تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

خرداد عجیبی بود. هوا گرم و سرد می شد، اینترنت قطع و وصل. بیدار که بودم احساس می کردم خواب می بینم، شب ها خواب می دیدم که بیدارم. با همه ی دوستان قدیمی آنلاین حرف می زدم، هی حرف می زدم سوالات مزخرف می پرسیدم. از ترسم بود که با همه حرف می زدم. یک هفته بود که مه تمام شهر را گرفته بود. نه، شاید بیشتر از یک هفته. دانیال می گفت همیشه فکر می کرده که اگر آخر دنیایی باشد این شکلی است. من فکر می کردم دنیا هیچ وقت به آخر نخواهد رسید. دانیال می گفت همه ی دوستی ها داستان یکسانی دارند: مردم از هم جدا می افتند، اوایل دلشان تنگ می شود، چند ای میل رد و بدل می کنند، بعد هر کس درگیر زندگی خودش می شود، اگر خیلی خوش شانس باشی کارت تبریک تولدی کریسمسی چیزی هم دریافت می کنی، و بعد از چند ماه رشته ی دوستی گسسته می شود، شاید بعد از سال ها همدیگر را ببینید و تازه بفهمید که حرفی برای گفتن ندارید. خرداد عجیبی بود. روزهای جام ملت های اروپا سال 2008. پرتغال و چک بازی داشتند. شب ها من و جولی و کال روی کاناپه لم می دادیم، فوتبال می دیدیم و چیپس می خوردیم. هوا خیس بود. باران نمی بارید ولی قطرات آب در فضا بودند. همه جا خیس بود. من صندل های سفید داشتم و همانطور که روی کاناپه ای کنار جولی در کافه چارلی لمیده بودم و فوتبال تماشا می کردم برای خودم لورکا-شاملو می خواندم: دریغا عشق که شد  و باز نیامد...


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 9:35  توسط Keep Talking  | 

گیلاس ها را می گویند از لائوشن می آورند. لائوشن یعنی کوه پیر. پیرمرد می گوید خودش دستچین کرده است و لبخند بزرگی می زند. دندانهایش همه زرد و کرم خورده هستند. گیلاس ها را کیلویی 40 چوب می فروشند. می گویم نیم کیلو بده دست می برد ته سبد سه مشت گنده می ریزد توی پلاستیک و با خنده می گوید آخ فکر کنم یک کیلو شد حالا فرقی ندارد.

شهر پر از پروانه های سفید شده است. دور شمشادها می چرخند و روی چمن لم می دهند. یکی دو تا نیستند خیلی زیادند. پروانه های سفید همه جا هستند. در کوچه ها، در بزرگراه ها، در ساحل، روی پله های خانه ها، جلوی در مغازه ها، روی کپه های آشغال و روی گل های پارک ها. شب و روز نمی شناسند. روزها همه جا چرخ می زنند و شب ها زیر نور چراغ ها جمع می شوند. مردم می گویند بدشگونند. بعضی ها می گویند پروانه ها از غرب آمده اند، از سرزمین های زلزله. بعضی دیگر می گویند این ها همه اش خرافات است. شهرداری این روزها درخت ها را سمپاشی می کند.

 امروز روز سوم عزای عمومی است. دیشب تمام کافه ها و بار ها تعطیل بودند. من بودم و دانیال و کلی. بی هدف راه می رفتیم و حرف می زدیم. کلی گفت یکی از شاگردانش در سه دقیقه سکوت برای احترام به زلزله زدگان گریه کرده است. دانیال گفت این که چیزی نیست من خودم هم گریه ام گرفته بود. کلی گفت ولی دبیرستان را تمام کرده است مادربزرگش نگذاشته است برود دانشگاه، پولی که سال ها برایش کنار گذاشته بوده است را داده است به کلی و گفته است به جای دانشگاه رفتن، سفر کن. کلی بی هدف رفته است فرودگاه و تمام دنیا را گشته است. سال هاست که مادربزرگش را ندیده است. کلی را دوست دارم. پرسیدم بعدش چی؟ حواسش پرت پروانه های سفیدی شده بود که دور چراغی می چرخیدند. گفت بچه ها جریان این پروانه ها چیست؟

پیرمرد تمام گیلاس های خراب را هم قاطی بقیه توی پلاستیک من می ریزد. ناخن هایش بلند و زرد هستند. پلاستیک را روی ترازو می گذارد و می گوید چند تا دیگر هم بگذارم که سر راست یک کیلو و نیم شود؟ سر تکان می دهم یعنی که باشد.

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 12:43  توسط Keep Talking  |