تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

هان لین خوش دارد همیشه با پای برهنه توی خانه بگردد. از در که وارد می شود کفش ها و جوراب هایش را درجا درمی آورد می گذارد کنار جاکفشی. حالا هرچقدر بگویی که زمین خانه کثیف است به خرجش نمی رود. اگر یک جفت دمپایی هم بگذاری جلویش و بگویی بیا اینها را بپوش، باز هم قبول نمی کند. هان لین خوش دارد همیشه با پای برهنه توی خانه بگردد.

هان لین چند روز پیش آمد و با پاهای برهنه اش چهارزانو روی کاناپه نشست بعد عذرخواهی کرد. در عذرخواهی اش از عبارات قلمبه سلمبه ای مثل پوزش ما را پذیرا باشید و این ها استفاده کرد. فکر می کنم جمله ها را از توی فیلمی کتابی چیزی حفظ کرده بود. من گفتم که طوری نیست بابا. بعد او انگار هیچ اتفاقی نیافتاده باشد خودش را زد به بی خیالی و تلویزیون را روشن کرد. هان لین آدم خجالتی ای است. از قصد یک کارهایی می کند که مردم ندانند خجالتی است. مثلا خودش را بی خیال نشان می دهد یا چهارزانو روی کاناپه می نشیند.
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 23:52  توسط Keep Talking  | 

خوب حالا من در تبت هستم. اینجا شمال چین است. بیست و نه ساعت سوار قطار بودیم تا لنژو و بعد پنج ساعت سوار اتوبوس تا اینجا. اینجا دهکده ی بودایی کوچکی است به اسم شیاخه. از سر تا ته دهکده را می شود در چهل دقیقه پیمود. در انتهای ده یک معبد بزرگ بودایی است با سه هزار راهب که بهشان دانشجو می گویند. صبح های زود و عصرها قبل از غروب به معبد می رویم و دعا می کنیم. دعا که نه. مراسم را به جا می آوریم. بعد با دوچرخه تا چمنزارهای اطراف می رویم. ناهار را با کولی ها می خوریم و کمی اسب سواری می کنیم. خوش به حالم است می دانم. سه روز است که اینجا هستم. با هان لین آمده بودیم. هان لین ولی امروز ظهر برگشت. حالا من مانده ام و باقی راه. هان لین مثل یک تکه آسمان است. اگر یک روز صبح بیدار شوی و بی آنکه چیزی بگویی گریه کنان ترکش کنی، چیزی در او عوض نمی شود. هان لین به چرا و چگونه های دنیا فکر نمی کند. می دانید، همه چیز را همان جور که هست قبول می کند. توی رختخواب می ماند و کتابش را می خواند، بعد بلند می شود بار و بنه اش را برمی دارد، سوار اتوبوس می شود و برمی گردد خانه اش. هان لین این جور آدمی است. اگر تا ایستگاه اتوبوس دنبالش بدوی و سعی کنی یک صحنه ی رمانتیک خلق کنی هم توفیری ندارد. تصمیم گرفته بود برگردد. تصمیم تصمیم است دیگر. باری، من یادم می ماند که اینجا هستم تا چیز یاد بگیرم و چیزها را بفهمم. اگر هان لین را فهمیدم به شما هم می گویم. فردا صبح زود کوله پشتی ام را برمی دارم و با اتوبوس به جایی به نام لانگموسی می روم. از آنجا به بعد همه اش بالا می روم بالای کوه های تبت. دلم برای شیاخه تنگ خواهد شد، می دانم. برای سرهای تراشیده ی راهبان و گونه های سرخ دختران و درخشش چشمان سیاه بچه ها تنگ خواهد شد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 19:17  توسط Keep Talking  | 

ساعت شش بعد از ظهر جلوی در مرکز خرید سان شاین ایستاده بودم. راستش را بخواهید از ده دقیقه به شش آنجا ایستاده بودم. نه، حالا شما که خودی هستید. از ساعت پنج و نیم آنجا ایستاده بودم. باران می آمد. باران شدید نبود. نم نم می بارید. چتر نداشتم. زیر سایه بان ساختمان ایستاده بودم. ساختمان ها سایه بان دارند؟ چه می گویند به آن تکه ای از ساختمان آن بالا بالاها که جلوتر از دیوار می آید و وقت باران می شود زیرش ایستاد؟ باری، من از ساعت پنج و نیم آنجا ایستاده بودم مبادا دیر برسم. مارسلا اما ساعت شش آمد. مارسلا دیر نمی کند می دانید، سلانه سلانه و بی عجله می آید ولی گویی دستی از غیب کمکش می کند که کارهایش سر وقت باشند. مارسلا چاق شده است، یک ذره نه، زیاد چاق شده است. موهایش را کوتاه کرده است. خیلی نه، کمی کوتاه تر کرده است. لبخندش ولی همان است. بزرگ است و ردیف دندانهایش را نمایان می کند. انگلیسی را هنوز با لهجه ی اسپانیایی حرف می زند و بلند بلند می خندد. سیاه پوشیده بود و چتر نارنجی رنگی به دست گرفته بود. گفت که دلش برای همه چیز و همه کس این شهر تنگ شده بود. بعد سالی و سامی هم آمدند. کسی دیگری از قدیمی ها در شهر نمانده است آخر. نیم ساعتی که در کافه نشسته بودیم بیشتر صرف تشریح زندگی در فیلیپین شد. مارسلا بی وقفه حرف می زد. مارسلا خوشحال نبود، غصه را در ته چشمان سیاهش می دیدم. در میانه ی درس فیلیپین شناسی پرسیدم که خودت چطوری. گفت که خوب است. بعد ماتئو از راه رسید. ماتئو هم چاق شده بود. گفتند که باید بروند. برای شام با شرکای تجاری ماتئو یا مشتریانش یا کسانی دیگر از آن دست قرار داشتند. یک هفته بیشتر اینجا نمی مانند. مارسلا گفت که قبل از رفتن باید یک بار دیگر همدیگر را ببینیم. ما گفتیم که حتما. بعد به بستنی فروشی رفتیم و غیبت ماتئو را کردیم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 0:24  توسط Keep Talking  | 

به نظر شما مستر بین بامزه است؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 1:40  توسط Keep Talking  |