند که انگار شادترین انسان های روی زمینند. من دیگر پشت صحنه می نشینم، پشت میز چهارنفری کوچکی که این روزها یک صندلی هم برای من به آن اضافه شده است. گوشه ی تاریک و دنجی است. درست نمی توانم تماشایشان کنم چون پشتشان به من است. سرم را روی میز می گذارم و سعی می کنم صدای سازهایشان را از هم تشخیص بدهم. با احساس سایه ای بالای سرم، سرم را بلند می کنم. آندره با گیتاری بالای سرم ایستاده است. گیتار را می آورد جلو و می پرسد می خواهی امتحان کنی؟

- آه، من؟ نه، فعلا نه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 13:40  توسط Keep Talking  | 

صبح قشنگی بود امروز. با این که هوا سرد بود و آسمان خاکستری و نم گرفته و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده بود. فقط صبح قشنگی بود. همين طور بی دلیل. شاید خیلی هم بی دلیل نبود. دیشب با دخترک ریز نقشی که همیشه دور و بر آندره دیده بودمش آشنا شدم. اسمش الیویاست و اهل اسکاتلند. دختر عجیبی است، با همه بیش از اندازه صمیمی است و موضوع فقط به آندره محدود نمی شود. دیشب همین جوری بر حسب اتفاق به جایی ناشناس رفتم ولی با این حال سالاس آمده بود. گاهی فکر می کنم شايد سالاس بیشتر از یک نفر است. آخر امکان ندارد یک نفر بتواند در همه جا همزمان حضور داشته باشد. اینکه هر جا من می روم او هم اتفاقی همان روز همان جا بیاید، کمی بیشتر از اتفاق است. می گویم سالاس تو چطور همیشه همه جا هستی؟ با کلاه بافتنی مشکی و منگوله داری که سرش گذاشته است دوست داشتنی شده است. می گوید چه حرف هایی می زنی تو هم، من فقط بعضی چهارشنبه ها اینجا دی جی هستم. بعد می گوید اگر منتظر مارسلا نشسته ای اینجا نمی آید، باید بروی نیویورک. می دانستم. منتظر مارسلا نبودم. می پرسم تو برادر دوقلویی چیزی نداری اینجا؟ می گوید من هیچ کس را ندارم، هیچ کجا. چهره اش درهم می رود و در کسری از ثانیه دوباره به حالت عادی برمی گردد. می گوید اما خوب است همین جوری، خیلی هم خوب است، مردم اینجا خیلی مهربانند. انگلیسی را با لهجه ی اسپانیایی حرف می زند، مثل مارسلا. روی «ر» ها تاکید می کند. سالاس می رود سراغ کامپیوترش و من به سراغ الیویا برمی گردم. می پرسم دوست آرژانتینی ات نمی آید اینجا؟ می پرسد اکتاویو را می گویی؟ می گویم نه، آندره. می گوید آه آندره که مکزیکی است. بعد با بی قیدی خاصی شانه بالا می اندازد و می گوید من از کجا بدانم که می آيد یا نه.

نکند تمام این مردم من را دست انداخته باشند؟ نکند این حرف های ضد و تقیض یک جور بازی باشد برای گیج کردن من و بعد خندیدن؟ خسته ام کرده اند. آنقدری انرژی نداشتم که بخواهم حرف دیگری بزنم. به خانه برمی گردم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 11:14  توسط Keep Talking  | 

به بخش عقبی طبقه ی اول رفتم و جای دنجی برای نشستن خودم دست و پا کردم. داشتم به آندره فکر می کردم و به مارسلا و به پانگ که داشت بالا و پایین می پرید و از حرف های هفته ی پیشش نشانی نبود، که احساس کردم کسی سر میز من نشست. پیرمرد بود. همان که خیلی پیر بود. چرا کسی نمی خواست با او حرف بزند؟ چرا همه می گفتند قاطی دارد؟ پیرمرد داناترین فرد این شهر است. پرسید اهل کجایی؟ خوب حافظه اش مثل جوان تر ها نیست، اینکه ایرادی ندارد. گفتم ایران. گفت کجای ایران؟ تهران؟ تایید کردم. گفت من عاشق تهرانم. پرسیدم تا به حال آنجا بوده اید؟ جواب را می دانستم: نه، ولی مذهب من از آنجا می آید. پیرمرد گفت نه، ولی مذهب من از آنجا می آید. پرسیدم مذهبتان؟ گفت من بهایی هستم. پرسیدم پدر و مادرتان بهایی بوده اند؟ گفت نه سال ها دنبال حقیقت گشته ام تا به بهاییت رسیده ام. سخنانش، گرچه خیلی باب طبع من نبود ولی شیرین بود. گفتم مذهب را دوست ندارم. گفت آره، مذهب چیز مزخرفی است. بعد حرف هایی زد در مورد فرق حرف خدا و حرف بندگان. گفت هفته ی دیگر به جنوب می رود. دلم گرفت. عادت داشتم همیشه دور و بر خودمان ببینمش. حالا که با هم حرف زده بودیم دلم می خواست هر هفته با او حرف می زدم. گفت پنج سال است که چین زندگی می کنم. پیرمرد هفتاد سالش است. این بار دیگر خودش گفت و من برای خودم حدسی نزدم. پنج سال پیش برای تجارت چرم به شهر ما آمده است ولی هنوز چند روزی از آمدنش نمی گذرد که می فهمد سرطان دارد. گفت من را توی همین شهر بردند بیمارستان و  دل و روده ی سرطانی ام را بیرون ریختند. به خاطر این حادثه چنان احساس نزدیکی با شهر کرده است که دیگر نتوانسته ترکش کند. گفت دخترم همان روزها آمد اینجا که کنارم باشد و بعد همینجا معلم زبان انگلیسی شد. گفت اسمش جنی است، می شناسیش؟ نمی شناختمش. صدایش کرد. جنی قیافه ی عجیبی داشت. سفیدپوست بود و چشم بادامی. پیرمرد که لابد متوجه ی تعجب من شده بود توضیح داد مادرش تایوانی است. پیرمرد گفت که دوران جنگ در ویتنام سرباز بوده است. طوری حرف می زد که انگار واقعه ای عادی است. انگار همه ی آمریکایی ها در جنگ ویتنام بوده اند. بعد در اثر حادثه ای که نگفت چه جور حادثه ای بوده است سر از تایوان درمی آورد و با دختری تایوانی ازدواج می کند. وقتی که دختر چهارمش یک ساله می شود همسرش بر اثر حادثه ی که باز هم نمی گوید چه حادثه ای، جان می سپارد. پیرمرد چهار دخترش را برمی دارد و به آمریکا برمی گردد. در آمریکا دو بار دیگر ازدواج می کند که از هیچ کدامشان فرزندی ندارد. جنی جوان ترین دختر پیرمرد است و بیست و نه سال دارد. جنی تصمیم دارد در شهر ما بماند. پیرمرد ولی می گوید که باید به جنوب برود. می گوید پنج سال است هیچ کاری نکرده ام. می خواهد به تجارت چرم ادامه دهد. می گوبد می روم شانگهای. می پرسم خود شهر شانگهای؟ می گوید آنجا خیلی شلوغ است، کمی جنوب تر، سمت گوانجو. شنیده ام که گوانجو زیباترین نقطه ی این سرزمین است. می پرسم خود گوانجو؟ می گوید نه، دهکده ی کوچکی هست در بیست کیلومتری گوانجو. می گوید آنجا دریاچه ای هست و کوهی و درختانی به بلندی ... جمله اش را تمام نمی کند. به رویا فرو رفته است. بعد دوباره سر بلند می کند و می گوید من از یک چیز خیلی می ترسم؛ زنانی که می اندیشند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 9:33  توسط Keep Talking  | 

