تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

یکشنبه بیست و هفتم اسفند باید در تهران روز شلوغی باشد. روزی که صف بانک طولانی است و برای تاکسی گیر آوردن بیچاره می شوی. حالا حتما دستفروش های سر پل تجریش بساطشان را پهن کرده اند. حالا حتما همه در حال بدو بدو هستند. حالا حتما صبح های زود ابرهای کبود می روند و می آیند و دور کوه های دربند چرخ می خورند. دلم تنگ نشده است. نمی خواهم برگردم. نشده. نمی خواهم. نشده. نمی خواهم. ن. ن. ن. ن. ن.

قصه های زیادی دارم که تعریف کنم ولی قصه ها می آیند و می روند. فرصت نمی شود بنویسمشان. اینقدر گرفتار بوده ام که نه اینجا چیزی نوشته ام نه شب ها با مهدی دویده ام. می بخشید. همه لطفا مرا ببخشند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 16:13  توسط Keep Talking  | 

حالا من از مسافرت شیان برگشته ام. چیزهای عجیب زیادی دیده ام. داستان های غریبی شنیده ام.

 

وقتی باران می آید دلم می خواهد بتوانم یکی از آن آپارتمان های شیروانی قرمز کنار دریا را اجاره کنم. امروز صبح با صدای باران بیدار شدم. امروز قاطی باران ها آنقدر باد آمد که چتر آبی عمیقم را شکست. حالا باید صد سال دیگر برای پیدا کردن چتری به آن عمیقی بگردم.

 

 از این هفته صبح ها به جای ماندن در رختخواب، به یک دبیرستان کره ای می روم. همین جوری شانسی درس ادبیات به من افتاده است. درام درس می دهم و شعر و داستان کوتاه. از این که همه چیز توی کتاب های درسی فرمول بندی شده است خوشم نمی آید ولی به هر حال ادبیات از جغرافیا و علوم بهتر است. تنها کتابی که شاگردانم خوانده اند کتاب هری پاتر است. ترم سختی پیش رو دارم. سر کلاس بداخلاق هستم. راستش نمی دانم باید بداخلاق باشم یا خوش اخلاق. بچه های کره ای بچه های عجیبی هستند. تمام پسرها موهای رنگ کرده و گوشواره دارند و مرتب فریاد می زنند. دخترها اما ساده و خجالتی هستند و جز به کتاب هایشان به چیزی نگاه نمی کنند. بچه های کره ای بچه های عجیبی هستند. با چینی ها خیلی راحت تر بودم.

 

اتوبوس مدرسه هر روز صبح از کنار ردیف آن آپارتمان های شیروانی قرمز می گذرد. اتوبوس مدرسه هر روز صبح از میان مه صبحگاهی دریا می گذرد. همکاران خوبی دارم. سارا و کتی و مری و دیوید و سنوپ و جان و گری. حالا فقط اسم هایشان را می نویسم که یادم بماند. سنوپ تازه به شهر ما آمده است. امروز صبح زود وقتی اتوبوس مدرسه از کنار ردیف آپارتمان های شیروانی قرمز می گذشت به او گفتیم که شیروانی های قرمز این شهر مشهور است. او گفت که شیروانی ها قشنگ هستند.

 

اتوبوس مدرسه هر روز صبح از کنار ردیف آن آپارتمان های شیروانی قرمز می گذرد. من هیچ وقت از برف پاک کن ماشین ها خوشم نمی آمده است. برف پاک کن ها آدم را افسرده می کنند. با آن حرکت یکنواخت و بی روحشان قطرات باران را از روی شیشه ی اتوبوس به پایین پرت می کنند. می روند و می آیند و می روند و می آیند و گاهی چخ چخ می کنند. وقتی برف پاک کن ها چخ چخ می کنند دلم می خواهد سرم را برگردانم و در چشمان کسی که این جور چیزها را می فهمد نگاه کنم. مارسلا ولی از این جا رفته است. دیگر نمی توانم برای تماشا کردنش به کافه نیویورک بروم. مارسلا نیست. هیچ کجای این شهر نمی شود دیدش. نمی شود.

 

امروز دخترک چینی ای که زیر باران جوراب می فروخت گفت: «اگر روحت روشن باشد، زیبا می شوی. اگر زیبا باشی، خانه ات موزون می شود. اگر خانه ات موزون باشد، طبیعت منظم می شود. اگر طبیعت منظم باشد، در جهان صلح برقرار می شود.» دخترک چینی ای که زیر باران جوراب می فروخت گونه های بزرگ سرخی داشت. یک جفت جوراب سفید کلفت از او خریدم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 14:51  توسط Keep Talking  |