تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

فکر کنم مرگ مثل ویزای استرالیای من باشد که می دانی روزی می آید و همیشه در سایه اش زندگی می کنی ولی وقتی واقعا از راه می رسد شوکه می شوی و نمی دانی باید چکار کنی. من حالا ولی کمی بهترم، یکی دو ماه دیگر باز باید از این شهر بروم و قرار است اصلا احساساتی نشوم این بار.

 از معدود کتاب های مارکز که نخوانده ام عشق سالهای وبا است. دیروز ولی فیلم را دیدم. فیلم خوبی از آب درنيامده بود. لوس بود.

 این روزها تمرین فلوت می کنم. موسیقی چینی نت ندارد عدد دارد. خوش دارم ساعت 7 صبح بیدار شوم بروم کنار پنجره مردم را تماشا کنم که بدو بدو سر کار می روند، بعد از توی یخچال یک توت فرنگی بردارم، کمی فلوت بزنم و برگردم توی رختخواب.


 
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 9:12  توسط Keep Talking  | 

دانیال آدم خنده داری است. راستش را بخواهید یکجورهایی خل و چل است. می گوید اهل بارسلون است. حرف ر توی بارسلون را یکجورهایی خیلی رررر تلفظ می کند. می نشیند پشت میز ما توی کافه، یک ریز سیگار می کشد و تند تند حرف می زند و تا آهنگ اسپانیایی لاتینی چیزی پخش می شود بلند می شود و قر می دهد. آن اوایل دانیال را همه چپ چپ نگاه می کردند، او هم خیره می شد به مردم و می گفت چیه؟ فکر می کنین پسر  بدی هستم؟ حالا ولی دانیال را همه دوست دارند. وقتی آهنگ اسپانیایی لاتینی قرداری چیزی پخش می شود و دانیال سرش گرم چیز دیگری است بهش اشاره می کنند و می گویند دِ پاشو قر بده دیگه.

 
دانیال موهای عجیب و غریب و فرفری دارد. از وقتی موهایش را کوتاه کرده است، موهایش گاهی رو به بالا می ایستند و سیخ سیخی می شوند. مارک می گوید این دوست اسپانیایی من با موهای آنتنی اش برنامه های ماهواره را می گیرد. بعد غش غش به حرف خودش می خندد. دانیال هیچ وقت موهایش را شانه نمی کند. می گوید گاهی مادرم یا دوست دختری چیزی موهایم را شانه می کشند ولی من به شانه احتیاجی ندارم دوست دارم دلشان خوش باشد. پشت سرش یک برآمدگی بزرگ دارد. برآمدگی از زیر موهایش پیدا نیست ولی از من خواست که دست بزنم و ببینم که غده دارد. می گوید این برآمدگی غده نیست. بچه که بوده است می رود توی پارک و همراه بچه ها از این میله های آتش نشانی چرخ چرخان پایین می آید. بعد یکهو به ذهنش می رسد که چقدر بامزه می شود اگر سر و ته يعنی با سر پایین بیاید. می گوید فکر بعدش را نکرده بوده است، سر و ته دور میله ی آتش نشانی چرخیده است و با مخ به زمین خورده است. می گوید همه ی بچه ها اول ساکت شده اند بعد حسابی خندیده اند. دانیال را یکراست برده اند بیمارستان. می گوید به هر حال، خیلی بامزه بود، بچه ها حسابی خندیدند.

