خرداد عجیبی بود. هوا گرم و سرد می شد، اینترنت قطع و وصل. بیدار که بودم احساس می کردم خواب می بینم، شب ها خواب می دیدم که بیدارم. با همه ی دوستان قدیمی آنلاین حرف می زدم، هی حرف می زدم سوالات مزخرف می پرسیدم. از ترسم بود که با همه حرف می زدم. یک هفته بود که مه تمام شهر را گرفته بود. نه، شاید بیشتر از یک هفته. دانیال می گفت همیشه فکر می کرده که اگر آخر دنیایی باشد این شکلی است. من فکر می کردم دنیا هیچ وقت به آخر نخواهد رسید. دانیال می گفت همه ی دوستی ها داستان یکسانی دارند: مردم از هم جدا می افتند، اوایل دلشان تنگ می شود، چند ای میل رد و بدل می کنند، بعد هر کس درگیر زندگی خودش می شود، اگر خیلی خوش شانس باشی کارت تبریک تولدی کریسمسی چیزی هم دریافت می کنی، و بعد از چند ماه رشته ی دوستی گسسته می شود، شاید بعد از سال ها همدیگر را ببینید و تازه بفهمید که حرفی برای گفتن ندارید. خرداد عجیبی بود. روزهای جام ملت های اروپا سال 2008. پرتغال و چک بازی داشتند. شب ها من و جولی و کال روی کاناپه لم می دادیم، فوتبال می دیدیم و چیپس می خوردیم. هوا خیس بود. باران نمی بارید ولی قطرات آب در فضا بودند. همه جا خیس بود. من صندل های سفید داشتم و همانطور که روی کاناپه ای کنار جولی در کافه چارلی لمیده بودم و فوتبال تماشا می کردم برای خودم لورکا-شاملو می خواندم: دریغا عشق که شد و باز نیامد...
گیلاس ها را می گویند از لائوشن می آورند. لائوشن یعنی کوه پیر. پیرمرد می گوید خودش دستچین کرده است و لبخند بزرگی می زند. دندانهایش همه زرد و کرم خورده هستند. گیلاس ها را کیلویی 40 چوب می فروشند. می گویم نیم کیلو بده دست می برد ته سبد سه مشت گنده می ریزد توی پلاستیک و با خنده می گوید آخ فکر کنم یک کیلو شد حالا فرقی ندارد.
پیرمرد تمام گیلاس های خراب را هم قاطی
بقیه توی پلاستیک من می ریزد. ناخن هایش بلند و زرد هستند. پلاستیک را روی ترازو
می گذارد و می گوید چند تا دیگر هم بگذارم که سر راست یک کیلو و نیم شود؟ سر تکان می دهم یعنی که باشد.
