تبليغاتX
در ستايش سخن

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

من؟ حرف هایم توی قطارها گم می شوند وگرنه تا به حال برایتان از خانم و آقای یای گفته بودم و از مغازه ی آت و آشغال فروشی ای که در آن کار می کنم و از بی تفاوتی ام نسبت به شغل جدیدم و از سردی هوا و از بستنی فروشی روبروی مغازه و از زن و شوهر کره ای صاحب آن و از دخترک لاغری که بستنی می فروشد و از شلوغی خیابان ها و از مردی که هر روز نامه ها را می آورد و از قیمت اجناس داخل مغازه و از سختنی زندگی و سر آخر از لولیتا... لولیتا که هر روز، تقریبا هر روز، با لیوان قهوه اش از جلوی در رد می شود، موهای بلند و صاف مشکی اش را با حرکت سر از جلوی چشمان بادامی اش کنار می زند و با عجله به جایی ته کوچه می رود و از نظر ناپدید می گردد.

 

لو را فقط به این خاطر لو نامیده ام که بار اولی که از جلوی مغازه رد شد، من روی صندلی پشت پیشخوان نشسته بودم و چون مشتری نبود کتاب لولیتا را می خواندم. با شنیدن صدای پایش سر بلند کردم و دیدمش که با دوستی هم قد و قواره ی خودش و با لیوان بلند قهوه در دست سر تکان داد تا موهای بلند و صاف مشکی اش را از جلوی چشمان بادامی اش کنار بزند و چیزی به دوستش بگوید که هرگز ندانستم چه بود.

 

امروز بعد از تعطیلی مغازه برای قدم زدن به ته کوچه رفتم تا مگر نشانی از لو یا محلی که هر روز به آنجا می رود پیدا کنم. آن ته، چیزی نبود جز یک گالری نقاشی و یک رستوران. لو یا نقاش است یا آشپز.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 23:9  توسط Keep Talking  | 

سیدنی بزرگ است. مردم رنگ و وارنگ در حومه های شهر می نشینند توی قطار تیره رنگ و کهنه ای که از تونل های سیاه می گذرد و می روند مرکز شهر که کار کنند یا درس بخوانند یا هیچ کدام. بعد شب ها می نشینند توی همان قطار و برمی گردند خانه هایشان که فردا صبح باز سوار همان قطار شوند و ...

مردم رنگ و وارنگ در قطارها روزنامه های رنگ و وارنگ می خوانند، هدفن می گذارند توی گوششان و از پنجره ها زل می زنند به تاریکی. با ایرانی ها سلام و علیک نمی کنم. دیروز پیرمردی را دیدم که مجله جوانان می خواند، نمی دانم شماره ی چند سال چندم بود و از کجا گیرش آورده بود. شاید پدرش سال ها پیش از ایران برایش فرستاده بود و او تازه یادش افتاده بود بخواندش یا شاید از همان سال ها قبل هر روز توی قطار همین مجله را می خواند و منتظر است تا شماره ی بعدی را کسی برایش از ایران پست کند. خیلی ها را دیده ام که وقتی ازشان می پرسند اهل کجا هستی می گویند پرشیا و بعد به قول دوستی از میان پشم و پبله ی سینه شان گردنبند فروهری در می آورند نشان طرف می دهند و در مورد کوروش سخنرانی می کنند. من به کسی کاری ندارم و دلم می خواهد همه جای دنیا همیشه تابستان باشد.

پ.ن: اینسومنیاک و امیر مرسی که اینجا را می خوانید. من خودم گاهی این پنج شنبه های لعنتی را می خوانم. حقیقت این است که It’s above love و چیزهایی از این قبیل که این حس خوب و عجیب را دارد. دو سه تا چیز دیگر که بنویسم آن پنج شنبه های لعنتی می رود توی آرشیو و من دیگر نمی خوانمش. شما هم دیگر نخوانید تا بلکه بعدها چیز دیگری نوشته شود. کاربرد درست کلمه ی "بلکه" را هم راستش را بخواهید، نمی دانم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 21:50  توسط Keep Talking  |