1. باید در خواندن صرفه جویی کرد. این همه روز مانده است و تنها کمی کتاب. دیده اید این روزها دیگر چیزی چاپ نمی شود؟
2. کار تازه ام را چهار روز است که شروع کرده ام. مادرم می گوید دارم پسرفت می کنم. پسرفت را دوست دارم. یکشنبه ها دبستان می روم و روزهای دیگر آموزشگاه. برگشتن به دبستان یک جور خاصی است. تا حالا شده است چهل و سه جفت چشم سیاه و بادامی با علاقه و شیطنت به شما زل زده باشند؟
3. «... بیشتر، اتاقک های سوخت اندازی حرارت مرکزی ساختمان ها را دوست داشتم که در آنها مردانی با تحصیلات عالی، مثل سگی که به لانه اش، به شغلهای خود زنجیر شده اند. مردانی که به صورت نوعی تحقیق جامعه شناسانه، تاریخچه ی زمانه ی خویش را می نویسند و من از آنها بود که آموختم چگونه طبقه ی متوسط تحصیل کرده و اهل مطبوعات نزول کرد، چطور طبقه ی کارگر از اعماق، به سطح اجتماع آمد و طبقه ی نخبه و دانشگاه دیده، در مقام کارگر، چطور ادای وظیفه می کند. بهترین دوستانم در بین این گروه، دو عضو سابق آکادمی علوم هستند که کارشان به فاضلاب شهر مربوط می شود و این دو نفر درباره ی فاضلاب و مجراهای چپ اندر قیچی اش در زیر شهر پراگ گزارش محققانه ای نوشته اند. از آنها بود که آموختم جریان مدفوعی که شنبه ها وارد مرکز تصفیه ی فاضلاب ناحیه ی پدبابا می شود، با نوع مدفوعی که دوشنبه ها وارد همین مرکز می شود تفاوت اساسی دارد، و نوع محتوی فاضلاب ها هر روز چنان با روز دیگر فرق دارد، که در رابطه با جریان فاضلاب ها می توان نموداری رسم کرد...» - بهومیل هرابال، تنهایی پرهیاهو، ترجمه پرویز دوائی
4. – صدای دریا را گوش کن.
- صدای دریا؟
- هیس، گوش کن.
- نمی شنوم مارسلا، نمی شنوم. صدای دریا نمی آید.
- می آيد، حرف نزن، فقط گوش کن.
سکوت... سکوت... سکوت...
- نمی شنوم مارسلا، نمی شنوم.
- هیس.
- برویم مارسلا. اینجا باد سرد می آید. موهایت را درهم می ریزد.
- هیس. گوش کن.
من نمی شنوم.
5. فیلم breaking the waves فیلم لوسی است. لطفا کسی نبیند.
6. پانگ می گوید لعنت به این سرما. من می گویم لعنت به این سرما. آندره می گوید لعنت به این سرما. شارلوت می گوید لعنت به این سرما. سالی و سامی برای تعطیلات دوماهه ای به آلمان رفته اند. بستنی فروشی تعطیل است. شاید آن ها هم امشب به هم می گویند که لعنت به این سرما. سالاس هم از راه می رسد، کلاه از سرش برمی دارد و می گوید لعنت به این سرما. بعد طبق عادتش سرش را به سرعت به سمت راست خم می کند و دوباره به حال عادی برمی گرداند. شما را به خاطر زندگی سعی کنید این حرکت سالاس را تقلید کنید؛ لبخند بزنید، جمله ی کوتاهی بگویید و بعد سرتان را به سمت راست خم کنید. مثل وقتی که می خواهید بگویید آره و سرتان را یک لحظه به جلو خم می کنید. این حرکت مثل همان است فقط سر را باید به راست ببرید نه به جلو. امتحان کردید؟ دیدید چقدر حالتان بهتر می شود؟ این طوری است که حال سالاس خوب می شود. این را تازه کشف کرده ام. می گویم سپینود سلام رساند. با نگاهش می گوید که توضیح می خواهد. توضیح می دهم. می گوید سلام مرا برسان. سپینود، سالاس سلام رساند. لبخند زد، سلام رساند و سرش را به راست خم کرد.
7. «... آدمیزاد جماعت هرجا لنگر بیاندازد خزه می بندد. حس می کردم حسابی قسر جسته ام. خیال می کردم دست خالی برخواهم گشت: ببین وقت آمدن چقدر تنبل و بیکاره بوده ام و از خودم چه احساس وحشتناکی داشتم، و حالا موقع رفتن چه جوری مجبور بودم از میان چیزهایی که دور و بر خودم جمع کرده بودم انتخابی به عمل بیاورم و ... باقی چیزها را دور بیندازم.» هربرلوپوریه، خزه، ترجمه احمد شاملو
8. پانگ می گوید یک ماه دیگر به نیویورک برمی گردد. دلم برایش تنگ می شود. پانگ می گوید حالا که نمی روم، یک ماه دیگر می روم. چرا نیویورک؟ پانگ می گوید در نیویورک زندگی آنقدر فردی است که بی معنی است. پانگ می گوید فقط نیویورک و نه جای دیگری. پانگ می گوید در نیویورک زندگی آنقدر بی معنی است که آدم ناگهان معنی زندگی را می فهمد.
9.
What exactly is chaos? The name "chaos theory" comes from the fact that the systems that the theory describes are apparently disordered, but chaos theory is really about finding the underlying order in apparently random data.
