تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

گویی این پنج شنبه های لعنتی اجتناب ناپذيرند. صبح تمام شهر خاکستری است. از خیابانی که نمی دانی نامش چیست و نمی دانی کجای شهر است می گذری سوار اتوبوس دویست و بیست و نمی دانی چند می شوی و به سوی مقصدی که نمی دانی کجاست می روی. لعنت به این رفتن ها که همیشه باید رفت. نه آنجا جای ماندن بود و نه اينجا جای ماندن است. همیشه باید رفت. انگار خواب دیده بودی بهار شده است وگرنه این خیابان ها که هنوز سردند و باد میانشان هوهو می کشد.

 طره ی مویی بود شاید افتاده بر پیشانی ای، نگاهی بود شاید خیره به جایی، لبخندی بود گنگ میان هزاران چهره، هزاران لبخند.

 از پله ها که پایین می روی شیرینکم، باید سمت راست بپیچی. راست شکمت را می گیری از کنار رديف درختان عور خاکستری می گذری، دور این درياچه ی يخزده چرخ می زنی و اگر تاکسی نبود سوار اتوبوس دويست و بیست و نمی دانم چند می شوی. گوش ات با من است شیرینکم؟ باد اگر پيچيد توی لباس هايت توی موهایت میان غصه هايت از سرما مورمورت شد، طوری نيست. دست هايت را بکن ته جیب هايت برای خودت شعری بخوان و رقص رقصان از روی خط عابر پیاده رد شو تا آن سوی خیابان در ایستگاه اتوبوسی که متروکه می نماید سوار اتوبوس دویست و بیست و نمی دانم چند شوی. گوش ات با من است شیرینکم؟

 طره ی سیاه مویی بود شاید افتاده بر پیشانی سفید بلندی، نگاهی بود شاید در چشمانی به غایت کشیده خیره به جایی، لبخندی بود با شیرینی گنگی میان آن همه لبخند، آن همه چهره.

 میان خواب و بیداری های پنج شنبه، بچه های فریاد کشان از مدرسه ها به خانه هاشان می روند، پیرزنان در کوچه ها سیب زمینی های داغ شیرین می فروشند. میان خواب و بیداری های این پنج شنبه های منجمد غبار گرفته، خورشید لحظه ای سرک می کشد و بعد برای همیشه ناپدید می شود. روزی میان این خواب و بیداری ها باید بروم. می بخشید به گریه تان انداختم، انگشتانتان چه سرد شده اند، به باد می گویم نوزد فقط برای لحظه ای نوزد که انگشتانتان سردی را فراموش کنند به من گوش دهند. گفتم می بخشید به گریه تان انداختم.

 دخترکانی که از شیشه ی ماشین ها به بیرون زل زده اند، همه چتری های سیاه دارند و لبان قلوه ای شان را سرخ سرخ کرده اند. ما هیچ کدامشان را نمی شناسیم. ما توی اتوبوس دویست و بیست و نمی دانیم چند نشسته ایم، از زیر پل های عظیم خاکستری می گذریم و چیزی نمی گوییم. ما به زنگ تلفن ها جواب نمی دهیم. ما دست های همه مسافران اتوبوس را می گیریم و همه با هم خواب بهار می بینیم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 10:17  توسط Keep Talking  | 

از این يکشنبه که امروزه تا اون يکشنبه که منظور منه سه هفته راهه. امروز اولین یخ زمستونی هم از آسمون بارید. همه جا ساکت و خاکستری بود. همه دست به دست هم بدیم دعا کنیم که این سه هفته رو هم زنده بمونیم.

جلف ترین واقعه ی سال، کریسمسه. از اینکه این زمبل و زیمبوهای بدرنگ و جیق جیقی رو آویزون می کنن به در و دیوار کلاس هام هیچ خوشم نمیاد. الکی نقاشی بچه ها رو از روی دیوار می کنن جاش پاپانوئل و ستاره و روبان و جعبه رنگی و آدم برفی آویزون می کنن.

همین...