حالم خوش نیست. نمی خواهم نق نق کنم ولی حالم خوش نیست. دیشب کمتر از یک ساعت خوابیدم، پریشب هم، شب قبلش هم. این ریتم لعنتی لاتین توی سرم هست، همیشه و همه جا، در خواب و بیداری، وقتی در اتوبوس نشسته ام و وقتی در خیابان راه می روم، وقتی دست و صورتم را می شویم و وقت غذا خوردن. حتی خوابهایم هم دیگر ریتم لاتین دارند. لاتین، لاتین و لاتین، همه جا لاتین. گاهی می خواهم این نوشتن خاطرات را تمام کنم تا بلکه از شر این ریتم لاتین خلاص شوم. نمی نویسم و بعد احساس می کنم آن موقع که می نوشتم بهتر بودم. بعد دوباره می نویسم. گاهی می خواهم به هر ترتیبی شده از شرکت در برنامه های موسیقی لاتین سرباز بزنم. دیگر با هیچ یک از اهالی آمریکای لاتین تحت هیچ عنوانی صحبت نکنم. یک عالمه جای دیگر برای رفتن هست و یک عالمه آدم دیگر برای شناختن. چرا باید همیشه دور و بر این لاتینی ها باشم؟ اما نمی شود. هفته ای سه روز می بینمشان. سالاس و مارسلا و آندره و آن یکی گیتاریسته. هیچ راه فراری نیست. هر روز تصمیم می گیرم که تمامش کنم، یک جوری پایانش دهم ولی بعد از چند ساعت باز خودم را در کافه ای می بینم که ریتم لاتین دارد و سالاس و آندره پای ثابتش هستند. حالم خوش نیست. کاش می شد یک جوری فرار کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت 10:26  توسط Keep Talking  | 

چهره ی آندره مثل همیشه جدی و مرموز بود. تا به حال جز سلام و احوالپرسی حرفی با او نزده ام. شاید به خاطر چهره ی جدی اش باشد که ناخودآگاه دیواری می کشد جلوی هرنوع مکالمه ی دیگری. آندره کوتاه قد است، چشمان سیاه درشتی دارد که زیر یکی از آنها کبودی محسوسی دیده می شود. قبلا فکر می کردم به خاطر آرایش شیطانی اش در هالوین است ولی بعد ها دیدم که آن کبودی همیشه همان جاست. شاید چیزی باشد مثل ماه گرفتگی یا یک جور ناراحتی پوستی. صرف نظر از آن کبودی، آندره چهره ی زیبایی دارد. خطوط ابروان و بینی و لبهایش دخترانه است. هرکس برای اولین بار می بیندش ناخودآگاه چند ثانیه غرق تماشایش می شود. آندره اکثر اوقات در حال اندیشیدن به چیزی نامعلوم است. از بالا که نگاه کنی می بینی موهای وسط سرش ریخته است و به ناچار تمام موهایش را زده است تا طاسی احتمالا زودرسش (دوست ندارم در مورد سنش حدسی بزنم) توی چشم نزند. آندره معمولا نمی نشیند. همیشه گوشه ای ایستاده است، سیگار می کشد و برای خودش فکر می کند. گاهی برای خودش می رقصد و ترانه ای که پخش می شود را با صدای بلند فریاد می زند. وقتی مشغول خواندن است سرش به رو پایین است و چشمانش را به زمین دوخته است. انگار دارد با کفش های مردم حرف می زند. گاهی احساس می کنم از چیزی عصبانی است که آنچنان بر سر کفش ها فریاد می کشد. دیشب سعی کردم مکالمه ای را آغاز کنم. پرسیدم مارسلا کجا رفت؟ صاف توی چشمانم نگاه کرد و گفت این سوالی است که همه امشب از من می پرسند، من خبر ندارم. صدایش در حالت عادی برخلاف صورت ظریفش مردانه است. برخوردش باز هم جوری نبود که بتوان آن را خوشامدی برای شروع مکالمه محسوب کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت 9:59  توسط Keep Talking  | 

راس ساعت ۹ کافه نیویورک بودم تا با مارسلا قبل از شروع برنامه اش حرف بزنم. مارسلا پیراهن بلند مشکی ای پوشیده بود که بندهایش دور گردنش می افتاد. مثل هفته ی پیش خستگی از چهره اش نمی بارید. زیبا بود. بسیار زیبا با النگوهای مشکی. شغل مارسلا یک خوبی دارد و آن هم این است که می توانی بی بهانه در آغوشش بکشی، همانطور که مردم خوانندگان محبوبشان را در آغوش می گیرند. ازش پرسیدم که آیا می خواهد در آینده خواننده ی بزرگی بشود. گفت اوه نه، درسم که تمام شد می خواهم یک کار دفتری پیدا کنم، یا یک جور تجارتی چیزی. حیف است مارسلا دیگر نخواند. گفتم مارسلا تو فوق العاده ای. شاید نباید اینقدر ازش تعریف می کردم. برای اینکه حرفی زده باشم پرسیدم دوست پسرت این ورها نمی آید؟ گفت راجع به کی حرف می زنی؟ گفتم همان مکزیکی که روز اول برایم تعریف کردی. گفت اوه نه، چند ماه است به هم زده ایم. هردویمان خیلی مشغول بودیم، در شش ماه گذشته فقط دوبار همدیگر را دیدیم. و لبخند زد. برایتان نگفته بودم که وقتی لبخند می زند علاوه بر اینکه روی دماغش چین می افتد، ردیف دندان های سفیدش هم دیده می شوند. گفت هنوز دنبال شاهزاده ام می گردم. بعد وقت شروع برنامه بود. تا آنتراک اول تماشایش کردم. وقتی به اسپانیایی می خواند دوست داشتنی تر می شود. صندلی کناری ام را خالی نگه داشتم برای آنتراک اول. مارسلا که روی صندلی نشست بابت خستگی هفته ی پیشش معذرت خواست. گفتم می خواستم راجع به آندره بپرسم. پرسید چیزی شده؟ گفتم نه فقط کنجکاوم. گفت که چیز زیادی در مورد آندره نمی داند چون آندره با کسی حرف نمی زند. گفت فقط می دانم که آرژانتینی است و یک ماه پیش به این شهر آمده است، همین. چرا من تا به حال فکر می کردم که کلمبیایی است؟ چه کسی اولین بار به من گفته بود که آندره کلمبیایی است؟ سالاس؟ پانگ؟ شارلوت؟ خود آندره؟ مارسلا گفت که وقتی برنامه اش تمام شود یکراست می آید کرنرجاز. من هم بعد از تمام شدن آنتراک یکراست رفتم کرنرجاز و منتظر شدم تا مارسلا برسد. انتظار خیلی طولانی بود. تمام آشنایانم آمده بودند ولی هنوز خبری از مارسلا نشده بود. آنقدر پشت تنها میزی که به در ورودی دید داشت نشستم تا بالاخره مارسلا را دیدم که دست در بازوی آندره وارد کافه شد. دسته گل بزرگی در دست داشت و از همان جلو با همه احوال پرسی می کرد. نمی خواهم به این زودی قضاوت کنم. نه، نمی خواهم زود قضاوت کنم که مارسلا در مورد آندره خیلی بیشتر از همه ی ما می داند. هیچ قضاوتی نمی کنم، تنها می بینم و می نویسم. من هم مارسلا را دوباره بی دلیل در آغوش کشیدم و بعد در میان جمعیت گمش کردم. مارسلا دیگر تا آخر آن شب جایی دیده نشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385ساعت 16:30  توسط Keep Talking  | 

