من از قصه ها و فيلم هايی که به آدما
الکی اميدواری می دن خوشم نمیاد. از قصه هايی که توش يه موجود باحالی از آسمون می
افته وسط قصه و همه ی مشکلات رو حل می کنه خوشم نمياد. از فيلم هايی که آخرش همه
چی شانسی شانسی درست می شه و به خوبی و خوشی تموم می شه خوشم نمیاد. از آدمایی که
الکی به پیرزن های زشت می گن چقدر خوشگلید شما خوشم نمیاد. از اونايی که وقتی یه
کسی می میره به عزاداراش می گن باقی عمر شما خوشم نمياد. از اونایی که وقتی یه بچه
ای زمین می خوره بهش می گن بزرگ می شی یادت میره هم خوشم نمیاد. این جور چیزها درد
داره. دردش گاهی خیلی بده. دردش گاهی بزرگه، تا ته وجود آدم ميره، گاهی هیچ جوری
خوب نمی شه، گاهی جای زخمش تا ابد می مونه. الکی که نیست. درد، درده. مثل فاطمه که
فاطمه بود آن روزهای گرم تابستان در میدان ولیعصر به زير مقنعه و مانتوی سورمه ای
که وقتی از فرط خستگی قوز می کرد از فرط بلندی زیر کفش هایش گير می کرد.
من دو تا دوست دارم که اسم هر دوشان
لوراست و هیچ کدام آن يکی را نمی شناسد. ديروز که با لورا در کافه ای نشسته بودم
لورا وارد شد. من سرگرم چيزی بودم و نتوانستم به هم معرفی شان کنم. لورايی که تازه
وارد شده بود خودش خودش را معرفی کرد. دستش را دراز کرد و گفت سلام لورا. لورایی
که نشسته بود گفت سلام. بعد از من پرسيد که لورا اسمش را از کجا می دانست.
پ.ن: مارسلا از وضعیت یادداشت بودن دراومد و در وجه شکیلی که شایسته ی یه داستانه نوشته شد. سه شنبه ی هفته ی قبل جمله ی آخر رو نوشتم و نقطه اش رو هم گذاشتم که خیالم راحت شه. یه کتابی هست الان تو تهران فکر کنم جلدش سفید و آبیه نوشته ی ماری سوان اسمش هم هست عمیق. جون مادرتون اگه تهران هستین یکی یه نسخه بخرین. قسم می خورم عوایدش خرج چاپ مارسلا می شه. تبلیغ نمی کنم ها، جدی می گم.
باری داشتم می گفتم که شغل های عجیبی دارم و شهر عجیبی است
اینجا. صبح های آفتابی صبح های قشنگی هستند اگر شب قبل خوب خوابیده باشی. این شهر
انگار پاییز را دور زده است و یکراست رفته است سراغ زمستان. زمستان هم قشنگ است
اینجا اگر کلاه بافتنی سفیدت را از توی چمدان در آورده باشی و زیر آفتاب صبح
زمستانی به سمت خانه ی کلی قدم بزنی. در راه خانه ی کلی از جلوی خانه ی تمام کسانی
که می شناسی یا روزی می شناختی می گذری …
اه راستش را
بخواهید این را چندین روز قبل نوشته بودم و نیمه کاره رها کرده بودم، فکر کنم کسی
صدایم زده بود که بیا شام بخور یا همچین چیزی، حالا ولی اصلا یادم نمی آید که آن
روز می خواستم چه بگویم. اصلا تمامش نمی کنم، زوری که نیست، وبلاگ است. بعدا حالا یک
چیز دیگر می نویسم.
پ.ن: همه شاهدن که مهدی خیلی نامرده!
