تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

روزهایی هستند که آدم احساس می کند زندگی اش تمام شده است. انگار هرچه از این پس در زندگی اش اتفاق بیفتد بی اهمیت خواهد بود. گویی تمام چیزهای مهم رخ داده اند و حالا باید تنها به انتظار مرگ نشست. می دانم بچگانه است. می دانم چندی دیگر باز حادثه ای رخ می دهد و همه چیز از نو شروع می شود. اما امروز که آسمان گرفته بود و باد می وزید، از پنجره ی کلاس دوم 5 به حیاط مدرسه و مجسمه ی کنفسیوس نگاه کردم و به یاد تمام روزهایی افتادم که آسمانشان گرفته بود و باد می وزید. به یاد تمام کلاس ها و اداره هایی که قبلا در آنها بوده ام. وقتی آسمان ناگهان تیره می شود و صدای باد می آید، آدم ناخودآگاه از پنجره به بیرون نگاه می کند که ببیند چه اتفاقی افتاده است. امروز هم به بیرون نگاه کردم. دلم برای تمام روزهایی که حالا خیلی دور هستند تنگ شد و فکر کردم شاید روزی دلم برای امروز و این پنجره و مجسمه ی کنفسیوس و این بچه ها تنگ شود.

 

در اتاقک زیرشیروانی ام روحی زندگی می کند که مرتب بر طبل خیالی اش می نوازد. طبل خیالی صدا ندارد و برای همین می گذارم روح برای خودش هر روز تمرین کند. امروز وقتی داشتم تمرین کردنش را تماشا می کردم ناگهان از حرکت بازماند، به چشمانم خیره شد و گفت لطفا این روزها را فراموش نکن، خوب؟ نگاه خیره اش را دوست دارم. چطور می توانم فراموش کنم؟ چطور امکان دارد این روزها را فراموش کنم؟ روح گفت اوووووپا... و به نواختن ادامه داد. برای هزارمین بار یادآوری کردم که اسپانیولی بلد نیستم. گفت اوپا کلمه ای است که ترجمه نمی شود؛ مثلا به این جای آهنگ که می رسیم می گوییم اوووووپا.... نگفتم که سازش صدا ندارد. نگفتم که خودش هم روح سرگردانی است. گفتم اووووپا... آخر نگاه خیره اش را دوست دارم. سه نقطه...

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 10:25  توسط Keep Talking  | 

یک.

صفحه ی هشتاد، خط سوم، همه می دانید کدام کتاب:

... یک بار کشیش نیکاتور تخته نرد را آورد تا کنار درخت بلوط بنشیند و با او بازی کند ولی خوزه آرکادیوبوئندیا قبول نکرد و گفت هرگز بازی یی را که هر دو حریف بر سر قوانین آن موافق باشند، قبول ندارد. پدر روحانی نیکاتور که هرگز درباره ی بازی تخته نرد چنین چیزی به فکرش نرسیده بود دیگر موفق نشد دست به بازی تخته نرد بزند. چنان از هوش و ذهن خوزه آرکادیوبوئندیا حیرت کرده بود که از او پرسید چطور شده او را به تنه ی درخت بسته اند. او جواب داد:« خیلی ساده است. برای اینکه دیوانه هستم.» از آن پس، کشیش از ترس اینکه مبادا ایمان خود را از دست بدهد، دیگر به دیدن او نرفت و تمام وقت خود را وقف ساختمان کلیسا کرد...

 

دو.

سردترین جوابی که بعد از سه صفحه توضیحات نوشتن می شود شنید این است: «موافقم ...». با همین سه نقطه ی کذایی و بی معنی که نویسنده اش را خاص می کند و همین خاص بودن است که وادارت می کند سه صفحه ی دیگر هم برایش بنویسی.

 

سه.

ممنون مهدی.

 

چهار.

هیچی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 22:46  توسط Keep Talking  | 

مستاجر خارجی اتاق زیرشیروانی، جاهای بلند را دوست دارد. او بعدازظهر روزهای یکشنبه از دریچه ی اتاقش بیرون می خزد و اوقات فراغت خود را روی شیروانی می گذراند. مستاجر خارجی اتاق زیرشیروانی آدم ساکتی است، بی صدا می آید و بی صدا می رود. مستاجر اتاق زیرشیروانی روی شیروانی سبز رنگ چهارزانو می نشیند و سیگار می کشد. مستاجر اتاق زیرشیروانی روزهایی که باد می وزد موهایش را باز می گذارد، چشمانش را می بندد و به یک اسم سرخپوستی فکر می کند: باد در موهایش. مستاجر اتاق زیرشیروانی آزادی را دوست دارد و به هر چیز دیگری ترجیحش می دهد. او حتی حاضر شده است تنهایی را بابتش تحمل کند. برای او "آزادی" هم معنی "باد در موهایش" است.

تعداد دوستان مستاجر اتاق زیرشیروانی از تعداد انگشتان دو دست او بیشتر نمی شود. لازم به توضیح است که دستان او به اندازه ی دستان تمام انسان های عادی کره ی زمین انگشت دارد. دوستان مستاجر خارجی اتاق زیرشیروانی در چهار قاره ی آسیا، آمریکا، اقیانوسیه و اروپا به طور نامساوی پراکنده شده اند. مستاجر اتاق زیرشیروانی این روزها به مفهوم دوستی خیلی فکر کرده است. او بابت به روز نکردن وبلاگش از همه ی دوستان دیده و نادیده اش عذر می خواهد. همه در زندگی اشتباهاتی مرتکب می شوند که فقط دوستان واقعی می بخشندشان. مستاجر اتاق زیرشیروانی یک خارجی است. او با تمام خارجی های تمام دنیا سلام و علیک دارد. او تصمیم گرفته است گاهی به دوستانش تلفن کند. دوستان واقعی هرکجا باشند به هم تلفن می کنند.

مستاجر خارجی اتاق زیرشیروانی، جاهای بلند را دوست دارد. او امیدوار است در یکی از روزهایی که خیلی سبک شده باشد روی نرده های شیروانی برود و با باد پرواز کند.

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 18:39  توسط Keep Talking  | 

دوباره گاهی دلم می خواهد گریه کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 3:3  توسط Keep Talking  |