خبر خوب، در کرنرجاز اتفاق خاصی نیفتاده است. فقط چند تا صندلی شکسته را بیرون برده اند، یک قفسه ی تازه برای بند و بساط سالاس روی سکو گذاشته اند و کفپوش زمین را عوض کرده اند. کفپوش تازه دقیقا مثل قبلی است با این تقاوت که تمیز و نو است. اطلاع ثانوی فقط یک روز طول کشید. خبر را سالی و سامی به من داند. خوشحالم. سالی و سامی را تا به حال فرصت نشده است که معرفی کنم. سالی ایتالیایی است و سامی آلمانی. سالی و سامی زن و شوهر خیلی جوانی هستند که بعید می دانم نام اصلی شان سالی و سامی باشد. به هر حال خودشان را به این نام ها معرفی کرده اند و همه آن ها را به نام سالی و سامی می شناسند، دیگر نام اصلی شان چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟ سالی و سامی را درست نمی شناسم. فقط می دانم که پشت پارک اصلی شهر یک بستنی فروشی کوچک دارند. بستنی فروشی تنها دو میز نارنجی رنگ دارد، یکی بزرگ و یکی کوچک و روی هردویشان پرچم ایتالیا و آلمان را کنار هم گذاشته اند. بستنی فروشی غیر از دوستان سالی و سامی مشتری دیگری ندارد. سالی و سالی خیلی خونگرم نیستند ولی اکثر اوقات در دارودسته ی ما حضور دارند و کسی با حضورشان مشکلی ندارد. سالی و سامی را امشب در خیابان دیدم. گفتند کرنرجاز فقط یک شب تعطیل بود و از امروز دوباره باز شده است. بی درنگ به آنجا رفتم تا ببینم چه تغییراتی کرده است. خوشحالم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385ساعت 13:54  توسط Keep Talking  | 

نمی دانید من چقدر نسل قبلی این مردم را دوست دارم. شوهر ۵۶ سالش است و زن ۵۲ سال. شوهر معلم انگلیسی است و در دبیرستان درس می دهد. زن حسابدار یک شرکت حمل و نقل است. زن می گوید زبانم خوب نیست ببخشید. سرخی شرم به چهره اش می دود. دخترک می گوید مادرم ۳۰ سال حسابدار بوده است ولی حالا نمی تواند خودش را وفق بدهد، هرکاری می کنیم کامپیوتر یاد نمی گیرد. پدر می خندد و می گوید باید بیشتر تلاش کند. خانه شان کوچک است. دو تا اتاق خواب کوچک دارند و یک اتاق نشیمن که تنها یک میز غذاخوری چهار نفره و یک تلویزیون در آن جا شده است. پدر دوست دارد بداند در دبیرستان های ایران بچه ها چه درس هایی می خوانند. دانه دانه نام می برم. به تعلمیات دینی که می رسم می گوید چه؟ مجبور می شود برود دیکشنری را باز کند و آن وقت می گوید آها. دوباره می پرسد در این کلاس چه چیزهایی یاد می دهند؟ کنجکاوی شان را دوست دارم و نادانی معصومانه شان را هم. پنج دقیقه برایشان گیتار می زنم و پدر که سر شوق آمده است می رود فلوتش را می آورد. چنان نوایی از آن درمی آورد که آدم به خلسه فرو می رود. می گوید از ده سالگی فلوت چینی می زنم. می گوید هیچ وقت معلم نداشته ام، خودم یاد گرفته ام. روبان سرخی که به انتهای فلوتش گره زده است را دوست دارم. زن برایم پرتقالی پوست گرفته است و آن را توی بشقاب جلویم می گذارد. چند وقت است کسی برایم میوه پوست نگرفته؟ ساعت هشت شب مهمانی چهارنفره مان تمام می شود. وجودم پر از آرامش است. نمی دانید من چقدر نسل قبلی این مردم را دوست دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 20:54  توسط Keep Talking  | 

آن همه زحمت کشیدم تصویر کرنرجاز را درست دربیاورم. آن همه وسواس به خرج دادم تا بتوانم کرنرجاز را دقیقا همان جوری که بود توصیف کنم. می دانستم مارسلا بعضی شب ها آنجا می رود. می خواستم از محیط کرنرجاز برای حرف زدن با مارسلا استفاده کنم. می خواستم تمام دور و بری هایم را در همان جا بهتر بشناسم. و بعد چی؟ دیشب خوشحال و خندان به سمت کرنرجاز رفتم و با در بسته اش روبه رو شدم. یک کاغذ سفید روی شیشه ی در چسبانده بودند که رویش با حروف درشت، به چينی و انگليسی تایپ کرده بودند:

 

تا اطلاع ثانوی تعطیل است

به علت تغییر دکوراسیون

 

آه به علت تغییر دکوراسیون. لابد می خواهند جای سکوی سالاس را ببرند ته کافه و فوتبال دستی ها را بیندازند بیرون و فضای رقص را بزرگتر کنند. بله منطقی اش همین است. اینطور مشتری های بیشتری می آیند و بالطبع سود بیشتری دارد. ولی تکلیف من چه می شود؟ باید از اول شروع کنم. تازه با فرض اینکه مارسلا از این دکوراسیون تازه خوشش بیاید و تصمیم بگیرد بازهم اوقاتش را اينجا بگذراند، من باید از اول این جای تازه را توصیف کنم. نظم فعلی کافه به هم می ریزد. دیگر بخش های مختلف کافه مخصوص کارهای خاصی نخواهد بود. همه چیز درهم برهم خواهد شد. احساس سرگشتگی می کنم. کاش می شد به کسی التماس کرد که برای مدت نامعلومی دست به آن کافه نزند و بگذارد همان جور که همیشه بوده است بماند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 آبان1385ساعت 23:52  توسط Keep Talking  | 

يه روزایی از سال هست که ساعت برگشتن به خونه دقیقا همون ساعت غروب خورشیده. یه وقتایی قبل از غروبه یه وقتایی بعد از غروب. ولی چند روز در سال دقیقا ساعت غروبه. خوبی اینجا می دونی چیه؟ دم غروب مه میاد پایین، پایین و پایین و پایین تر. وقتی از خیابون اصلی می پیچی توی کوچه ات نه صدای دیلینگ دیلینگ کلیسا میاد نه صدای اذان مسجد. همه جا ساکته و خورشید بی سروصدا غروب می کنه. فقط گاهی یه ماشینی اون دوردورا بوق می زنه یا از پنجره ای که باز مونده صدای گریه ی بچه ای میاد. همین.

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 21:5  توسط Keep Talking  | 

اين ها تمام چيزی بود که آن شب اتفاق افتاد. مارسلا که رفت من ديگر به کرنرجاز برنگشتم. مثل او يکراست رفتم خانه و خوابيدم.

