من؟ حرف هایم توی قطارها گم می شوند
وگرنه تا به حال برایتان از خانم و آقای یای گفته بودم و از مغازه ی آت و آشغال
فروشی ای که در آن کار می کنم و از بی تفاوتی ام نسبت به شغل جدیدم و از سردی هوا
و از بستنی فروشی روبروی مغازه و از زن و شوهر کره ای صاحب آن و از دخترک لاغری که
بستنی می فروشد و از شلوغی خیابان ها و از مردی که هر روز نامه ها را می آورد و از
قیمت اجناس داخل مغازه و از سختنی زندگی و سر آخر از لولیتا... لولیتا که هر روز،
تقریبا هر روز، با لیوان قهوه اش از جلوی در رد می شود، موهای بلند و صاف مشکی اش
را با حرکت سر از جلوی چشمان بادامی اش کنار می زند و با عجله به جایی ته کوچه می
رود و از نظر ناپدید می گردد.
لو را فقط به این خاطر لو
نامیده ام که بار اولی که از جلوی مغازه رد شد، من روی صندلی پشت پیشخوان نشسته
بودم و چون مشتری نبود کتاب لولیتا را می خواندم. با شنیدن صدای پایش سر بلند کردم
و دیدمش که با دوستی هم قد و قواره ی خودش و با لیوان بلند قهوه در دست سر تکان
داد تا موهای بلند و صاف مشکی اش را از جلوی چشمان بادامی اش کنار بزند و چیزی به
دوستش بگوید که هرگز ندانستم چه بود.
امروز بعد از تعطیلی مغازه برای قدم زدن
به ته کوچه رفتم تا مگر نشانی از لو یا محلی که هر روز به آنجا می رود پیدا
کنم. آن ته، چیزی نبود جز یک گالری نقاشی و یک رستوران. لو یا نقاش است یا
آشپز.
