دخترک ده ساله ای هست که نامش تیناست. همیشه ردیف اول می نشیند. همیشه کاپشن نارنجی می پوشد. همیشه با دقت به درس گوش می دهد. تینا هر پانزده دقیقه یک بار همانطور که پشت نیمکت نشسته است دستانش را از دو طرف بالا می آورد، چشمان بادامی اش را می بندد و می گوید: آ آ آ ی ی ی ی ی از تینا می پرسم خسته شده ای؟ می گوید «نه، فقط خوشحالم!»
شب ها خوابم نمی برد. صبح های زود قهوه ی دومم همیشه غلیط تر از قهوه ی اول است. و قهوه ی سومی غلیط تر از دومی. امیدی واهی برای محو شدن الکل شب قبل. تا ساعت دوازده ظهر سعی می کنم خودم را برای کار آماده کنم. کلاس ها ساعت یک شروع می شود.
دیشب باز از میان تاریکی و دود و نور زرد گفتم این روزها نه می توانم بخوابم و نه چیزی بخورم، جایی بین خواب و بیداری، بین آسمان و زمین تلو تلو می خورم، فکری بکن. گفت باید بنشینیم قهوه ای بنوشیم و حرف بزنیم. گفت خبرت می کنم. خبرم نمی کند. خبرم نمی کند. روزها و شب ها می گذرند و خبرم نمی کند. در کسری از ثانیه فراموشم می کند. من هر شب از میان تاریکی و دود و نور زرد می گویم که این روزها نه می توانم بخوابم و نه چیزی بخورم، جایی بین خواب و بیداری، بین آسمان و زمین تلو تلو می خورم، فکری بکن. و باز می گوید که خبرت می کنم. خبرم نمی کند. خبرم نمی کند. خبرم نمی ...
می گویند در سرزمین های شمالی هوا از اینجا هم سردتر است. خیلی سردتر است. می گویند آنجا همیشه برف می بارد. می گویند مردمانش فقیر هستند. می گویند فقر و سوزبرف با هم توی صورت مردم می کوید. می گویند کودکانش گونه های سرخ و بینی های قندیل بسته دارند. برنامه ی تعطیلات ده روزه ام را برای شمال تنظیم کرده ام. می پرسند آنجا؟ این وقت سال؟ همیشه نهایت چیزها را دوست داشته ام.
پسرک شش ساله ای هست که نامش دیوید است. همیشه ردیف اول می نشیند. پدرش هم همیشه با او سر کلاس می آید و جواب سوال های مرا زیر گوشش می گوید. پدرش تفلب می کند. دیوید جواب های پدرش را برای من تکرار می کند. دیوید به من یک کارت تبریک کریسمس داده است. هفت تا بابانوئل خندان روی کارت ایستاده اند، همگی چشمک می زنند و آواز می خوانند. کارت را که باز می کنی چراغ قرمز رنگی روشن می شود و آهنگ کریسمس نواخته می شود: دی دی دی، دی دی دی، دیدی دیدی دی ... صبح زود وقتی دیگر از تلاش برای خوابیدن دست برداشته ام، کارت را باز می کنم و همراه آهنگش آواز می خوانم: Fu..ing merry Christmas
تینا برایم یک نقاشی کشیده است. در نقاشی من هستم و تینا و یک تخته سیاه و یک پرنده. در نقاشی من موهای نارنجی دارم، تینا چشم های درشت سیاه دارد و پرنده قرمز رنگ است. اگر تینا نبود... هولناک است، ولی فکرش را بکنید، اگر تینا را نداشتم چه بر سرم می آمد؟