تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

ظرفهای دیشب مانده است. منتظرم آب گرم شود تا بشورمشان. امروز می خواستم بروم شنا ولی دیر بیدار شدم. ساعت ۱۰ شده است. شاید بعدازظهر بروم. دیشب بالاخره match point را دیدم. صبح که بیدار شدم دندان هایم درد می کرد. احتمالا توی خواب فشار داده ام. احتمالا فیلم عصبی ام کرده است. یادم نمی آید چه خوابی دیده ام. فکر می کنم match point حقیقت زندگی باشد. اتفاق می افتد، همین طوری بی دلیل فقط اتفاق می افتد، شانسی. از فکر اینکه همه چیز شانسی باشد وحشتزده نمی شوم. راستش کمی آرامش هم پیدا می کنم. دلم می خواهد یک روز وودی آلن را ببینم و هیچی بهش نگویم. همین جور فقط توی چشمان هم نگاه کنیم و از حقیقتی که هر دو می دانیمش لذت ببریم.

 

دیروز که به خانه برگشتم فهمیدم تمام شاگردانم را دوست دارم. حتی تنبل ها و بی ادب ها را هم دوست دارم. همه شان را با هویت مستقلشان دوست دارم. همه شان را همان طوری که هستند دوست دارم. هرکدام را به نحوی منحصر به فرد دوست دارم.

 

دلم برای چیزی تنگ شده است که تابستان نام دارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 10:20  توسط Keep Talking  | 

در دنیا انسان های بی شرمی وجود دارند که بعد از ارتکاب جنایت با خیال راحت به آشپزخانه می روند، مشغول شام درست کردن می شوند و موقع خردکردن گوجه فرنگی ها سوت می زنند. من یکی از آن ها هستم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 22:55  توسط Keep Talking  | 

متاسفم که این ها را برایتان تعریف می کنم. پایان واقعی داستان مارسلا باید جور دیگری می بود ولی نیست. حقیقت این است که اوضاع همیشه بر وفق مراد ما نیست. مارسلا دو هفته ی دیگر می رود. با ماتئو به شانگهای می رود. دیشب گفت که موسیقی همیشه برایش یک نوع سرگرمی بوده است. گفت که می خواهد یک کار حسابی پیدا کند. شارلوت ولی به من گفت که این ها بهانه است. مارسلا می رود چون ماتئو می رود. شارلوت هم می رود.

 

دیوارهای این خانه نازکند. پیانیست همسایه خیلی پیشرفت کرده است. نت های پیچیده تری را می نوازد. ریتم های سریع تری را. این شهر صبح های زود زمستانی همیشه خیس است. همیشه سرد است. صبح های سرد و خیس با صدای پیانو بیدار می شوم.

 

تقریبا همه در دو سه هفته ی آینده از این شهر می روند. همه به جز من و سالاس. آخر سال جدیدی شروع شده است. دانشجویان فارغ التحصیل شده اند. قراردادهای کاری تمام شده است. نمی خواهم دانه دانه حالا تعریف کنم که چه کسی به کجا می رود و چرا. شاید بعدها بگویم. پانگ گفت مردم می آیند و می روند و این نامش زندگی است. من داشتم به مارسلا نگاه می کردم که آن بالا می رقصید. گفتم شاید من هم باید بروم، به یک جای دور. پانگ گفت مردم می آيند و می روند. گفت این ها که رفتند، مردم جدیدی می آیند و زندگی ادامه دارد. پانگ با این که خیلی جوان است خیلی چیزها می داند. کاش همیشه همینجا می ماند. پانگ هم می رود.