یک فیلم ده دقیقه ای ساخته است. اسمش فیلم هست مرد چینی و همسایه. فیلم در اتاق یک هتل در پکن ساخته شده است. بازیگران دانیال، لوییجی و یک دوست چینی هستند. داستان فیلم از این قرار است که مرد چینی یک قطعه ی الکترونیکی خیلی مهم دارد که رییس دانیال می خواهدش. مرد چینی در هتل زندگی می کند. دانیال در حالی که دو حوله به دست دارد در را باز می کند و وارد اتاق مرد چینی می شود. مرد چینی می گوید آیا تو مرد حوله ها هستی؟ دانیال می گوید بلی. بعد بطری کوکا کولا را روی حوله خالی می کند و جلوی دماغ مرد چینی می گیرد. مرد چینی را که بی درنگ بیهوش شده است در ملافه ای می پیچد و کشان کشان از اتاق بیرون می برد. در راهروی هتل زن خدمتکاری که روحش هم ماجرای فیلم خبر ندارد جلوی گاری نظافت ایستاده است و با تعجب صحنه را نگاه می کند. دانیال برمی گردد و به او می گوید هیییییس. باری، دانیال به اتاق برمی گردد همه جا را می گردد و چون قطعه را پیدا نمی کند با رییس تماس می گیرد. در همین گیر و دار همسایه که سر و صدا را شنیده است وارد اتاق می شود. دانیال دستپاچه او را هم می کشد و لای پتو می پیچد و از اتاق بیرون می اندازد. قطعه ی الکترونیکی هرگز پیدا نمی شود.


فیلم را توی کامپیوترش داشت. در کافه نشانمان داد. خنده دار بود. گفتیم بازی ها خیلی خنده دار بود. گفت آره ولی داستانش خیلی بی معنی بود، نه؟

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 13:30  توسط Keep Talking  | 

کابوس توله سگ امروز عصری تمام می شود. پاپی امروز عصری اسباب کشی می کند. دیروز که از خانه آمدم بیرون با او خداحافظی کردم و می دانم که دیگر هرگز نخواهم دیدش. گفت عصری فلانی میاید کمکش که وسایلش را ببرد. توله سگ به خانه ی همان فلانی اسباب کشی می کند. نزدیکی های ظهر، قبل از اینکه پاپی و فلانی بیایند کامپیوترم را برداشتم و از خانه زدم بیرون. دیروز هم آمدم اینجا. بعد از اینکه پاپی رفت آمدم اینجا. قبلش رفتم کنار پنجره، از همین طبقه ی پنجم، ماشین خاکستری فلانی را دیدم که کنار در ورودی ما ایستاد و پاپی با دامن کوتاه و رانهای سفید و موهای حلقه حلقه اش سوار شد. ماشین چند ثانیه ای بی حرکت ایستاده بود و بعد چراغ راهنمای نارنجی سمت راست چشمکی زده بوده و ماشین راه افتاده بود. از پنجره ی طبقه ی پنجم که نمی شد توی ماشین را دید. حدس زدم که دلیل آن چند ثانیه مکث چه چیزی می توانست بوده باشد. بعد به خودم گفتم مگر خودآزاری داشتی که رفتی کنار پنجره. لابد می خواستم مثل فیلم ها بشود که آخرش دو نفر با خوبی و خوشی به جایی می روند و یکی کنار پنجره، غمگین، دورشدنشان را تماشا می کند. و خورشید داشت غروب می کرد آن لحظه که ماشین در انتهای خیابان پیچید و ناپدید شد.

 همیشه دوست دارم کل ماجرا زیبا باشد. ترجیح می دهم ماجراها به تراژدی زیبایی ختم شوند تا اینکه پایان خوب ولی زشتی داشته باشند. تراژدی پاپی پایان زیبایی داشت. کل تصویری که در آخر داستان به جا ماند زیبا بود. ران های سفید پاپی و غروب خورشید و ماشین خاکستری ای که دور می شد. تصویر فوق العاده ای بود. رنگ ها با هم همخوانی داشتند. اگر کنار پنجره نمی رفتم نمی دیدمش. باری، آن ها رفتند کمی گریه کردم و بعد به خودم گفتم بس است. و واقعا هم منظورم همین بود. بس بود. بس است.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 16:45  توسط Keep Talking  | 

Ladies and Gentlemen of the class of ’97

 توله سگ، توله سگ نیست. دخترک بیست و یک ساله ی زیبا و بلند اندامی است که همیشه شاد است. اسم واقعی اش وانگ یک چیزی جینگ است. اسم مستعار خودش را گذاشته است پاپی که وادارم می کند توله سگ صدایش کنم، هر روز، روزی هفت هشت بار، و بلکه بیشتر.