می بخشيد دوستان، احساس می کنم زيادی شلوغش کردم. می دانم با آن لحنی که من تشريح کرنرجاز را شروع کردم انتظار داشتيد اتفاق مهمی در شب هالوين آنجا رخ بدهد. می دانم دوست داشتيد کسی به قتل برسد يا راز بزرگی برملا شود ولی هيچ کدام از اين ها اتفاق نيفتاد. من که نمی توانم از خودم داستان دربياورم و دروغکی کسی را به قتل برسانم يا برای کسی رازی دروغين بسازم و بعد برملايش کنم. نه، اين کارها از من برنمی آيد. من قول داده ام که عين حقيقت را بنويسم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 9:55  توسط Keep Talking  | 

آدم های دنيا در مقابل سوال «می دانی؟» که کاملا بی مقدمه از آن ها پرسيده می شود دو موضع گيری متفاوت می توانند داشته باشند. دسته ی اول با قطعيت جواب می دهند که بله يا نه و دسته ی دوم می پرسند چی را؟ اکثر مردم جزو دسته ی دوم هستند. آن وقتی که نام آندره هنوز بيسيست بود خيال می کردم بايد در دسته ی اول جای بگيرد. به خودم گفته بودم يک روزی امتحان می کنم. سرِ بازی داشتم تا زندگی از يکنواختی اش خارج شود و برای همين در ذهنم يک روز را برای پرسيدن سوال «می دانی؟» از او تعيين کردم؛ سومين شنبه ی ماه دسامبر. اگر سوال را زود می پرسيدم و می فهميدم که جزو دسته ی اول نيست، بازی تمام می شد و همه چيز دوباره به همان بی مزگی سابق ادامه می يافت. برای همين سوال را نگه داشتم برای سومين شنبه ی ماه دسامبر. حالا چهل و چند روز برای بازی کردن وقت داريم.

از پانگ پرسيدم می دانی؟ گفت چی را؟ گفتم هيچی. گفت ديوانه ای. بعد پانگ بپربپر کنان رفت بالای سکو و چون جای کافی برای هر چهار نفرشان يعنی سالاس، شارلوت، آندره و پانگ نبود، دست آندره را گرفت و به پايين کشاندش. آندره نه خوشحال شد و نه اعتراضی کرد. با همان قيافه ای جدی سابقش فقط اطاعت کرد. به طرز غريبی احساس می کردم بايد مارسلا را ببينم. نمی توانستم با سالاس حرف بزنم. نه اينکه سالاس، سالاس مهربان، فرد مناسبی برای درد و دل کردن نبود، نه، با تصميمی که پانگ گرفته بود نمی خواستم سالاس احساس کند که همه ی ما ناگهان به سرنوشت آندره علاقه مند شده ايم. سالاس چيزها را خيلی زود می فهمد. مارسلا هم اهل کلمبيا بود و هم به نظر می رسيد که آندره را خوب می شناسد. نگاهی به ساعتم انداختم، دوازده و نيم بود. اگر می جنبيدم می توانستم تا قبل از تمام شدن برنامه ی مارسلا خودم را به کافه نيويورک برسانم.

وقتی آنجا رسيدم هنوز عده ی زيادی نشسته بودند. مارسلا آخرين آوازش را تمام کرد و برای همه دست تکان داد. قبل از اينکه از پله های کناری به ببرون برود جلويش را گرفتم. با لبخند گفت چرا برگشتی؟ پرسيدم می آيی کرنرجاز؟ گفت نه، خسته ام. گفتم می خواهم حرف بزنيم. گفت کدام ديوانه ای نيمه شب هالوين برای حرف زدن می رود کرنرجاز؟ راست می گفت. از اینکه لحنش اینقدر صمیمی شده بود خیلی خوشحال بودم. گفتم پس برويم يک جای ديگر. گفت آدم عاقل، الان همه جا تعطيل است. چاره ای نداشتم. گفتم پس باشد برای بعد. کافه تفريبا خالی شده بود. مارسلا لبخند زد و گفت شب بخير. از پله ها که پايين می رفت موهاي بلند سياهش در پشت سرش تکان تکان می خورد. يک لحظه احساس کردم صدای النگوهايش را شنيده ام: چخ چخ چخ... .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 7:30  توسط Keep Talking  | 

پانگ مثل دختربچه ي چهار ساله اي های های گريه مي کرد و هق هق کنان گفت من نبايد اينجا باشم.  از گفتن عبارت چهارساله منظوری نداشتم. می توانستم بگويم دو ساله يا سه ساله يا حتی هفت ساله. راستش نمی دانم چرا گفتم چهارساله، لابد در آن لحظه اين بهترين تشبیهی بود که به ذهنم رسيده بود. پرسيدم بايد کجا باشی و پانگ در مورد شبی از سال گفت که شب احترام به بزرگتر نام داشت و در آن شب طبق يک سنت قديمی همه در خانه ی پدربزرگ ها و مادربزرگ ها جمع می شدند و شام را با هم مي خوردند. از قضای روزگار امسال آن شب مصادف با همين شبی شده بود که مهمانی هالوين ما در آن برگزار می شد و پانگ با خانواده اش به ديدار مادربزرگ نرفته بود. آنچه آن شب پانگ برای چهره ی حيرتزده ی من تعريف کرد را نمی توانم کلمه به کلمه نقل کنم چون درددلی بود بسيار طولانی که حدود سی دقيقه طول کشيد. گريه ی پانگ مربوط می شد به احساسات دوگانه اش نسبت به فرهنگ چين که ۱۸ سال اول زندگی اش را با آن گذرانده بود و فرهنگ غرب (مردم چين به تمام کشورهای دنيا غير از چين، کره و ژاپن، می گويند کشورهای غربی) که هفت هشت سال گذشته را در آنجا تحصيل کرده بود و تجربيات متفاوتی را از سر گذرانده بود.

من چون تخصصی در زمينه ی روانشناسی دختران بيست و شش ساله ای که در خاک کشور خود دچار بحران هويت شده اند ندارم، بدون هيچ اظهار نظری تنها گوش دادم. در آخر پانگ گفت که بايد به غرب برگردد تا بتواند از اين دوگانگی نجات پيدا کند. گريه اش تمام شده بود و داشت فين فين آخرش را می کرد. بعد پرسيد برايت گفته بودم که سه سال است کسی را دوست نداشته ام؟ تاييد کردم و دوباره به طور ناگهانی اشکش جاری شد. گفتم پس حالا ديگر وقتش است که کسی را دوست داشته باشی. گفت کسی را دوست دارم، الان در آمريکاست ولی مطمئن هستم که ديگر نمی خواهد دوباره به طرفش برگردم. گفتم پس فراموشش کن. گفت بايد فراموش کنم. و اين بار ديگر گريه اش جدی جدی تمام شد. من تازه متوجه ی سرما شدم و پانگ هم که انگار تازه متوجه شده بود که من تازه متوجه ی سرما شده ام گفت برو تو يخ کردی. گفتم تو نمی آيی؟ گفت با اين قيافه که نمی توانم، کمی می مانم بعد می آيم. ماسک گرگی را از روی زمين برداشتم و گذاشتم جلوی صورتش. گفتم اين طوری کسی نمی فهمد.

در حالی که وارد کرنرجاز می شديم پانگ گفت راستش احساس می کنم بايد با سالاس حرف بزنم. پرسيدم در مورد چی؟ گفت در مورد آندره. گفتم کدام آندره؟ گفت يک آندره که بيشتر نداريم، همان شيطان سياه پوش تو با شاخ های آبی اش. از زير ماسک نمی توانستم حالت چهره اش را ببينم. من اما حسابی گيج شده بودم.