 

کسی می داند که فرایند سفید شدن موهای انسان چگونه است؟ آیا یک مو بطور کل از سر تا ته سفید می شود و این حادثه برای تک تک موهای انسان به مرور اتفاق می افتد؟ یا اینکه موها همه با هم آرام آرام کمرنگ و کمرنگ تر می شوند تا آخر سر کاملا سفید شوند؟

 

پانگ گفت "موهایت هر هفته کمرنگ تر می شوند" و نخندید. وقتی حرف جدی می زند نمی خندد. آندره گفت اوه جدی؟ این دو کلمه تنها کلماتی بودند که در یک ساعت گذشته که کنار بار ایستاده بود گفته بود. همین دو کلمه را هم خطاب به کفش های مردمی گفت که کمی آن طرف تر نشسته بودند. آندره هم می رود. پانگ گفت اوضاع درست می شود. دوباره به مارسلا نگاه کردم که آن بالا آواز می خواند. آندره جلو آمد، دستش را روی موهایم کشید و گفت کمرنگ تر؟ پانگ گفت آره کمرنگ تر. گفتم به موهای من دست نزنید. آندره گفت می بخشید. لیوانش را روی میز گذاشت، کاپشنش را پوشید، و رفت. در ایران دوستی داشتم که وقتی عصبانی می شدم می گفت حالا این همه خشونت لازم است؟ بعد با هم می خندیدیم و عصبانیت تمام می شد. دلم می خواست آنجا بود. ولی نبود. به پانگ گفتم به نظرت این همه خشونت لازم بود؟ پانگ نخندید. گفت لازم بود. بعد دوباره گفت که اوضاع درست می شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 8:9  توسط Keep Talking  | 

می شود یک نفر لطفا ترانه ای بسراید که در آن هزار بار بگوید: «و همه مان می دانیم که اوضاع هرگز روبه راه نخواهد شد... و همه مان می دانیم که اوضاع هرگز روبه راه نخواهد شد... و همه مان می دانیم که اوضاع هرگز روبه راه نخواهد شد... » ؟

 

هشت گیگا بایت سریال friends ابزار خوبی است برای خنده و فراموشی. من راه می روم، با بچه ها بازی می کنم، سریال می بینم، می خندم، می خوابم. من خویم. آنقدر خوب که وقتی صدای مرددی از توی گوشی تلفن می آید که well, listen, I… ،نخواهم بقیه اش را بشنوم. من خوبم و به خوبی می دانم که اوضاع هرگز روبه راه نخواهد شد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:7  توسط Keep Talking  | 

من از کجا می دانستم که باید در را قفل کنم؟ روی تخت اتاق بغلی ولو شده بود.  آرام خوابیده بود. فقط کفش هایش را درآوردم و ملحفه ای رویش کشیدم. خر خر می کرد. کمی بالای سرش نشستم و وقتی مطمئن شدم که حسابی خوابیده است رفتم توی اتاق خودم و خوابم برد. آخر خودم هم خسته بودم. تصورش را بکن در آن وضعیت اسفناک از میان جمعیت کنجکاو کشان کشان بیرون بکشانی اش و سوار تاکسی اش کنی. بعد با کمک راننده تاکسی زیر بغلش را بگیری و از پله های خانه ات بکشانی اش بالا. راستی آن راننده تاکسی چه مرد مهربانی بود. کاش  چهره اش به یادم مانده بود. آره، و بعد دست تنها بکشانی اش روی تخت و کفش هایش را دربیاوری. خودم هم خسته بودم. خوابم برد. فقط نیم ساعت و شاید هم کمتر از نیم ساعت. بعد ناگهان بیدار شدم و دیدم که رفته است. ساعت چهار و نیم صبح بود. از کجا می دانستم که باید در را قفل کنم؟

 

موهایش را تازه کوتاه کرده بود. از کناره ها تا زیر گوش هایش می رسید و روی پیشانی چتری کج گذاشته بود. موهایش صاف بود و سیاه سیاه. حرف که می زد دوست داشتنی تر می شد، با آن لبخند شیرین و چشم های بادامی اش. نمی دانم تقصیر چه کسی بود. مثل بقیه نشسته بود و می خندید. ناگهان دیدم که روی زمین افتاد. بعد بلندش کردم و کشان کشان از میان جمعیت کنجکاو بیرون آوردمش. همه چیز مرتب به نظر می رسید اما آخر از کجا می دانستم که باید در را قفل کنم؟ من از خواب پریدم و دیدم که رفته است. کیفش هنوز روی کاناپه ی خانه ام بود. و کفش های کتانی سبزش کنار تخت همان جا که خودم گذاشته بودمشان بودند. اما او رفته بود. کفش های من را پوشیده بود و رفته بود. کفش های من اندازه اش نبودند. اوه کفش های من خیلی خیلی برایش بزرگ بودند. اما کفش های من را پوشیده بود و رفته بود. شاید هم بدون کفش رفته بود ولی پس کفش های من کجا بودند؟ آره حتما کفش های من را پوشیده بود و رفته بود و ساعت چهار و نیم صبح بود.

