تنها وجه اشتراک من و تو خاطراتی است که
داریم. خاطرات ما به هیچ وجه مشترک نیستند. تو توی لندن می رفتی کنسرت ریدیوهد با
بطری آبجویت صف اول می ایستادی و فریاد می کشیدی. من هدفنم را می گذاشتم توی گوشم
توی مینی بوس تجریش-درکه سرم را تکیه می دادم به پنجره، ریدیوهد گوش می دادم و صدایم
در نمی آمد. همان وجه اشتراک خاطرات غیر اشتراکی مان است که وادارمان می کند این غروب های بارانی دست
در گردن هم همان آهنگ های قدیمی ریدیوهد را گوش بدهیم و خیال کنیم خیلی مثل هم
هستیم.
خیلی بدجور خوابم میاد ولی می خوام
وبلاگ بنویسم تا این روزها رو یادم نرفته. امشب داشتیم با دانیال و سلینا و جورج
دم در کافه چهارم می با این توپ پری ها فوتبال می زدیم و یه آقای چاقی هم که یه سگ
چاق داشت، یه کم اونورتر داشت قهوه اش رو می خورد. سلینا پشتش به سگه بود، توپ
دستش بود، یهو برگشت و از دیدن سگ شگفتزده شد و از روی شگفتی توپ رو پرت کرد تو
هوا. سگه هم یهو پرید تو هوا و توپ رو قاپید و حالا ندو کی بدو. واسه خودش پرید
وسط چمن های میدون و ما هم همگی دنبالش. منظره ای شده بود...
