تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

من و ماهی سالهاست که با هم زندگی می کنیم. نمی دانم دقیقا چند سال فقط می دانم که خیلی سال است. از همان روز اول می خواستم برایش کاسه ای تنگی آکواریومی چیزی بخرم. نمی شود که ماهی همینجوری توی هوا شنا کند. ولی همه ی این سال ها دست دست کرده ام. هر روز گفته ام فردا یک فکری می کنم. فردا چیزی که شایسته ی ماهی باشد پیدا نکرده ام و گفته ام که فردا دوباره می گردم. مردم فکر می کنند که ماهی ها خنگ ترین موجودات روی زمین هستند ولی اشتباه می کنند چون اولا ماهی ها موجودات روی زمین نیستند، ماهی موجوداتی شناور هستند و ثانیا هیچ دلیلی وجود ندارد که کسی که جیغ و داد نمی کند و دست و پا ندارد و به هر چیز مسخره ای واکنش شدید نشان نمی دهد خنگ باشد. من هم دارم یاد می گیرم در هر شرایطی فقط با آرامش در هوا شنا کنم. من خنگ نیستم. من و ماهی خنگ نیستیم و اصلا هیچ اصراری نداریم که شما باورمان کنید. امروز به ماهی گفتم بهتر است بی خیال تنگ و آکواریوم و این چیزها شود. گفتم اگر توی آکواریوم بگذارمش مردم می آیند نگاهش می کنند، از پشت شیشه شکلک در می آورند و بعد سری تکان می دهند و می گویند ماهی ها خنگ ترین موجودات روی زمینند. ماهی گفت آره دمت گرم، بگذار همینجوری توی هوا شنا کنم. من و ماهی سال های سال با هم زندگی خواهیم کرد.

 

پ.ن بی ربط به این پست: این خوب بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 10:44  توسط Keep Talking  | 

خیلی وقت است که دیگر فکر نمی کنم، احساس می کنم. احساس می کنم تنها مراسمی که از چهارشنبه سوری در پارک قیطریه پرسروصدا تر است، جشن سال نوی چینی است. فشفشه بازی و ترقه بازی و آتش بازی از هفته ی پیش شروع شده است، دیشب ساعت دوازده به اوج رسیده است و هنوز ادامه دارد. خوک طلایی همگی مبارک!

 

دیروز اینجا هم گل سنبل و ماهی قرمز می فروختند. باید شب سال نو در خانه بمانی و با خانواده ات باشی. تنها جایی که تعطیل نبود کرنرجاز بود. ما خارجی های بی خانواده آنجا جمع شدیم. کرنرجاز خانه ی ماست. پانگ راست می گفت؛ مردم می آیند و می روند. آدم های تازه ای به شهر آمده اند. بعدها در موردشان می نویسم.

 

خیلی وقت است که دیگر فکر نمی کنم، احساس می کنم. امروز صبح که بیدار شدم احساس کردم هوا گرم تر شده است، خورشید درخشان تر شده است. انگاری واقعا بهار شده است. امروز صبح دو تا ای میل داشتم؛ یکی از پانگ و دیگری از مارسلا. خوک طلایی همگی مبارک!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 10:6  توسط Keep Talking  | 

خوب حالا سه تا فیلم دیگر هم دیده ام: broken flowers، crash و euro trip. اولی خوب و آرام بود، دومی خوب و دردناک بود، سومی فقط کمی خنده دار بود.

امروز از آن روزهایی بود که آدم جلوی کامپیوترش می نشیند و ناگهان شب می شود. وقتی سرما می خورم دلم برای مادرم تنگ می شود. دلم برای کنسرو لوبیا چیتی در گلاب دره هم تنگ می شود. امشب نمی روم با مهدی بدوم. آخر باران می آید و من هم سرما خورده ام.

از فردا شب طناب هم می زنیم. پرش آدم که زیاد شود یک فایده ی اساسی دارد. مثلا فکرش را بکن در یک خیابان شلوغ ایستاده ای و منتظر خوان ایگناسیو هستی ولی نمی توانی در میان جمعیت پیدایش کنی. هر چقدر هم قدت بلند باشد باز هستند کسانی که جلوی دیدت را می گیرند. در چنین شرایطی پرش به درد می خورد. می پری بالا و از بالای سر همه ی مردم نگاه می کنی تا خوان ایگناسیو را پیدا کنی. بعد که دوباره برگشتی روی زمین به همراهت می گویی: دیدمش! دارد می آید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 20:52  توسط Keep Talking  | 