 

اول دستپاچه شدم و دویدم توی کوچه شاید پیدایش کنم. چقدر خوش شانس بودم که کلید را با خودم برداشتم. بیرون سرد بود. ساعت چهار و نیم صبح ششم ژانویه این شهر بدجوری سرد است. خیلی خیلی ناجور سرد است. دمپایی لاانگشتی های قرمزم را پوشیده بودم. آخر کفش هایم نبودند. جوراب پایم نبود. تا ته کوچه را همانطور دویدم. هیچ نشانی ازش نبود. بعد همان را برگشتم، این بار آرام لای شمشاد ها را هم گشتم. نبود. تقصیر من بود؟ آخر من از کجا می دانستم که باید در را قفل کنم؟ بعد برگشتم خانه و به چند نفر زنگ زدم. هیچ جا نبود. خانه ی هیچ کدام از دوستانمان نرفته بود. همه خوابالود بودند ولی مهربانی و همدردی کردند.

 

هیچ کاری نمی شد کرد. پانگ گم شده بود. کیف و مویایل و کفش هایش را گذاشته بود و با کفش های من بیرون رفته بود. آن هم ساعت چهار و نیم صبح. باید در را قفل می کردم؟

 

My yellow rose

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 21:42  توسط Keep Talking  | 

نمی دونم چرا ولی از این عبارت «یه خبری از خودت بده بابا» هیچ خوشم نمیاد. لطفا کسی اینو بهم نگه.

 

اون قدیما یه وبلاگی بود به اسم عشای ربانی یک کولی. لینک نمی دم چون که پاک شده. یه بار توش نوشته بودن آدمای دنیا دو دسته هستن؛ اونایی که کاغذ توالت رو بعضی وقتا از اینور می اندازن بعضی وقتا از اون ور و دسته ی دوم. بعد من دقت که کردم متوجه شدم جزو دسته ی دوم هستم. می دونم که احساس خوبی بهتون دست نمی ده ولی راستش رو بخواین هروقت دارم دستمال کاغذی می ذارم توی توالت یاد اون نوشته می افتم. دیروز اما می دونین شد؟ دیدم که همینجوری بی هوا رفتم جزو دسته ی اول. خیلی باحاله توی دسته ی اول بودن. باور کنین.

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 17:14  توسط Keep Talking  | 

دیده اید که وقتی سال تحویل می شه همه با هم دوست می شن بعد مجری های تلویزیون می گن بیاین کینه ها رو دور بندازیم و اینا؟ دیده اید  یهو دو نفر که تو فامیل صد سال با هم قهر بودن رو میارن که با هم آشتی کنن؟ بعدش همه همدیگه رو بغل می کنن و گریه می کنن و شیرینی تعارف می کنن و از این کارا؟ دیده اید دیگه نه؟ یکشنبه شب توی کرنرجاز تقریبا همین شکلی بود.

 

هوا بارونی بود و خیلی خیلی سرد. البته بارون نمیومد ولی همه جا خیس بود. اینجا یه وقتایی ابرا اونقدری میان پایین که فرق آسمون و زمین خیلی معلوم نیس. اینو قبلا گفته بودم. سالاس دیشبش بهم زنگ زده بود و گفته بود که قراره شام سال نو رو سه چهار نفری با هم بخوریم. وقتی رفتم سر قرار دیدم تموم میزهای رستوران رو بهم چسبوندن چون سالاس همه رو دعوت کرده بود. سی نفر بودیم شاید بیشتر شاید هم کمتر. بعد سالاس یه سخنرانی کرد که اشک همه رو درآورد. مارسلا دوباره زیبا بود. پیراهن بلند مشکی پوشیده بود و روی موهایش نگین های مروارید گذاشته بود. پانگ و شارلوت و آندره و ماتئو و الیویا و خیلی های دیگه که تا حالا فرصت نشده ازشون چیزی بنویسم هم بودن. بعد از شام همه با هم پیاده تا کرنرجاز رفتیم که موقع شمارش معکوس تا سال نو  اونجا باشیم. مردمی که تو خیابون بودن هاج و واج نگاهمون می کردن. باید هم نگاه می کردن. منم گاهی از گروه فاصله می گرفتم که نگاه کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 22:35  توسط Keep Talking  | 