 

آيا دليل خاصی داشت که اسم بيسيست آندره باشد؟ درست در همان هفته ای که خواندن کتاب امتحان نهايی کورتاسار را با آن آندره ی افسانه ای اش تمام کرده ای بايد به يک کلمبيايی شگفت انگيز بربخوری، رفتار مرموزش توجهت را جلب کند و بعد بفهمی که نامش دقيقا همان است که بايد باشد؛ آندره. آيا چيزی به اسم سرنوشت وجود دارد؟ آيا اعتقاد عجيب مارسلا به نشانه ها می تواند درست باشد؟ من از اين کيمياگری ها هميشه بيزار بوده ام. (در اينجا سعی کرده ام که اشاره ی ظريفی به داستان کيمياگر نوشته ی پائولو کوئليو داشته باشم ولی گويا چندان ظريف از آب درنيامد و با اين توضيحی که توی پرانتز می دهم کلا از حالت اشاره بودن هم خارج می شود چه برسد به ظرافت داشتن).

 

پانگ دستی به پشتم زد و گفت هی حواست کجا رفت؟ پرسيدم الان کجاست؟ به بالای سکو اشاره کرد. بيسيست که حالا ديگر می دانستم اسم لعنتی اش آندره است، با شاخ های آبي اش کنار سالاس ايستاده بود و دقيقا همان کاری را می کرد که می توان به آن نام «هيچ کار» را داد. پانگ گفت خيلی تودل بروست، نه؟ و ماسک گرگی اش را درآورد تا بهتر بتواند تماشايش کند. گفت تصميم گرفته ام قبلی را فراموش کنم و آندره را به جايش بگذارم. و خنديد. شادی دوباره به وجود پانگ برگشته بود و من متعجب از سرعت خارق العاده اش در تغيير حال، هاج و واج فقط نگاهش می کردم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 17:45  توسط Keep Talking  | 

علاوه بر شلوغی یکی دیگر از دلایلی که مانع رسیدن صدای پانگ به من می شد، ماسک گرگی بود که روی صورتش گذاشته بود. و فکر کنم حالا وقتش رسیده است که دختر دیگری را هم معرفی کنم که از اهالی ثابت کرنرجاز است. شارلوت دختر آمریکایی بلند قد و بلوند و زییایی است که به عنوان معلم زبان انگلیسی در یک دبستان کار می کند. در مورد شارلوت چیز زیادی نمی توانم بگویم جز اینکه یک بار در گوشه ی دنجی به من گفت آرزویش این است که بتواند ملیت آمریکایی اش را عوض کند. شارلوت چهار سال پیش به چین آمده است و در دم عاشق دنیای شرق شده است. شارلوت از آن دخترهایی است که مردم به آن ها می گویند دختر خوب. هیچ وقت مست نمی کند، هیچ وقت بلند حرف نمی زند، همیشه مودب و مهربان است و جواب شوخی های زشت دیگران را با سکوت و لبخند می دهد. شارلوت فرشته ی ماست. حتی برای هالوین هم دو تا بال سفید کوچک به روی شانه هایش بسته بود، تاجی از پرهای سفید روی سرش گذاشته بود و در دستش چوب سفید و براق کوچکی بود که با آن جادو می کرد. شارلوت یک شوهر چینی دارد که ما هیچ وقت ندیدیمش چون شب ها ساعت ۹ می خوابد و صبح ها ساعت ۵ بیدار می شود و تا ساعت ۷ بعدازظهر کار می کند. شارلوت همیشه غذاهای چینی می پزد و چینی را مثل زبان مادری اش حرف می زند.

 

آن شب که مارسلا گفت به کرنرجاز نمی آید، من در میان آن جمع هالوینی نسبتا دیوانه کنار پانگ و شارلوت، گرگ و فرشته، ایستاده بودم و سعی می کردم راجع به بیسیست اطلاعاتی جمع کنم که به علت سروصدای زیاد و ماسک گرگی موفق نشدم. (فکر نکنید این گرگ و فرشته سمبل چیزی هستند، مطلقا این طور نیست. من مغزم آنقدرها کار نمی کند که بخواهم سمبل سازی کنم. می نویسم گرگ و فرشته چون در واقعیت لباس گرگ و فرشته پوشیده بودند.) به همین خاطر از میان جمعیت راهی برای خودم باز کردم و به بخش عقبی رفتم بلکه بتوانم کمی فوتبال دستی بازی کنم. پانگ آن جلو برای خودش خوشحال بود و می خندید و شارلوت با یک لیوان آب خنک و یک دستمال سفید به سمت سالاس می رفت تا خستگی را از او به در کند. دور هر چهارتا دستگاه فوتبال دستی عده ی زیادی آدم ناشناس جمع شده بودند و گرم بازی بودند. کمی ایستادم و نگاهشان کردم بلکه یک آشنایی ببینم یا اینکه یکی از افراد ناشناس از من دعوت کند که به بازی شان بپیوندم. ولی هیچ کدام از این دو اتفاق نیفتاد و من ناچار به بخش وسطی برگشتم. شارلوت هنوز آن بالا کنار سالاس بود و داشت بساط الکترونیکی اش را وارسی می کرد و پانگ... پانگ کجا رفته بود؟ پانگ غیبش زده بود. از یکی دو نفر سراغش را گرفتم و گفتند که بیرون رفته است. هوای بیرون سرد بود. در را که باز کردم با دنیایی از سرما و سکوت روبرو شدم. پانگ را از پشت دیدم که روی پله های کافه نشسته است. ماسک گرگی روی زمین بود و دخترک سرش را روی زانوهایش گذاشته بود. کنارش نشستم و پرسیدم در آن ده دقیقه ای که تنهایش گذاشته بودم چطور از آن وضع فرا-شاد به این درجه از اندوه رسیده است؟ پانگ سرش را بلند نکرد. دستم را روی سرش کشیدم و گفتم پانگ؟ این بار سرش را بلند کرد و دیدم که اشک تمام چهره اش را پوشانده است. 

 

پ.ن: قسم می خورم که نمی خواهم عین این سریال های جنایی در نقطه ی حساس داستان را قطع کنم ولی چه کنم که رییسم از مسافرت برگشته است و باید بیشتر به کارم بچسبم. 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 8:44  توسط Keep Talking  | 

آن شب وقتی آنتراک دوم مارسلا تمام شد و روی صحنه برگشت ساعت تازه ۱۰ و نیم بود. من کمی تماشایش کردم و به صدایش گوش دادم ولی بعد متوجه شدم که نمی توانم به این وضع ادامه بدهم. وضع بدی نبود ولی من صرفا نمی توانستم ادامه بدهم. نمی توانستم یک جا بنشینم و تماشایش کنم. برای مارسلا دستی به نشانه ی خداحافظی تکان دادم و به کرنرجاز رفتم. کرنرجاز مثل همیشه شلوغ بود با این تفاوت که آن شب مهمانی هالوین هم آنجا برگزار می شد و در نتیجه تمام خارجی های شهر که تعدادشان به زحمت به صد نفر می رسد همراه با چینی های غربی شده ی شهر که تعدادشان تفریبا با غربی ها مساوی است، با قیافه های عجیب هالوینی به کرنرجاز آمده بودند. سالاس بالای سکو مشغول کارش بود و کنارش بیسیست ایستاده بود و هیچ کاری نمی کرد. فعلا چون خودم هم نفهمیده ام که اسمش چیست، همان بیسیست می خوانمش تا بعدا که اسمش را دوباره بپرسم و به شما هم بگویم. طبق معمول سر تا پا سیاه پوشیده بود و به عنوان ابتکار هالوینی روی سر کچلش دو تا شاخ کوچک آبی براق کاشته بود. و مثل همیشه غمگین بود. تا به حال ندیده ام که کسی، حتی وقتی می رقصد هم غمگین باشد. تا مرا دید چنان در آغوشم کشید که خیال کردم اتفاق ناگواری برایش رخ داده است. ولی بعد لبخندی زد و دیدم که دو دندان نیشش را سیاه کرده است. گفت من خود شیطان هستم. من وانمود کردم که ترسیده ام. بعد دوباره غمگین شد و به رقصیدن ادامه داد. در آن شلوغی به هیچ عنوان نمی شد با کسی حرف زد. پانگ هم آمده بود با چند نفر دیگر که تا به حال فرصت نشده است چیزی در موردشان بنویسم ولی به زودی این کار را خواهم کرد. پانگ حالش خوب بود و به هر چیز کوچکی غش غش می خندید. از پانگ پرسیدم آیا می دانی نام آن شیطان سیاه پوش با شاخ های آبی چیست؟ در جواب کلمه ای می گفت که بین سر و صدای سایرین گم می شد. پرسیدم می دانی چرا اینقدر ناراحت است؟ سه بار گفت چی و من سه بار سوالم را تکرار کردم. بعد توضیحاتی داد که فقط چند کلمه اش را شنیدم: دخترک نازنین، اهل جنوب چین، کوچک و بامزه، به راستی فوق العاده، انگلیسی سلیس، فاجعه، دوران فراموشی.