دو تا فیلم دیده ام: Devil wears prada و Little miss sunshine که هردویشان خوب بودند. دومی شاید بهتر بود. این روزها سه چهار باری گریه کرده ام. این روزها رفیقی دارم که اسمش مهدی است. شب ها کتانی های سفید تازه ام را می پوشم و با مهدی در پارک کنار خانه ام می دوم. مهدی دوستان زیادی دارد؛ گیلرمو و خوان ایگناسیو و خیلی های دیگر. تا حالا دوستانش را ندیده ام. دلم می خواهد منم مثل مهدی لحن خشک و خشنی داشته باشم. باید تمرین کنم. آیا صادق چوبک مجبور است داستان هایش را این همه دردناک بنویسد؟ من کتاب را نیمه کاره ول کردم، خواندنش را تاب نمی آورم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 21:54  توسط Keep Talking  | 

خانه را دوست دارم. بعضی قسمت های خانه را بیشتر دوست دارم، مثلا پنجره ها و پرده ها را. ایده ی ساختن پنجره کی به ذهن بشر رسیده است؟ صندلی ها را هم دوست دارم. بعضی قسمت های صندلی ها را بیشتر دوست دارم، مثلا پایه های بلندشان را.

 

بعضی روزها تنبل هستند. هرکاریشان کنی باز هم تنبل هستند. باید پرده ها را به روی آسمان خاکستری بکشی، بخاری را روشن کنی، توی رختخوابت بخزی، چشمانت را ببندی و به یک آهنگ قدیمی گوش بدهی، مثلا welcome to the machine.

 

در روزهای تنبل آدم تصمیم می گیرد که دیگر تنبل نباشد. هیچ کس نمی داند بهار در چند کیلومتری این شهر است. پانگ گفت اوه خیلی خیلی دور است. و رفت. پانگ امروز صبح خیلی زود رفت. وقت رفتن به من گفت زیادی فکر نکن. من تصمیم گرفتم زیادی فکر نکنم. تصمیم گرفتم که دیگر تنبل نباشم. تصمیم گرفتم مراقب دوستانم باشم. تصمیم گرفتم وقتی حرف می زنند به جای خیال پردازی به حرف هایشان گوش بدهم. تصمیم گرفتم به زندگی مردم اهمیت بدهم. تصمیم گرفتم احوال خانواده ی دوستانم را بپرسم و سعی کنم کمکشان کنم. تصمیم گرفتم خانه را تمیز کنم، جوراب هایم را بشویم، غذا بخورم، ورزش کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 13:52  توسط Keep Talking  | 

زندگی گاهی چیز عجیبی است. وقتی کنار پنجره می نشینی و به صدای باران و پیانوی همسایه گوش می دهی و از خودت می پرسی چطور از اینجا سر در آورده ای. زندگی گاهی چیز هولناکی است. وقتی کنار زمان می نشینی و به رویاهای به تمامی ویران شده ات نگاه می کنی و از خودت می پرسی چطور ویرانشان کرده ای. زندگی اما گاهی چیز دردناکی است. برای خودم از اصفهان خدایی خریده ام. از جنس چوب است و رویش نقش خورشید خانمی است که لبخند می زند. آن روز که خریدمش خدا نبود، یک تابلوی چوبی بود. حالا ولی می خواهم خدا باشد. باید روزی سه وعده دعا کنم. روبروی خدایم زانو بزنم، عود بسوزانم و برای صبر و آرامش و آفتاب دعا کنم. خدایم را روی طاقچه، کنار پنجره می گذارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 20:11  توسط Keep Talking  | 

مارسلا هم رفت.

زمان لرزه تمام شد. (این یک جمله ی خفن و پر ایهام است که هیچ کس جز خودم نمی فهمدش.)

حالا فقط انتری مانده است که لوطی اش مرده بود و پوست انداختن. (این جمله اصلا ایهام نداشت. دو تا کتاب بیشتر برایم نمانده است در این سرزمین یخی)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 15:42  توسط Keep Talking  | 

تمام نمی شود این زمستان طلسم شده. صبح که بیدار شدم دیدم از آسمان یخ می بارد.

 

خواب دیدم دارم یک تراژدی دردناک در مورد عاشورا می نویسم. من هرگز به عاشورا فکر نکرده ام. و پسرخاله ام، پسر یک ماهه اش را، همان که دیروز عکسش را برایم فرستاده بود، جلویم گرفته است و می گوید علی اصغرم را ببین! کاغذهای دفتر انشایم کم بودند. آندره گفت یک چیز خوب بنویس مثل شکسپیر. انگار روز آخر مدرسه بود. با این حال تراژدی ام را نوشتم. معلم گفت بخوان. معلم انشای خوابم، خانم فاضلی، دبیر جبر دوم دبیرستانم بود. کسی گوش نمی داد. کلاس شلوغ بود. انگار جا نبود که همه بنشینند. همه می گفتند آخرین روز مدرسه است. من می خواندم و فقط خانم فاضلی گوش می داد. خانم فاضلی برای تراژدی ام گریه می کرد. بعد زنگ خورد. خواندن من نیمه کاره ماند. همه گفتند دیگر مدرسه تمام شد. من به دو سه برگ سفید دفتر انشایم نگاه می کردم و گریه ام نمی گرفت.