نمی دانید هوا چقدر سرد شده است. آنقدر که دانه های برف تا به زمین می رسند یخ می زنند. امروز آسمان سفت و خاکستری بود. دخترک جوانی که در رستوران کار می کرد آمد و روبرویم نشست. انگلیسی را خوب حرف می زد. بیست سالش بود. در دوازده سالگی مدرسه را ول کرده بود تا کار کند. گفت آرزو دارد که به دانشگاه برود. از من پرسید دلت اینجا بیشتر برای چی تنگ می شود. گفتم کلاغ ها و کوه ها. گفت هیچ وقت کلاغ ندیده است. می دانستم این شهر کلاغ ندارد. حتی در زمستان هم کلاغ ندارد. زمستان بی کلاغ دیگر زمستان نیست، افسردگی منجمد و بی پایانی است، حالا گیریم همه در حال جشن گرفتن سال نو باشند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 18:18  توسط Keep Talking  | 

از اول هم می دانستم که کورت ونه گوت باهوش ترین و بامزه ترین نابغه ی دنیاست. اصلا گیریم «سلاخ خانه ی شماره پنج» را نخوانده باشید، 37 صفحه از «زمان لرزه» اش را که بخوانید می فهمید چه می گویم. برای اینکه بیشتر بهتان خوش بگذرد باید روی شکمتان روی تخت دراز بکشید و کتاب را روی بالش بگذارید. هر فصل کتاب حدود سه چهار صفحه است. بعد از خواندن هر فصل، سی ثانیه چشمانتان را ببندید و به آنچه خوانده اید فکر کنید. بعد غلتی بزنید، به پشت دراز بکشید و قاه قاه توی صورت سقف بخندید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 16:27  توسط Keep Talking  | 

من زیاد از فلسفه ی وجودی این یلدا بازی سر درنمی آورم ولی خوب یک جورهایی قضیه مرامی شده است. یغورت و سپینود گفته اند بازی کن، باید بازی کرد دیگر.

 

1. من چند وقتیه که از مارسلا بدم می آد. چون خیلی ابله و از خود راضیه. با این تصویری که توی این وبلاگ ازش ساختم گیر کردم که چه جوری بهتون بگم نظرم عوض شده و کلا ارزشش رو نداشته.

2. خودم هم آدم خیلی لوسی هستم. تا یکی باهام بد حرف می زنه زودی میام خونه و گریه می کنم.

3. از قیاقه ی کامران و هومن و مایکل جکسون خوشم میاد.

4. در سیزده سالگی تقریبا تمام کتاب های فهیمه رحیمی رو خوندم و ازشون لذت بردم.

5. هر قدمی که می خوام بردارم هزار بار تردید می کنم و بعد از برداشتنش هم هزار بار برمی گردم پشت سرم رو نگاه می کنم و دوباره کارم رو ارزیابی می کنم.

 

حالا باید پنج نفر رو معرفی کنم؟ باشه: ایشا، بهداد، مهدی ارگی، اینی که ذهنش وسوسه داره و آرش اگه هنوز یه جایی وجود داره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 23:18  توسط Keep Talking  | 

می نویسم حالم خوب است که بعدا بخوانم و یادم بیاید که حالم خوب بود. یک جورهایی انگار به یک جای قدیمی برگشته ام. اشیا معنی سابقشان را بازیافته اند. اتاقم، کامپیوترم، انگشتانم، چراغ قرمز رنگ، گیتارم، همه همان هستند که چند ماه پیش بوده اند. گویی در این چند ماه کابوسی می دیده ام که حالا تمام شده است. من دوباره خودم هستم. کریسمس خودم مبارک!

