کم کم دارم باور می کنم که این نوشته های این وبلاگ زندگی من را می سازند، نه این که زندگی من نوشته های این جا را بسازد. هرگز تصور نمی کردم که جولی را دوباره ببینم یا اینکه اصولا به هیچ طریقی بتواند در زندگی من نقشی داشته باشد. کمی توی رودروایستی مانده بودم حالا که جولی پیدایش نمی شود جواب یوتو و اینسومنیاک و اینها را چه بدهم.
شهر ما میدان بزرگی کنار دریا دارد که نامش را گذاشته اند «باد ماه می». دلیل این نامگذاری را نمی دانم. در این شهر همیشه باد می وزد، شاید عده ای فکر کرده اند باد در ماه می کیفیت متفاوتی از باد در ماه های دیگر دارد. به هر جهت میدان باد ماه می از آن میدان هایی است که دورش ماشین نمی چرخد و فقط آدم های پیاده یا دوچرخه سوار می توانند دورش بچرخند. در ضلع شرقی میدان قهوه خانه ای است به اسم کافه چهارم ماه می. تازگی ها که هوا بهتر شده است زیاد آنجا می روم. امروز با دوستی در کافه چهارم ماه می نشسته بودم که باز دخترکی به نام صدایم زد و خب با این همه مقدمه چینی که تا حالا کردم معلوم است که دخترک جولی بود. جولی گفت که در این قهوه خانه به عنوان پیشخدمت کار گرفته است.
جولی اهل کره ی جنوبی است. چشمان تیله ای سیاه رنگ و درخشانی دارد. موهای مشکی اش تا سر شانه هایش می رسند و با فرقی کج روی صورتش می ریزند. جولی کوتاه قد و ریزنقش است. با جولی تا به حال هیچ وقت حرف زیادی نزده ام. جولی در زمستانی که گذشت مشتری همیشگی کرنرجاز بود. جولی گاهی میان حرف های من و مارسلا و آندره و پانگ و بقیه حضور داشت. جولی دردسر بود. دوست نداشتم دور و بر ما باشد. چون جولی مهم نبود. یک دختر کره ای بی چشم و رو بود مثل هزاران دختر کره ای بی چشم و روی دیگر. گفته بودم که من در زمستانی که گذشت یک هیولا بوده ام؟
امروز جولی تی شرت آبی رنگی پوشیده بود با دامن بلند سفید. وقتی داشتم کافه را ترک می کردم باز به نام صدایم کرد، از جایش بلند شد و به طرفم آمد. سینی قهوه ای رنگ کافه را همیبشه زیر بغلش می زند. جولی آرام حرکت می کند. راه نمی رود، می لغزد، انگار روی زمین سر می خورد و به سمتت می آید. گفت که خوشحال می شود باز هم در قهوه خانه ببینمش. بعد همینطور که داشتم به اثر معکوس وبلاگم فکر می کردم شماره تلفن هایمان را به هم دادیم و قول دادم که باز هم به کافه اش بروم. همین.
یکشنبه های آفتابی را دوست دارم. اینجا حسابی تابستان شده است گرچه هنوز آب دریا برای شنا کردن کمی سرد است. یکشنبه های آفتابی وقتی توی بالکن می روی که رخت ها را از روی بند جمع کنی اگر کفشدوزک قرمزی ببینی که روی حوله ی سفیدت نشسته است، هزار ساعت وقت داری که نگاهش کنی تا دست آخر پرواز کند و برود.
روح سفید اتاق زیرشیروانی ام اخلاق خوشی ندارد. این روزها می گوید بیا تو هم طبل بزن. می گوید من همین روزها از این اتاقک می روم آن وقت تو باز تنها می شوی. می گوید راه بیفت دور دنیا دنبالم، من هم شاید مهربان شوم. روح سفیدم را دوست دارم. نمی خواهم برود. گریه ام نمی گیرد دردم می گیرد. اما راهی هست. می شود به جای تماشا کردن روح سفید کفشدوزک ها را تماشا کرد.
امروز توی میوه فروشی دخترک چشم بادامی زیبایی به نام صدایم کرد و هرچه فکر کردم دیدم که نمی شناسمش. من گاهی اوقات توی دلم به بعضی مردم حرف های بدی می زنم. یعنی فحش می دهم مثلا. بعد که دخترک خودش را معرفی کرد فهمیدم که قبلا خیلی فحش داده بودم بهش. من در زمستانی که گذشت یک هیولا بوده ام.
امروز برای خودم یک شانه ی تازه خریدم. آقای فروشنده گفت این هم به عنوان هدیه برای شما، امیدواریم باز هم شما را ببینیم. می بینید چقدر زبانم خوب شده است که این جور چیزها را هم می فهمم؟ هدیه یک کیف پارچه ای کوچک بود به اندازه ی شانه ای که خریده بودم با گل های بنفش و صورتی. یکشنبه های آفتابی می توانم این جور کیف ها را دوست داشته باشم.
دوست داشتم گیلاس های درشت قرمزی که از میوه فروشی خریدم را به عنوان معذرت خواهی به جولی می دادم. ولی ترسیدم که جولی بپرسد آخر واسه چی؟ بعد من مجبور شوم اعتراف کنم به آن همه فحش. برای همین گیلاس ها را آوردم خانه شستمشان و گذاشتم اینجا کنار کامپیوترم که موقع وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی با هر گیلاس یاد جولی بیفتم.
