تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

بعضی خانه ها را از عمد جوری می سازند که فقط به درد خوشبختی بخورد. خانه ی قبلی من از آن خانه ها بود. بزرگ بود و پر نور. آشپزخانه و حمام و دو تا اتاق خواب داشت. پنجره هایش رو به خیابان باز می شدند و پرده داشتند. کمد و تلویزیون و کاناپه و یخچال داشت. جان می داد برای آدم های خوشبخت حسابی. به خاطر آن خانه بود که بیخودی سعی می کردم خوشبخت باشم. احساس می کردم اگر خوشبخت نباشم خانه را حرام می کنم. ولی خنگ ترین موجودات هم می دانند که بعضی ها ذاتا به درد خوشبختی نمی خورند. اگر دست بر قضا همه ی ابزار لازم را هم داشته باشند باز یک کاری می کنند که همه چیز نابود شود و سیر نزولی ابدی شان به سمت بدبختی ادامه پیدا کند. خانه ی تازه ام طبقه ی هفتم است و عبارت است از دو اتاق کج و کوله زیر شیروانی. طبقه ی هفتم در چین مثل طبقه ی هفتم در تمام جاهای دیگر دنیاست با این تفاوت که اکثر ساختمان ها آسانسور ندارند. خانه ی تازه ام در اتاقک زیرشیروانی ساختمان هفت طبقه ای است که آسانسور ندارد. حمام و آشپزخانه را با دختر چینی بیست و چهارساله ای شریک شده ام که نامش سون ین ین است. سون ین ین در طبقه ی پایین زندگی می کند و بیست و دو لغت انگلیسی بلد است. با این حال وقتی با هم حرف می زنیم حسابی می خندیم. حدس می زنم ماجراهای عجیبی در زندگی سون ین ین رخ می دهد. بعدها اگر از آن ماجراها چیزی سر در آوردم برایتان می گویم. اینجا خیلی هم بد نیست. سقف اتاقم در جاهایی کوتاه و بلند می شود. روزهای اول حسابی کله ام را داغان کرده بودم. پنجره ی کوچکی دارم که به بالکن کوچکی راه دارد. در بالکن می شود رخت پهن کرد و سیگار کشید و شیروانی های قرمز شهر را تماشا کرد. حالا که مجبور نیستم خوشبخت باشم وقت کافی دارم که در اتاقک زیرشیروانی ام بنشینم و برایتان داستان مارک را تعریف کنم.

 

مارک یک ماه و هشت روز پیش با پرواز شماره ی نمی دانم چندصد و چند از فرانکفورت به پکن نشست و بعد فورا با پرواز دیگری از پکن به شهر ما آمد. آقای جی، معلم بازنشسته ای که در آژانس معلم یابی کار می کند به استقبالش رفت. کار آژانس معلم یابی عبارت است از یافتن معلم های خارجی، به کار گماردن آن ها در مدرسه های مختلف شهر و دریافت بخشی از حقوق معلمان به عنوان کارمزد. آژانس معلم یابی پول خوبی از این راه به جیب می زند. مارک با این که آلمانی است انگلیسی را خوب حرف می زند و با اینکه سابقه ی تدریس ندارد انگلیسی را خوب درس می دهد. مارک گفته است که یک سال در کانادا بوده است ولی هرگز نگفته است که چرا در کانادا بوده است و آنجا چه کار می کرده است. مارک گفته است که در آلمان، قبل از اینکه به چین بیاید سرباز بوده است. مارک هرگز نگفته است که چرا سرباز نمانده است. کسی هنوز جرات نکرده است از مارک سنش را بپرسد ولی همه حدس می زنند سی و پنج شش ساله باشد. باری، آقای جی، معلم بازنشسته ای که در آژانس معلم یابی کار می کند او را مستقیم به آپارتمانی که آژانس برایش فراهم کرده است می برد و از او می خواهد که استراحت کند تا فردا صبح با هم بیشتر صحبت کنند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 21:37  توسط Keep Talking  | 

این را به کسانی می گویم که آنجا نشسته اند و نمی دانند یک لیوان شربت آبلیمو ی واقعی اینجا چقدر می ارزد؛ خیلی می ارزد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 20:51  توسط Keep Talking  | 

از پنجره ی کلاس دوم 5 مجسمه ی بزرگ و برنزی کنفسیوس پیداست. درخت های حیاط شکوفه کرده اند. کنفسیوس سرش را خم کرده است و دستانش را به روی سینه گذاشته است. دخترک چشم سیاهی که ردیف اول کنار دیوار می نشیند زار زار گریه می کند. کسی برگی از دفترش را پاره کرده است. دیگر می دانم، دستی که به سرشان بکشی آرام می شوند. دخترک آرام می شود. کنفسیوس دست به سینه نگاهم می کند. اینجا، بعد از درس، در راهروهای مدرسه، هر روز صدها آغوش کوچک برایم باز می شوند. جایی خواندم که ویرجیانا ستیر گفته است:

We need 4 hugs a day for survival. We need 8 hugs a day for maintenance. We need 12 hugs a day for growth.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 23:6  توسط Keep Talking  | 

امروز یک شعر خواندم که آخرش این جوری بود:

"تهران   شهر   بدی است  
همه چیز  را  می بلعد  و  افسانه  پس می دهد! "

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 22:24  توسط Keep Talking  |