تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

نامش هان لین است. نسبش به جنگجوبان کوهستان می رسد گویی. بلند قد و کشیده اندام است. همیشه دسته ای از موهای بلند مشکی اش را به روی پیشانی دارد. در چشمان سیاهش انگاری دو تیله ی درخشان گرد دارد محصور در دو بادام کشیده و تابدار. صورت آفتاب سوخته اش را از ساحل به ارث برده است. لبخند که می زند گویی نسیمی از سمت دریا به روی ماسه ها وزیده است. تن جوانش را برای اسب سواری پرداخته اند. در عین ورزیدگی لاغر اندام است. لین هان زیاد حرف نمی زند. گاهی به دوردست ها خیره می شود و فکر می کند. لین هان کسی است که می شود ساعت ها نگاهش کرد و طبیعت وحشی اش را ستود.

این روزها در این شهر شرقی دیگر اسبی نیست، کوهستانی نیست، چپقی نیست، نیزه ای نیست. هان لین با شلوار بگی، تی شرت گشاد و کلاه لبه دارش جوانی است مثل تمام جوان های امروزی. هیپ هاپ گوش می دهد و موتور سواری می کند. فیلم های مورد علاقه اش ترنسفورمر و ارباب حلقه ها هستند. آشپزی را دوست دارد. همیشه چای سبز می نوشد. دانشجوی فوق لیسانس مدیریت است. زیاد درس می خواند که پدرش را خوشحال کند. پدرش کارخانه ی بزرگی دارد که تمام محصولاتش را به آمریکا صادر می کند. هان لین در همین شهر بزرگ شده است. در همین ساحل بازی کرده است. در همین مدرسه ای که من حالا معلمش هستم درس خوانده است. هان لین دوست دارد مسافرت کند ولی همیشه دلش برای این شهر تنگ می شود.

هان لین دیروز به نیوزلند رفت. حالا دارد انگشتان کشیده اش را روی صفحه کلید لپ تاپش فشار می دهد و می گوید که صبور باشم. آه من که دیگر بعد از یک سال و چندی صبوری را از هان لین و مردمش یاد گرفته ام. من آرامم... و صبور.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 18:11  توسط Keep Talking  | 

باورتان نمی شود. امروز حیرت انگیزترین ای میل زندگی ام را دریافت کردم. کوتاه بود:
سلام... چطوری؟ من و ماتیو هفته ی دیگر برمی گردیم. امیدوارم همه تان را ببینم. جمعه تلفن می کنم... تلفن داخل شهری!
قربانت،
مارسلا

قبلا برایتان گفته بودم که سه نقطه های مارسلا را دوست دارم؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 16:33  توسط Keep Talking  | 

دیشب خرگوش مرد. من روی کاناپه نشسته بودم و فیلم می دیدم. گریه روی دامنم ورجه وورجه می کرد. خرگوش ها هرگز صدا نمی دهند مگر وقتی که می میرند. این را دیشب فهمیدم. خرگوش صدای عجیبی کرد. در اتاقش را که باز کردم دیدم دراز افتاده است و جان می کند. جولی را خبر کردم. جولی ترسیده بود. خرگوش من نبود می دانید، خرگوش جولی بود. انگاری مریض بود یا تشنه بود یا نمی دانم. دانستنش توفیری ندارد. جولی دختر بی خیالی است. می دانید، از آن دسته آدم هایی است که کار امروز را به فردا می اندازند، مشکلاتشان را با خودشان در زمان حمل می کنند و عین خیالشان نیست.

دیشب لیندا رفت. بچه گربه هنوز اسم نداشت. اسمش را لیندا گذاشتیم. و خندیدیم. دیگر کسی در شهر نمانده است جز سالی و سامی. سالاس و شارلوت و فرانکلین و بقیه دو سه ماهی می شود که رفته اند. دیشب در بستنی فروشی من بودم و سالی و سامی. بستنی ها انگاری تلخ بودند. به سالی گفتم که خرگوش مرده است. سالی آهی کشید و پیشخدمت ها را مرخص کرد. بعد هر سه مان در سکوت بستنی خوردیم. دیر وقت نبود، می دانید، هنوز ساعت ده هم نشده بود. گفتم بچه ها بعدش کجا می رویم؟ سامی گفت خانه. به خانه که برگشتم جولی رفته بود. از لای در اتاق خرگوش سرک کشیدم و دیدم که هنوز مرده است. نمی خواستم به اش فکر کنم.

دیشب فیلم شکلات را دیدم. بعضی فیلم ها فیلم های خوبی هستند. آدم را می برند به دنیایی که حقیقت ندارد. دنیاهایی که حقیقت ندارند را دوست دارم. بعد فهمیدم که باید وبلاگ بنویسم. حالا من وبلاگ می نویسم و لیندا کنار کامپیوترم خوابیده است خرخر می کند و خرگوش در اتاق بغلی مرده است. امشب پسرک چینی ای به دنبالم می آید تا با هم به جشنواره ی آبجو برویم. سالی یک بار در شهر جشنواره داریم. فردا اگر باران نبارد دوچرخه ام را برمی دارم و تا دور دورها رکاب می زنم. شاید پسرک چینی ام را ترکم بنشانم. گاهی خوب است آدم تنها نباشد.
j
+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 15:53  توسط Keep Talking  | 

خوب می بخشید که خیلی وقت است چیزی ننوشته ام. جانم برایتان بگوید یک عدد بچه گربه آمده خانه ی ما و نمی گذارد دو کلمه تایپ کنیم. تا می نشینم پشت کامپیوتر می پرد روی کیبورد و شروع به قدم زدن می کند. خانه ی من نه، خانه ی ما. من دیگر در اتاق زیر شیروانی نیستم. با جولی اسباب کشی کرده ایم و آمده ایم اینجا. جولی اتاق دم در را برداشته است و من اتاق بزرگه را. یک بچه گربه ی طلایی داریم و یک خرگوش سفید. من زیاد کار می کردم آن روزها که تازه اسباب کشی کرده بودیم. حالا ولی اینطور نیست. دست کم برای این سه هفته ای که از تابستان مانده است روزی 4 ساعت بیشتر کار نمی کنم. جولی هم زیاد کار می کند. جولی دختر خانه نیست اصلا. شب ها دیروقت می آید حمام می کند می خوابد و فردا صبح آفتاب نزده بیرون می رود. گاهی اوقات حتی شب ها هم نمی آید. من باید هر روز به خرگوشش هویج بدهم. خیلی ها از این شهر رفته اند. آدم های جدید زیادی آمده اند که نمی شناسمشان. احتمالا اصلا نمی خواهم بشناسمشان. سرم با گربه و خرگوش و کتاب هایم گرم است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 19:18  توسط Keep Talking  |