If I could offer you only one tip for the future, sunscreen would be it.

 توله سگ همیشه، یعنی از روز ازل تا همین یکی دو ماه پیش که به شهر ما آمد، در یکی از شهرهای کوچک اطراف شهر ما زندگی می کرده است. توله سگ با اینکه چینی است، سعی می کند کره ای باشد. زبان کره ای را خوب حرف می زند و غذاهای کره ای را خوب می پزد. می گوید یک سال با یک دوست پسر کره ای زندگی کرده است و این چیزها را از او یاد گرفته است. توله سگ مهربان است. با اینکه یک هفته هم از آشنایی مان نمی گذرد روزی چند بار به من تلفن می کند و هر بار من را با لغاتی مثل عزیزم، شیرینم، خوشگلم، ملوسم و از این دست خطاب می کند. من خیلی دوست ندارم توله سگ خطابش کنم، خودش این اسم را روی خودش گذاشته است و احتمالا منظورش موجودی بانمک بوده است ولی در فارسی لغات معنی متفاوتی می دهند... شاید من واقعا ته دلم دوست داشته باشم توله سگ صدایش کنم.

 Don’t waste your time on jealousy; sometimes you’re ahead, sometimes you’re behind…the race is long, and in the end, it’s only with yourself.

 توله سگ موهای مشکی بلندی دارد که در میانش تارهایی را زرد و بلوند کرده است. موهایش تا کمرش می رسد و آن پایین تاب تاب می خورد. توله سگ هر روز صبح کرم سفید کننده می زند و پشت چشم هایش را خط چشم کلفت مشکی می کشد. من گاهی توی آینه دستشویی چروک های گردنم را چک می کنم.

من هر روز صبح از بطری شیر توی یخچال یک لیوان شیر سرد می نوشم. توله سگ از بطری شیر من یک لیوان شیر توی ماکروفر می گذارد و گرمش می کند. گفته بودم توله سگ همخانه ای من است؟ گفته بودم توله سگ مهربان است؟ هر روز صبح می گوید که من نباید شیر سرد بنوشم. می گوید نوشیدنی های سرد برای سلامتی دخترها خوب نیست. من حرفی نمی زنم. خسته تر از آنی هستم که بحث کنم. وقتی بیرون می رود یک لیوان شیر سرد دیگر می نوشم. نزدیکی های ظهر به من زنگ می زند و می گوید عزیزم یادت نرود ناهار بخوری.

 Don’t waste your time on jealousy; sometimes you’re ahead, sometimes you’re behind…the race is long, and in the end, it’s only with yourself.

 گاهی اوقات خوش ندارم حرفی بزنم. دوست دارم لم بدهم روی کاناپه کتابم را بخوانم. توله سگ دوان دوان از اتاقش بیرون می آید و همانطور که پای تلفن حرف می زند لاک صورتی من را قرض می گیرد و به اتاقش برمی گردد. بعضی کتاب ها خوب هستند آدم نمی خواهد زمین بگذاردشان. توله سگ با لباس های تازه اش را اتاق بیرون می آید، گونه ام را محکم می بوسد و می گوید که برای شام با فلانی بیرون می رود. می گوید منتظرش نباشم چون امیدوار است شب برنگردد و قاه قاه می خندد. من لبخند می زنم و می گویم خوش بگذرد. گفته بودم این فلانی که او می گوید همان کسی است که قدیم ها بهترین روزهای عمرم را با او گذراندم؟


پ.ن: Baz Luhrmann - Everybody's Free (To Wear Sunscreen) را گوش بدهید.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 23:16  توسط Keep Talking  |