نامش هان لین است. نسبش به جنگجوبان کوهستان می رسد گویی. بلند قد و کشیده اندام است. همیشه دسته ای از موهای بلند مشکی اش را به روی پیشانی دارد. در چشمان سیاهش انگاری دو تیله ی درخشان گرد دارد محصور در دو بادام کشیده و تابدار. صورت آفتاب سوخته اش را از ساحل به ارث برده است. لبخند که می زند گویی نسیمی از سمت دریا به روی ماسه ها وزیده است. تن جوانش را برای اسب سواری پرداخته اند. در عین ورزیدگی لاغر اندام است. لین هان زیاد حرف نمی زند. گاهی به دوردست ها خیره می شود و فکر می کند. لین هان کسی است که می شود ساعت ها نگاهش کرد و طبیعت وحشی اش را ستود.
این روزها در این شهر شرقی دیگر اسبی نیست، کوهستانی نیست، چپقی نیست، نیزه ای نیست. هان لین با شلوار بگی، تی شرت گشاد و کلاه لبه دارش جوانی است مثل تمام جوان های امروزی. هیپ هاپ گوش می دهد و موتور سواری می کند. فیلم های مورد علاقه اش ترنسفورمر و ارباب حلقه ها هستند. آشپزی را دوست دارد. همیشه چای سبز می نوشد. دانشجوی فوق لیسانس مدیریت است. زیاد درس می خواند که پدرش را خوشحال کند. پدرش کارخانه ی بزرگی دارد که تمام محصولاتش را به آمریکا صادر می کند. هان لین در همین شهر بزرگ شده است. در همین ساحل بازی کرده است. در همین مدرسه ای که من حالا معلمش هستم درس خوانده است. هان لین دوست دارد مسافرت کند ولی همیشه دلش برای این شهر تنگ می شود.
هان لین دیروز به نیوزلند رفت. حالا دارد انگشتان کشیده اش را روی صفحه کلید لپ تاپش فشار می دهد و می گوید که صبور باشم. آه من که دیگر بعد از یک سال و چندی صبوری را از هان لین و مردمش یاد گرفته ام. من آرامم... و صبور.
این روزها در این شهر شرقی دیگر اسبی نیست، کوهستانی نیست، چپقی نیست، نیزه ای نیست. هان لین با شلوار بگی، تی شرت گشاد و کلاه لبه دارش جوانی است مثل تمام جوان های امروزی. هیپ هاپ گوش می دهد و موتور سواری می کند. فیلم های مورد علاقه اش ترنسفورمر و ارباب حلقه ها هستند. آشپزی را دوست دارد. همیشه چای سبز می نوشد. دانشجوی فوق لیسانس مدیریت است. زیاد درس می خواند که پدرش را خوشحال کند. پدرش کارخانه ی بزرگی دارد که تمام محصولاتش را به آمریکا صادر می کند. هان لین در همین شهر بزرگ شده است. در همین ساحل بازی کرده است. در همین مدرسه ای که من حالا معلمش هستم درس خوانده است. هان لین دوست دارد مسافرت کند ولی همیشه دلش برای این شهر تنگ می شود.
هان لین دیروز به نیوزلند رفت. حالا دارد انگشتان کشیده اش را روی صفحه کلید لپ تاپش فشار می دهد و می گوید که صبور باشم. آه من که دیگر بعد از یک سال و چندی صبوری را از هان لین و مردمش یاد گرفته ام. من آرامم... و صبور.
+ نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 18:11  توسط Keep Talking
|