مارسلا یکشنبه می رود. چند شب پیش با هم شام خوردیم. من و مارسلا و پانگ و چندتای دیگر. من دیگر با مارسلا زندگی نمی کنم اما زندگی اش را دنبال می کنم. هر خبر تازه ای بود برایتان می نویسم که بدانید در چه حالی است و چه می کند. شنبه شب سر میز من کنار مارسلا نشستم و همین باعث شد که بتوانیم با هم گپی بزنیم. از همین حرف های معمولی که دخترها وقتی مردی در جمع حضور ندارد می زنند. مارسلا گفت که می خواهد موهایش را کوتاه کند. گفت که موهایش خیلی زود به زود بلند می شوند. گفت زمستان است و باید هر روز خشکشان کند وگرنه سرش یخ می کند. گفتم که موهایش زیبا هستند.
مارسلا گفت که باید ویزایش را تمدید کند. گفت از سال ۲۰۰۷ ویزای توریستی ۱۴ روزه است. گفت باید برود شانگهای و اقامت بگیرد ولی تا آن موقع ویزای فعلی اش تمام می شود. و دیگر... آهان، گفت که روز تولد بیست و پنج سالگی وقتی به خانه رفته است نشسته است فکر کرده است و ناگهان وحشتزده شده است. از عدد بیست و پنج وحشت کرده است. از من پرسید که آیا منم در بیست و پنج سالگی وحشتزده شده ام یا نه. گفتم که هیچ احساسی نسبت به سنم ندارم. گفت در کلمبیا تمام دختران بیست و پنج ساله ازدواج کرده اند و بچه دارند. گفت تمام دوستانش ازدواج کرده اند. بعد گفت ولی طوری نیست. گفت که در عوض من مسافرت کرده ام، دنیا را دیده ام و پول جمع کرده ام. مارسلا گفت که ماتئو نمی تواند در شانگهای بماند. گفت به خاطر کارش باید به فیلیپین برود. بعد توضیح داد که قانون چین برای شعبه ی شرکت های آمریکایی چطور است. مارسلا گفت که از رفتن ماتئو ناراحت است. گفت ماتئو یک سال از او کوچکتر است. بعد از من پرسید که آیا از قیافه ی ماتئو جوان تر بودنش معلوم است یا نه. بهش اطمینان دادم که همسن به نظر می رسند. دروغ گفتم. ماتئو خیلی جوان تر از سنش به نظر می رسد. چرا دروغ گفتم؟ لابد فکر کردم که به هر حال ماتئو می رود و نباید این چند روز باقیمانده ی مارسلا را خراب کنم. مارسلا گفت که نمی خواهد در شانگهای خواننده باشد. می خواهد فقط دو سه شب در هفته بخواند و بقیه ی وقتش را تجارت کند. گفت باید دنبال یک کار حسابی بگردد. می دانستم که آخرش خواننده می شود. مارسلا و تجارت اصلا به هم نمی آیند. گاهی می خواهم همه را صدا بزنم و بگویم بچه ها بیایید خودمان باشیم. من معلم هستم و مارسلا خواننده. چرا می خواهیم توجه ی همه ی دنیا را الکی به خودمان جلب کنیم؟ چه چیز تجارت برتر از خوانندگی است؟
ساعت هشت بود و مارسلا می بایست تا ساعت نه خودش را به کافه نیویورک می رساند. گفت باید بروم خانه لباسم را عوض کنم. پیراهن بلند مشکی پوشیده بود. گفتم همین لباست خوب است. گفت آخر دیشب همین را پوشیده بودم. گفتم کی اهمیت می دهد؟ گفت خودم! نگاهش که کردم دیدم کمی چاق شده است. گفت آره چاق شده ام. سفر فیلیپین خیلی خوش گذشت. و بعد از غذاهای فیلیپین گفت و از مردم فیلیپین. مارسلا گفت که دلش برای خانواده اش تنگ شده است. گفت پدرش شکم بزرگی دارد. گفت هر بار که پدرش را می بیند به او می گوید که باید یک جوری از شر این شکم خلاص شود و پدرش می گوید می دانی چقدر پول صرف بزرگ شدن این شکم شده است؟ مارسلا خندید. ابروانش را بالا داد و خندید. روی دماغش چین افتاد.