 

تمام نمی شود این زمستان طلسم شده. هنوز از آسمان یخ می بارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 9:35  توسط Keep Talking  | 

مارسلا یکشنبه می رود. چند شب پیش با هم شام خوردیم. من و مارسلا و پانگ و چندتای دیگر. من دیگر با مارسلا زندگی نمی کنم اما زندگی اش را دنبال می کنم. هر خبر تازه ای بود برایتان می نویسم که بدانید در چه حالی است و چه می کند. شنبه شب سر میز من کنار مارسلا نشستم و همین باعث شد که بتوانیم با هم گپی بزنیم. از همین حرف های معمولی که دخترها وقتی مردی در جمع حضور ندارد می زنند. مارسلا گفت که می خواهد موهایش را کوتاه کند. گفت که موهایش خیلی زود به زود بلند می شوند. گفت زمستان است و باید هر روز خشکشان کند وگرنه سرش یخ می کند. گفتم که موهایش زیبا هستند.

 

مارسلا گفت که باید ویزایش را تمدید کند. گفت از سال ۲۰۰۷ ویزای توریستی ۱۴ روزه است. گفت باید برود شانگهای و اقامت بگیرد ولی تا آن موقع ویزای فعلی اش تمام می شود. و دیگر... آهان، گفت که روز تولد بیست و پنج سالگی وقتی به خانه رفته است نشسته است فکر کرده است و ناگهان وحشتزده شده است. از عدد بیست و پنج وحشت کرده است. از من پرسید که آیا منم در بیست و پنج سالگی وحشتزده شده ام یا نه. گفتم که هیچ احساسی نسبت به سنم ندارم. گفت در کلمبیا تمام دختران بیست و پنج ساله ازدواج کرده اند و بچه دارند. گفت تمام دوستانش ازدواج کرده اند. بعد گفت ولی طوری نیست. گفت که در عوض من مسافرت کرده ام، دنیا را دیده ام و پول جمع کرده ام. مارسلا گفت که ماتئو نمی تواند در شانگهای بماند. گفت به خاطر کارش باید به فیلیپین برود. بعد توضیح داد که قانون چین برای شعبه ی شرکت های آمریکایی چطور است. مارسلا گفت که از رفتن ماتئو ناراحت است. گفت ماتئو یک سال از او کوچکتر است. بعد از من پرسید که آیا از قیافه ی ماتئو جوان تر بودنش معلوم است یا نه. بهش اطمینان دادم که همسن به نظر می رسند. دروغ گفتم. ماتئو خیلی جوان تر از سنش به نظر می رسد. چرا دروغ گفتم؟ لابد فکر کردم که به هر حال ماتئو می رود و نباید این چند روز باقیمانده ی مارسلا را خراب کنم. مارسلا گفت که نمی خواهد در شانگهای خواننده باشد. می خواهد فقط دو سه شب در هفته بخواند و بقیه ی وقتش را تجارت کند. گفت باید دنبال یک کار حسابی بگردد. می دانستم که آخرش خواننده می شود. مارسلا و تجارت اصلا به هم نمی آیند. گاهی می خواهم همه  را صدا بزنم و بگویم بچه ها بیایید خودمان باشیم. من معلم هستم و مارسلا خواننده. چرا می خواهیم توجه ی همه ی دنیا را الکی به خودمان جلب کنیم؟ چه چیز تجارت برتر از خوانندگی است؟

 

ساعت هشت بود و مارسلا می بایست تا ساعت نه خودش را به کافه نیویورک می رساند. گفت باید بروم خانه لباسم را عوض کنم. پیراهن بلند مشکی پوشیده بود. گفتم همین لباست خوب است. گفت آخر دیشب همین را پوشیده بودم. گفتم کی اهمیت می دهد؟ گفت خودم! نگاهش که کردم دیدم کمی چاق شده است. گفت آره چاق شده ام. سفر فیلیپین خیلی خوش گذشت. و بعد از غذاهای فیلیپین گفت و از مردم فیلیپین. مارسلا گفت که دلش برای خانواده اش تنگ شده است. گفت پدرش شکم بزرگی دارد. گفت هر بار که پدرش را می بیند به او می گوید که باید یک جوری از شر این شکم خلاص شود و پدرش می گوید می دانی چقدر پول صرف بزرگ شدن این شکم شده است؟ مارسلا خندید. ابروانش را بالا داد و خندید. روی دماغش چین افتاد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 5:15  توسط Keep Talking  |