 

پ.ن: ببخشید که پست خفن ندارم تو ویلاگم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 0:43  توسط Keep Talking  | 

دخترک ده ساله ای هست که نامش تیناست. همیشه ردیف اول می نشیند. همیشه کاپشن نارنجی می پوشد. همیشه با دقت به درس گوش می دهد. تینا هر پانزده دقیقه یک بار همانطور که پشت نیمکت نشسته است دستانش را از دو طرف بالا می آورد، چشمان بادامی اش را می بندد و می گوید: آ آ آ ی ی ی ی ی از تینا می پرسم خسته شده ای؟ می گوید «نه، فقط خوشحالم!»

 

شب ها خوابم نمی برد. صبح های زود قهوه ی دومم همیشه غلیط تر از قهوه ی اول است. و قهوه ی سومی غلیط تر از دومی. امیدی واهی برای محو شدن الکل شب قبل. تا ساعت دوازده ظهر سعی می کنم خودم را برای کار آماده کنم. کلاس ها ساعت یک شروع می شود.

 

دیشب باز از میان تاریکی و دود و نور زرد گفتم این روزها نه می توانم بخوابم و نه چیزی بخورم، جایی بین خواب و بیداری، بین آسمان و زمین تلو تلو می خورم، فکری بکن. گفت باید بنشینیم قهوه ای بنوشیم و حرف بزنیم. گفت خبرت می کنم. خبرم نمی کند. خبرم نمی کند. روزها و شب ها می گذرند و خبرم نمی کند. در کسری از ثانیه فراموشم می کند. من هر شب از میان تاریکی و دود و نور زرد می گویم که این روزها نه می توانم بخوابم و نه چیزی بخورم، جایی بین خواب و بیداری، بین آسمان و زمین تلو تلو می خورم، فکری بکن. و باز می گوید که خبرت می کنم. خبرم نمی کند. خبرم نمی کند. خبرم نمی ...

 

می گویند در سرزمین های شمالی هوا از اینجا هم سردتر است. خیلی سردتر است. می گویند آنجا همیشه برف می بارد. می گویند مردمانش فقیر هستند. می گویند فقر و سوزبرف با هم توی صورت مردم می کوید. می گویند کودکانش گونه های سرخ  و بینی های قندیل بسته دارند. برنامه ی تعطیلات ده روزه ام را برای شمال تنظیم کرده ام. می پرسند آنجا؟ این وقت سال؟ همیشه نهایت چیزها را دوست داشته ام.

 

پسرک شش ساله ای هست که نامش دیوید است. همیشه ردیف اول می نشیند. پدرش هم همیشه با او سر کلاس می آید و جواب سوال های مرا زیر گوشش می گوید. پدرش تفلب می کند. دیوید جواب های پدرش را برای من تکرار می کند. دیوید به من یک کارت تبریک کریسمس داده است. هفت تا بابانوئل خندان روی کارت ایستاده اند، همگی چشمک می زنند و آواز می خوانند. کارت را که باز می کنی چراغ قرمز رنگی روشن می شود و آهنگ کریسمس نواخته می شود: دی دی دی، دی دی دی، دیدی دیدی دی ... صبح زود وقتی دیگر از تلاش برای خوابیدن دست برداشته ام، کارت را باز می کنم و همراه آهنگش آواز می خوانم: Fu..ing merry Christmas

 

تینا برایم یک نقاشی کشیده است. در نقاشی من هستم و تینا و یک تخته سیاه و یک پرنده. در نقاشی من موهای نارنجی دارم، تینا چشم های درشت سیاه دارد و پرنده قرمز رنگ است. اگر تینا نبود... هولناک است، ولی فکرش را بکنید، اگر تینا را نداشتم چه بر سرم می آمد؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 9:56  توسط Keep Talking  | 

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 دی1385ساعت 0:0  توسط Keep Talking  |