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 21:57  توسط Keep Talking  | 

زبان فارسيم روز به روز بدتر می شه. نه اينکه حرف زدن يادم رفته باشه ها، نه. يه چيزايی را نمی تونم يه جورای ديگه بگم. شايد اصلا اشکال از اينجا بودن و اينا هم نباشه. شايد کلا زبان داره به سمت ساده شدن پيش می ره. ديروز نمی دونم چی شد بعد از مدتها يه تيکه از ترجمه ی شاملو رو خوندم يه جا: در اين سياره ببر به هم نمی رسه. می بينين تو رو خدا؟ «به هم نرسيدن» اصطلاح قشنگيه. هر وقت وبلاگ صبا رو می خونم دلم وا می شه. گرچه خيلی وقته چيزی ننوشته ولی من هر از گاهی می رم همه چی رو از اول می خونم. مثلا نوشته «دختری بود که از خوردن انجير نمی گذشت». من خرس گنده اگه بودم می نوشتم «دختری بود که همش انجير می خورد».

 همين ديروز پريروزا تصمیم گرفتم «انتظار» را از زندگی ام حذف کنم. حوصله نمی کنم همه اش رو اینجا بنویسم ولی آخر همه ی فلسفه بافی های من و خودم را می نويسم که جايی نوشته باشم برای بعدها. آخر همه ی فلسفه بافی های من و خودم این شد که دکمه ی خاموش مغزم را فشار دادم. قسمت هولناک ماجرا اینجاست که برای روشن شدن دوباره ی مخ، باید مغزی تصمیم بگيره و دست به کار شه که خودش خاموشه و نمی تونه تصمیم بگیره. مثل همون جمله ی معروف «من هميشه دروغ می گم». حالا زندگی ریتم لاتین داره. زرد و آبی و قرمزه.

 «سپردن» فعل زیبایی است. هم می شود به خاطر سپرد هم به فراموشی سپرد. هم به خدا، هم به دست باد، هم به سرنوشت، هم به تاریخ.

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 14:51  توسط Keep Talking  | 

خیلی کار هست که قبل از رفتن باید انجام بدم و هیچ کدامشان را هم انجام نمی دهم. همین جور بسط نشسته ام روی کاناپه و کامپیوترم را گذاشته ام توی دامنم و بی دلیل دلم نان تافتون می خواهد.

یک جای کار به یک دلیلی که نمی دانم چیست یک جورهایی می لنگد. امروز روز باد بود. داشتم سلانه سلانه به سمت کلاسم می رفتم و دختر کوچولویی هم همراه مادرش جلویم راه می رفت. به روبان صورتی موهای دخترک که در باد بدجوری تکان می خورد خیره شده بودم که دیدم ناگهان باد دخترک را از جا بلند کرد. مادرش جیغ کشید. دخترک دو قدم آنور تر زمین خورد. می خواستم به مادرش بگویم که باد همه مان را خواهد برد اما بلد نبودم چه طوری ترجمه کنم. ناخن هایم شده اند دسته ی بیل و دلم نان تافتون خمیری می خواهد.

این  را بخوانید. من دوستش داشتم. خواهرم تعارفی شده است. نامه که می نویسد کلی الفاظ مودبانه به کار می برد. بزرگ شده است فکر کنم. چند وقت دیگر می روم ایران، گفته بودم؟ جولی گاهی اعصابم را به هم می ریزد این روزها. هر دو سه روز یک بار می آيد خانه، حمام می کند، غذا می پزد و همه ی وسايلش را پخش و پلا می کند همه جای خانه. جولی هر بار که می آيد خانه سه چهار ساعت بیشتر نمی ماند و به اندازه ی سه چهار هفته ی یک آدم معمولی کثیف کاری می کند. من خسته شده ام و بی دليل دلم نان تافتون خمیری داغ می خواهد.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 11:42  توسط Keep Talking  | 

یکی می گفت گربه ها وقتی پیر شدن و زمان مرگشون رسیده می رن یه جایی خودشون رو گم و گور می کنن و صاحبشون هیچ وقت جسدشون رو پیدا نمی کنه. (صاحب که نه البته، چون ما هيچ وقت نمی تونیم صاحب گربه ها باشیم فقط می تونیم بهشون غذا بدیم و ازشون مراقبت کنیم.) می گفت وقتی گربه ها مریض هستن هم خودشون رو قايم می کنن. نبايد مزاحمشون شد.

یکی دیگه می گفت استقلال زياديش هم خوب نيست. آدم رو تنها می کنه. می گفت حالش از این همه بی نیازی من نسبت به کمک دیگران به هم می خوره. می گفت خوبه آدم گاهی از ديگران کمک بخواد. از اون موقع من تصمیم گرفتم کمک بخوام. ولی کمک خواستن الکی. سر خودم را کلاه می گذارم و دلم را خوش می کنم که زیادی مستقل نیستم. راستش اينه که بدون کمک اونا هم از پس کارای خودم برمیومدم. کمک های واقعی زندگی ام رو از آدم های خاصی می خوام. وقتی از اون آدم های خاص دوری و می دونی از راه دور کاری ازشون برنمیاد، خود به خود کمک نمی خوای.