 

خوب با این کلمات می توانید هر دلیلی که می خواهید برای غم و غصه ی بیسیست تصور کنید. من در برداشت شما هیچ دخالتی نمی کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 13:36  توسط Keep Talking  | 

قرار بود بنویسم که کرنرجاز چه جور جایی است. کرنرجاز به ضم کاف و کسر نون کافه ای است نسبتا تاریک که همه چیز در آن پیدا می شود. کرنرجاز هم بار دارد، هم میز و نیمکت های دراز و هم میزهای کوچک دو سه نفره. همه چیز چوبی و قهوه ای رنگ است. کرنرجاز دو طبقه دارد. طبقه ی بالا جای رمانتیکی است که با نور شمع های قرمز روشن شده است و میعادگاه عشاقی است که دوست دارند ساعاتی با هم خلوت کنند. طبقه ی پایین سه بخش دارد: بخش جلو، بخش وسط و بخش عقب. بخش جلو شامل یک سکوی نه چندان بلند می شود که سالاس بند و بساط موزیکش را آنجا پهن کرده است. سالاس را که به خاطر دارید، همان کلمبیایی چاق و دورگه. سالاس، سالاس مهربان، که در اکثر کافه های شهر به کاری، مثلا خوانندگی، نوازندگی، رقصندگی و بامزگی مشغول است، در کرنرجاز نقش دی جی را ایفا می کند. بند و بساط الکترونیکی اش که من مطلقا از کم و کیف آن ها چیزی سر در نمی آورم، روی سکو می چیند و موزیک را عوض می کند. چون من از کم و کیف این یکی کمی سر درمی آورم می توانم اطمینان بدهم که سالاس کارش را خوب انجام می دهد. سالاس گاهی از آن بالا از پشت بلندگو چیزی می گوید و ملت را می خنداند. سالاس دوست همه است. اگر خدای ناکرده دعوایی در هر نقطه ای از شهر رخ بدهد، چه کسی جز سالاس ما می تواند خطر را به جان بخرد، خودش را وسط دو طرف بیندازد و از هم جدایشان کند؟ سالاس آنقدری چاق و زشت هست که نمی تواند دوست دختری داشته باشد، همیشه تنهاست ولی سالاس، سالاس مهربان، پدر همه ی ماست. سالاس همه کاری بلد است، همه ی اهالی شهر را می شناسد، اسم همه ی خیابان ها را می داند. اگر در شهر غریب هستید فقط کافی است که سالاس، سالاس قهرمان را بشناسید تا تمام مشکلتان حل شود. بله، سالاس که قهرمان همه ی ماست، در ساعات خاصی از بعضی شب ها بند و بساط دی جی گری اش را در بخش جلوی طبقه ی پایین کرنرجاز پهن می کند و به سرگرم کردن مشتری ها مشغول می شود.

 

بخش وسطی طبقه ی پایین کرنرجاز عبارت است از یک فضای نسبتا باز برای رقصیدن، یک بار، دو میز دراز و چهار نیمکت بازهم دراز در دو طرف دو میز. بعد از ساعت 12 شب، معمولا از نیمکت ها استفاده ای نمی شود به خاطر اینکه مردم دیگر از شوق موسیقی سالاس دیوانه شده اند و چون در فضای رقص جایی، حتی برای ایستادن، وجود ندارد، بالای میزهای دراز می روند تا راحت تر بتوانند برقصند. در این مواقع نیمکت ها به عنوان پله ای برای بالا رفتن از میزها بکار می روند که البته در این حالت کاربری شان از بلا استفاده ماندن بسیار بهتر است.

 

بخش عقبی طبقه ی پایین کرنرجاز شامل ده دوازده میز کوچک دو سه نفره در قسمت میانی است و چهار عدد دستگاه فوتبال دستی در کناره ها. در بخش عقبی محیط آرام تر است، چیزی است میان شلوغ بازی های رقصندگان و عاشقانه های طبقه ی بالا. در بخش عقبی می توانی فوتبال دستی بازی کنی یا آرام سر میزی بنشینی و حرف بزنی.

 

خوب حالا که خیالم از بابت تصویر کرنرجاز راحت شد، می توانم به عقب برگردم و کمی بی وسواس تر تعریف کنم آن شب که مارسلا گفت نمی آید، در کرنرجاز چه خبر بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 16:21  توسط Keep Talking  | 

مارسلا خواننده است، مثل تمام خوانندگان دیگر دنیا برای خودش طرفدارانی دارد و آدم مشهوری محسوب می شود. البته مارسلا مثل جنیفر لوپز نیست و اگر بخواهی در آن مقیاس به قضایا نگاه کنی، مارسلا اصلا آدم مشهوری به حساب نمی آید. کسانی که مارسلا را به عنوان خواننده می شناسند محدود می شوند به مشتری های کافه نیویورک که حدود چهل صندلی دارد و اگر در شلوغ ترین وضعیت، شنبه شب بین ساعت 9 شب تا 1 صبح که مارسلا برنامه دارد، سه بار کافه پر و خالی شود (چون هیچ آدم عاقلی پنج ساعت توی یک کافه نمی ماند مگر اینکه عاشق چیزی یا کسی باشد)، مجموعا صد و بیست نفر برنامه ی مارسلا را می بینند. با تقریب نسبتا خوبی می توانم بگویم که چهل نفر از آن صد و بیست نفر مشتری گذری هستند. توریست ها یا تجاری که به دلیل خاصی وارد شهر ما می شوند، چند روزی می مانند، کارشان را انجام می دهند، شب ها در چند کافه چرخ می زند و بعد که دیگر کاری نداشتند می روند و دیگر هرگز برنمی گردند. اگر آن چهل نفر که هرگز به سرنوشت مارسلا علاقه مند نخواهند شد را کنار بگذاریم، هشتاد نفر دیگر باقی می مانند که همه طرفدار مارسلا هستند. حالا می توانید تصور کنید که حرف زدن با مارسلا در سه آنتراک پانزده دقیقه ای برنامه اش چه کار دشواری است. غیر از تو هشتاد نفر دیگر هم هستند که می خوانند با او چاق سلامتی کنند و گپی بزنند. هشتاد نفر در چهل و پنج دقیقه وجود دارند که به هر کدام به طور متوسط پنجاه و شش صدم دقیقه یا به طور قابل فهم تر، حدود سی ثانیه می رسد. می دانم که این وضع چندان هم بد نیست و اگر بخواهی با جینفر لوپز گپ کوتاه بزنی اوضاع خیلی خیلی دشوارتر خواهد بود. ولی مساله این است که نه مارسلا جنیفر لوپز است و نه من در تمام عمرم دلم خواسته است به جنیفر لوپز سلامی بکنم. با همه ی این ها بخت و اقبال من آنقدری خوب بوده است که مارسلا، علاوه بر سهمم از متوسط، همیشه چهل تا هفتاد ثانیه ی اضافی دیگر را هم به من اختصاص می دهد، ثانیه هایی که از آن سی ثانیه ی سایرین کسر شده اند و باید بابتشان سپاسگزار باشم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 10:13  توسط Keep Talking  | 

