روزهایی هستند که آدم احساس می کند زندگی اش تمام شده است. انگار هرچه از این پس در زندگی اش اتفاق بیفتد بی اهمیت خواهد بود. گویی تمام چیزهای مهم رخ داده اند و حالا باید تنها به انتظار مرگ نشست. می دانم بچگانه است. می دانم چندی دیگر باز حادثه ای رخ می دهد و همه چیز از نو شروع می شود. اما امروز که آسمان گرفته بود و باد می وزید، از پنجره ی کلاس دوم 5 به حیاط مدرسه و مجسمه ی کنفسیوس نگاه کردم و به یاد تمام روزهایی افتادم که آسمانشان گرفته بود و باد می وزید. به یاد تمام کلاس ها و اداره هایی که قبلا در آنها بوده ام. وقتی آسمان ناگهان تیره می شود و صدای باد می آید، آدم ناخودآگاه از پنجره به بیرون نگاه می کند که ببیند چه اتفاقی افتاده است. امروز هم به بیرون نگاه کردم. دلم برای تمام روزهایی که حالا خیلی دور هستند تنگ شد و فکر کردم شاید روزی دلم برای امروز و این پنجره و مجسمه ی کنفسیوس و این بچه ها تنگ شود.
در اتاقک زیرشیروانی ام روحی زندگی می کند که مرتب بر طبل خیالی اش می نوازد. طبل خیالی صدا ندارد و برای همین می گذارم روح برای خودش هر روز تمرین کند. امروز وقتی داشتم تمرین کردنش را تماشا می کردم ناگهان از حرکت بازماند، به چشمانم خیره شد و گفت لطفا این روزها را فراموش نکن، خوب؟ نگاه خیره اش را دوست دارم. چطور می توانم فراموش کنم؟ چطور امکان دارد این روزها را فراموش کنم؟ روح گفت اوووووپا... و به نواختن ادامه داد. برای هزارمین بار یادآوری کردم که اسپانیولی بلد نیستم. گفت اوپا کلمه ای است که ترجمه نمی شود؛ مثلا به این جای آهنگ که می رسیم می گوییم اوووووپا.... نگفتم که سازش صدا ندارد. نگفتم که خودش هم روح سرگردانی است. گفتم اووووپا... آخر نگاه خیره اش را دوست دارم. سه نقطه...