توی این شهر کوچیک سه ماهه منتظر یک گروه جاز بین المللی هستیم که به دلایلی لطف کردن و شهر ما رو هم توی برنامه ی تورشون گنجوندن. همه هیجانزده هستن. از سه هفته قبل بلیط ها رو خریدیم و راجع بهش حرف زدیم و برنامه ریختیم. امشب بالاخره موسيقی رو اجرا می کنن. جمعیت دیوانه ی شهر اتوبوس کرایه کردن و بوق بوق زنان می خوان خودشون رو تا در تالار برسونن. مثل رفتن به استادیوم آزادی می مونه فکر کنم. با پارچه های قرمز رنگی که مردم از پنجره های اتوبوس تکون می دن و بوق های قرمزی که صداشون خيابون رو پر می کنه.

من؟ نمی خوام گربه باشم، نمی خوام مستقل باشم، می خوام برم وسط جمعیت داد بزنم کمک کمک...

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 17:32  توسط Keep Talking  | 

نمی دانيد چقدر خوب است اگر در يک روز زمستانی درست در لحظه ای که وارد موود «هیچکی منو دوست نداره» شده اید چند نفر همزمان بهتان تلفن کنند و به شام شکرگذاری دعوتتان کنند.

 بیرون هوا چندان سرد نيست. راهم از جلوی بستنی فروشی می گذرد. از دور می بينم که کرکره اش را پايين کشيده اند. پيش خودم فکر می کنم آنجا را هم اگر تعطيل کنند يعنی ديگر زمستان امسال غير از يخ زدن کاری نمی شود کرد. نزديک تر که می شوم می بينم چراغی روشن است. کله ام را به شيشه می چسبانم تا ببينم چه خبر است. صورت سالی با لبخندی گنده جلو می آيد و با اشاره می گويد بيا تو. داخل بستنی فروشی ای که تعطيل است يک ديوانه ی اردنی به يک ديوانه ی ژاپنی، عربی درس می دهد. دو ديوانه ی مکزيکی دارت بازی می کنند. سامی در آشپزخانه بستنی درست می کند و سالی جلوی کامپيوترش نشسته است و سيگار می کشد. می پرسم چرا کرکره ها را پايين کشيده اند. می گويند مشتری که نمی آيد بگذار لااقل خودی ها راحت باشند.

 دير کرده ام. بطری شراب را زده ام زيربغلم به سمت خانه ی کريستن می دوم. از امشب همه درخت های کريسمس را هوا کرده اند. درخت های بزرگ و کوچک، رنگ و وارنگ. به رفتن فکر می کنم. اين ماه، ماه آخری است که در اين شهر هستم. می روم جنوب. نمی دانم به خاطر آفتاب است که می روم يا به خاطر چهره ی سرخش که گويی پيدا شده است. منطقی نيست که هر چه اينجا ساخته ام را بگذارم و بروم. اما گفته بودم خيلی وقت است که ديگر فگر نمی کنم، فقط احساس می کنم؟

 کريستن با عينک دسته قرمز و رژلب قرمز دم در منتظرم ايستاده است. همه چيز در خانه خودمانی است. ده دوازده نفر روی مبل ها يا روی زمین نشسته اند، بوقلمون می خورند و حرف های بی ربط می زنند و قاه قاه به هر چيزی می خندند. جولی هم بعد از من از راه می رسد. حالش خوب است. فکر می کنم بهترین وقت است برای حرف زدن. از جنوب رفتن ناراحت نمی شود که هيچ، استقبال هم می کند. می گوید او هم چند ماه بعد می آيد. بعد بلند می شود می رود توی آشپزخانه. از پشت نگاهش می کنم که دامن بلند سیاه و سفیدش روی زمین کشیده می شود و دور می شود. جولی راه نمی رود، روی زمین می لغزد انگار.

نمی دانيد چقدر خوب است اگر در يک روز زمستانی درست در لحظه ای که وارد موود «هیچکی منو دوست نداره» شده اید چند نفر همزمان بهتان تلفن کنند و به شام شکرگذاری دعوتتان کنند.

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 13:53  توسط Keep Talking  |