نظر به این که دو سه هفته ای است عده ی کثیری از کاربران اینترنت با جستجوی عبارت «عکس حسین فهمیده» در گوگل وارد وبلاگ من می شوند و من تازه امروز دلیل اشتیاق این عزیزان را به این شهید متوجه شدم، برای جبران خسارتی که با نوشتن بی مورد عبارت «عکس حسین فهمیده» به ایشان وارد آورده ام لازم دیدم یک عدد عکس اینجا بگذارم که این عزیزان دست خالی بیرون نروند و بتوانند روزنامه دیواری های خود را در سالگرد شهادت این شهید، گرچه کمی دیر، حاضر کنند:

    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 10:10  توسط Keep Talking  | 

پانگ با رویی گشاده و لبخندی زیبا گفت من در مجموع اعصاب ندارم. گفتم بهت نمی آید. گفت زود عصبی می شوم، چیزی درونم چنگ می زند و دلم می خواهد طرف مقابلم را گاز بگیرم. گفت دلم می خواهد سر به تن کسانی که دوستشان ندارم نباشد. گفت می خواهم به هر کسی که حرف مزخرفی زده است حمله کنم و با چاقو بیفتم به جانش تا تکه تکه شود. خنده ام گرفته بود. موسیقی آمریکای لاتین، حتی اگر مارسلا خواننده اش نباشد هم نشاط آور است. گروه کلمبیایی بدون مارسلا سه نفر هستند. کافه نیویورک به مارسلا اجازه نمی دهد جای دیگری بخواند. سالاس، مرد دو رگه ی سیاه چرده ای است که حدود سی سال دارد. سالاس جای مارسلا می خواند. سالاس چاقترین آدمی است که از نزدیک دیده ام. توی هر گوشش سه تا گوشواره دارد و دیروز تا من را دید زبانش را بیرون آورد تا نگین سفید جدیدی که تازه وسط زبانش کاشته است را نشانم دهد. همیشه پیراهن بامشادی می پوشد، پیراهن هایی پرنقش و نگار و به رنگ های براق. گیتاریست گروه آدم خاصی نیست، اسمش را فراموش کرده ام، شاید بعدا چیزی دیدم که راجع به او هم نوشتم. اما بیسیست جوانی است با صورت سفید و فوق العاده جدی که روی سرش حتی یک تار مو هم ندارد. او هیچ وقت نمی خندد فقط گاهی زورکی لبخندی می زند. سفیدی چشمانش نسبت نا متعارفی به سیاهی چشمانش دارد. کلاه کابویی سیاهی به سر می گذارد و همیشه لباس سیاه می پوشد. خوب است اینجا کسی من را نمی شناسد وگرنه چقدر می خندیدید اگر می گفتم برنامه اش را قطع کرد تا از آن بالا به من با بلندگو سلام کند. به هر جهت، موسیقی آمریکای لاتین، حتی اگر مارسلا خواننده اش نباشد هم نشاط آور است. به پانگ گفتم شوخی می کنی. گفت نه جدی می گویم، روزی ده بار این طوری می شوم. پرسیدم آن وقت چه کار می کنی؟ گفت لبخند می زنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 16:0  توسط Keep Talking  | 

دیروز پیرمرد را دیدم، همان که خیلی پیر بود. اسمش را نپرسیدم و از اینکه در چشمانش نگاه کنم هم خجالت می کشیدم. شاید چون بدون اجازه راجع به او نوشته بودم. شاید چون می دانستم که به هیچ وجه فکر نمی کند که به او فکر کرده ام. دیروز به نظرم خیلی پیر نمی رسید. حدودا شصت ساله بود با ریش سفید، شلوار جین سورمه ای و لبخندی محو. اسمش را نمی دانم. غیر از سلام چیزی به هم نگفتیم. دخترک چشم بادامی هم بود. کمی با هم صمیمی شده ایم. اسم خودش را گذاشته پانگ. نه اینکه واقعا اسمش پانگ باشد، برای اینکه تلفظش راحت باشد اسم خودش را گذاشته پانگ که به نظر من تلفظش خیلی هم راحت تر از تلفظ اسم چینی اش نیست. البته راستش را بخواهید اسمش را نگذاشته پانگ. اسم دیگری روی خودش گذاشته که اسم واقعی خودش نیست و شبیه پانگ است ولی من برای اینکه بتوانم بعدها توی چشمانش نگاه کنم و مطمئن باشم که با نوشتن در موردش، اسرار زندگی شخصی او را فاش نکرده ام، اینجا اسمش را می گذارم پانگ. پانگ اسم مستعاری است برای یک اسم مستعار دیگر. باری، پانگ هم با پیرمرد حرفی نزد. اصلا هیچ کس با پیرمرد حرفی نمی زد. همه از او فرار می کردیم. تا کنار یکی مان جا باز می شد، یکی دیگر با عجله آنجا می نشست که پیرمرد ننشیند و سخنرانی اش را شروع نکند. همه می گفتند قاطی دارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 14:24  توسط Keep Talking  | 

دیشب سه بار با شنیدن صدای سرفه بیدار شدم و هر سه بار تعجب کردم که آخر چقدر دیوارها می توانند نازک باشند. دیشب خواب افسانه را دیدم. مقنعه ی آبی سرش کرده بود و می خندید. من با دوست دیگری در بازار زیرگذر تجریش راه می رفتم که دیدمش. آمد جلو و گفت طلاق گرفتم. در دستش یک کلاسور بود و چند تا ورق. گفت فرم نظرخواهی پخش می کنم، شما هم یکی پر کنید. دیشب توی خواب برایش خوشحال شدم.

