فکر
کنم مرگ مثل ویزای استرالیای من باشد که می دانی روزی می آید و همیشه در سایه اش
زندگی می کنی ولی وقتی واقعا از راه می رسد شوکه می شوی و نمی دانی باید چکار کنی.
من حالا ولی کمی بهترم، یکی دو ماه دیگر باز باید از این شهر بروم و قرار است اصلا
احساساتی نشوم این بار.
دانیال آدم خنده داری است. راستش را
بخواهید یکجورهایی خل و چل است. می گوید اهل بارسلون است. حرف ر توی بارسلون را
یکجورهایی خیلی رررر تلفظ می کند. می نشیند پشت میز ما توی کافه، یک ریز سیگار می
کشد و تند تند حرف می زند و تا آهنگ اسپانیایی لاتینی چیزی پخش می شود بلند می شود
و قر می دهد. آن اوایل دانیال را همه چپ چپ نگاه می کردند، او هم خیره می شد به
مردم و می گفت چیه؟ فکر می کنین پسر بدی
هستم؟ حالا ولی دانیال را همه دوست دارند. وقتی آهنگ اسپانیایی لاتینی قرداری چیزی
پخش می شود و دانیال سرش گرم چیز دیگری است بهش اشاره می کنند و می گویند دِ پاشو
قر بده دیگه.
دانیال موهای عجیب و غریب و فرفری دارد.
از وقتی موهایش را کوتاه کرده است، موهایش گاهی رو به بالا می ایستند و سیخ سیخی
می شوند. مارک می گوید این دوست اسپانیایی من با موهای آنتنی اش برنامه های
ماهواره را می گیرد. بعد غش غش به حرف خودش می خندد. دانیال هیچ وقت موهایش را
شانه نمی کند. می گوید گاهی مادرم یا دوست دختری چیزی موهایم را شانه می کشند ولی
من به شانه احتیاجی ندارم دوست دارم دلشان خوش باشد. پشت سرش یک برآمدگی بزرگ
دارد. برآمدگی از زیر موهایش پیدا نیست ولی از من خواست که دست بزنم و ببینم که
غده دارد. می گوید این برآمدگی غده نیست. بچه که بوده است می رود توی پارک و همراه
بچه ها از این میله های آتش نشانی چرخ چرخان پایین می آید. بعد یکهو به ذهنش می
رسد که چقدر بامزه می شود اگر سر و ته يعنی با سر پایین بیاید. می گوید فکر بعدش
را نکرده بوده است، سر و ته دور میله ی آتش نشانی چرخیده است و با مخ به زمین
خورده است. می گوید همه ی بچه ها اول ساکت شده اند بعد حسابی خندیده اند. دانیال
را یکراست برده اند بیمارستان. می گوید به هر حال، خیلی بامزه بود، بچه ها حسابی
خندیدند.
کابوس
توله سگ امروز عصری تمام می شود. پاپی امروز عصری اسباب کشی می کند. دیروز که از
خانه آمدم بیرون با او خداحافظی کردم و می دانم که دیگر هرگز نخواهم دیدش. گفت عصری
فلانی میاید کمکش که وسایلش را ببرد. توله سگ به خانه ی همان فلانی اسباب کشی می
کند. نزدیکی های ظهر، قبل از اینکه پاپی و فلانی بیایند کامپیوترم را برداشتم و از
خانه زدم بیرون. دیروز هم آمدم اینجا. بعد از اینکه پاپی رفت آمدم اینجا. قبلش رفتم
کنار پنجره، از همین طبقه ی پنجم، ماشین خاکستری فلانی را دیدم که کنار در ورودی
ما ایستاد و پاپی با دامن کوتاه و رانهای سفید و موهای حلقه حلقه اش سوار شد.
ماشین چند ثانیه ای بی حرکت ایستاده بود و بعد چراغ راهنمای نارنجی سمت راست چشمکی
زده بوده و ماشین راه افتاده بود. از پنجره ی طبقه ی پنجم که نمی شد توی ماشین را
دید. حدس زدم که دلیل آن چند ثانیه مکث چه چیزی می توانست بوده باشد. بعد به خودم
گفتم مگر خودآزاری داشتی که رفتی کنار پنجره. لابد می خواستم مثل فیلم ها بشود که
آخرش دو نفر با خوبی و خوشی به جایی می روند و یکی کنار پنجره، غمگین، دورشدنشان
را تماشا می کند. و خورشید داشت غروب می کرد آن لحظه که ماشین در انتهای خیابان
پیچید و ناپدید شد.
If I could offer you only one tip for the future, sunscreen would be
it.