 

افسانه را در دوران راهنمایی می شناختم. از بس پشت سر هم رفوزه شده بود از ما چهار پنج سالی بزرگتر بود. خجالتی بود. قد بلند بود و سفید و بور و کمی چاق. سر کلاس خیره می شد به دیوار و اصلا گوش نمی داد. اهل شیطانی کردن و از مدرسه در رفتن نبود. ساکت می آمد و می رفت و درس نمی خواند. امتحان نهایی را که دادیم دیگر ازش خبری نشد. بعدها از لام.ه که دوست صمیمی اش بود سراغش را گرفتم، فکر می کردم با هم به یک دبیرستان رفته اند. گفت که افسانه باز هم رفوزه شد. گفت دیگر نمی رود مدرسه. گفت ازدواج کرده است. تعجب کردم. فوق فوقش هفده سالش بود آن موقع. لام.ه گفت آخر پدرش ورشکست شده است. گفت جمعه خانه ی مادرشوهرش نذری دارند. قرار شد جمعه صبح زود من را هم با خودش ببرد. خانه جای دوری بود. نفهمیدم از چه مسیری رفتیم و چه طور به آنجا رسیدیم. حیاط بزرگی داشت و یک عالمه اتاق کنار هم. وسط حیاط زن ها جمع شده بودند و برنج پاک می کردند و می شستند. یکی شان افسانه را صدا کرد و گفت بیا دوستانت آمده اند. افسانه هنوز کمی چاق بود. صورتش را که بند انداخته بود سفیدتر شده بود. چادر سفیدی با گل های صورتی روی سرش انداخته بود. ما را که دید اشک توی چشمانش جمع شد و گفت چه خوب کردید آمدید. تا پرسیدم زیر چشمت چرا کبود شده است لام.ه انگشتش را فرو کرد توی پهلویم یعنی ساکت شو. افسانه زد زیر گریه و گفت بفرمایید تو بشینید. لام.ه در گوشم گفت شوهرش دست بزن دارد. رفتیم توی اتاق نشستیم. افسانه همینطور اشک می ریخت و هیچ کداممان به روی خودمان نمی آوردیم. از معلم ها و بچه ها حرف زدیم و خیلی زود هم رفتیم. لام.ه گفت که نباید زیاد بمانیم. دستم را کشید و خداحافظی کردیم و رفتیم. دیگر هیچ وقت افسانه را ندیدم.

 

دیشب که توی خوابم در بازار زیرگذر تجریش دیدمش که فرم نظرخواهی پخش می کند و خندان است، برایش خوشحال شدم. دیشب سه بار با شنیدن صدای سرفه بیدار شدم. صبح فهمیدم که خودم داشتم سرفه می کردم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 10:17  توسط Keep Talking  | 

تصورش را بکن. به خودت گفته باشی امروز و فردا که هیچی، شاید جمعه شب مارسلا را ببینم. بعد رفته باشی به یک سوپرمارکت و با بی حوصلگی چیزی برای شام و ناهار فردا خریده باشی و آن وقت وقتی کنار صندوق ایستاده ای مارسلا را ببینی که کنار صندوق روبرویی ایستاده است و به تو لبخند می زند.

هوا سرد بود و باد می آمد. اگر هوا فقط سرد باشد طوری نیست، اگر فقط باد هم بیاید طوری نیست ولی هوا هم سرد بود و هم باد می آمد. از آن روزهایی که اگر بی هوا سرت را از توی یقه ات می آوردی بالا، باد سرد عین یک کوه یخی می خورد توی صورتت. مارسلا زیپ کاپشن مشکی اش را تا زیر چانه اش بالا کشید و موهایش را که زیر کاپشن رفته بود بیرون آورد. بعد دو تا کیسه پلاستیکی خریدش را به دست گرفت، یکی به این دست و آن یکی به آن دست و پرسید با تاکسی می روی؟ من هر سه تا کیسه ام را با یک دست برداشتم و گفتم نه پیاده می روم. راستش من نه می خواستم پیاده بروم چون راه دور بود و هوا سرد و نه می خواستم مارسلا را آنجا بگذارم و سوار تاکسی شوم. گفت پس تا سر چهارراه با هم می رویم. خانه اش همان دور و بر بود، می دانستم. برای اینکه سکوت را شکسته باشم گفتم مارسلا، قبلا گفته بودی که به تناسخ اعتقاد داری، نه؟ گفت معلوم است. گفتم چرا؟ گفت از روی نشانه هایی که می بینم، تو فکر می کنی بعد از مرگ ما چه می شویم؟ گفتم هیچ می شویم. گفت تو یک دیوانه ی ناامید و غمگینی و خندید. می خواستم برایش بگویم الان که هستیم نمی توانیم درکی از نیستی خودمان داشته باشیم. باد سرد می آمد و خوب نبود جر و بحث کنم. اصلا چه اشکالی دارد اگر مارسلا فکر کند که بعد از مردن دوباره زندگی می کند؟ هیچ اشکالی ندارد. واقعا هیچ اشکالی ندارد. پرسیدم مارسلا، تو چند تا دوست داری؟ گفت با حساب دوست های خیالی؟ در حالی که خنده ام گرفته بود گفتم آره با حساب آن ها. گفت سی و سه تا. و لبخند زد. می دانید که، لبخند که می زند روی دماغش چین می افتد، حتی اگر هوا خیلی سرد باشد و باد هم بیاید. خانه اش خیلی دور نبود. پیچید توی کوچه ای و من هم کمی جلوتر سوار تاکسی شدم.

امروز آفتابی است. باد نمی آید اما هوا سرد است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 8:19  توسط Keep Talking  | 

دیگر یادم نیست که چند روز است خورشید را ندیده ایم. خیلی روز است. همه جای آسمان خاکستری است. گاهی خاکستری کمرنگ گاهی خاکستری پررنگ ولی همیشه و در همه حال خاکستری. خوب است که رییس آدم رفته باشد مسافرت. ژاکت تازه ی مشکی ام را دوست دارم. نرم است و گرم است و خواب آور. می شود بعد از ساعت ناهار با موهای ژولیده توی ژاکت مشکی لم داد و با تنبلی خاصی، که از نظر من مخلوطی است از تنبلی و بی خیالی و پوچی، در اینترنت پرسه زد. و جمعه، جمعه مهمانی هالوین است. نمی توانم برای دیدن دوباره ی مارسلا و این بار در شرایطی جدید صبر کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 14:47  توسط Keep Talking  | 

- و ماهی ها سمبل هوشیاری هستن.

- چرا ماهی ها؟

- چون هیچ وقت چشماشون رو نمی بندن.

 

اون قدیما، کتابدار کتابخونه ی امپراطور، لائو تزو، به خاطر دانایی اش مشهور بود. وقتی دید فساد دولت داره روز به روز بدتر می شه، رفت که توی روستاها زندگی کنه. سر راه، نگهبان دروازه ی شهر ازش خواست که گوهر ادراکش رو واسه خاطر نسل های آینده یه جایی بنویسه. لائو تزو کتاب دائو ته چینگ رو نوشت، رفت، و دیگه هیچ وقت هیچ کی ازش هیچ خبری نشنید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 10:10  توسط Keep Talking  | 

باعث افتخار زبان فارسی است که ما هنوز می توانیم کتاب قرن ها پیش را بدون دردسر زیاد بخوانیم و بفهمیم یا مایه ی شرمساری؟

 ...

و آصف ملک سلیمان نیز هم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 11:47  توسط Keep Talking  | 

 ۲۶ ساله، فارغ التحصیل رشته تجارت بین الملل: مسیحی ها خیلی با آدم های معمولی فرق دارن؟

من: آدم های معمولی یعنی کی ها؟

- یعنی ماها، چینی ها.

- نه لزوما.

- اون ساختمون کلیسای شهره.

- به نظر خیلی قدیمی نمیاد.

- دو تا کلیسا داریم، اون یکی مرکز شهره. البته اون کلیسا مال مسیحی ها نیست.

- اون کلیسا مال مسیحی ها نیست؟

- آره، مال اون یکی هاست.

- کدوم یکی ها؟

- ام... چی می گید بهشون... جو جو؟

- آها، یهودی ها؟

- ام... آره فکر کنم. همونا که خوک و الکل نمی خورن.

- اونا مسلمون هستن، مسجد دارن نه کلیسا.

- اونا خیلی با آدم های معمولی فرق دارن؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 9:41  توسط Keep Talking  |