آره خلاصه فکر می کنم در زندگی هر کسی همچین روزی باشه. روز خوبیه.
دیده اید در بعضی از این فیلم ها که می خواهند بگویند ما آخر دموکراسی و برابری و این ها هستیم همیشه چند تا شخصیت تکراری وجود دارند؟ یک سیاهپوست، یک چینی، یک هندی کلاه به سر، یک زن مسلمان باحجاب و یک نفر روی ویلچر.
اما شرکتی که من در آن کار می کنم حتی از این هم کاردرست تر است. در شرکت ما دو نفر روی ویلچر هستند. یکی لیزی که قبلا برایتان درباره اش گفتم و دیگری میچکی. میچکی هم مثل لیزی از بچگی بیماری اسپینا بفیدا داشته است و نخاعش درست و حسابی کار نمی کرده است و برای همین نمی تواند راه برود. میچکی و لیزی هم سن و سال هستند و از دبستان تا آخر دبیرستان همکلاسی بوده اند. میچکی پسر موطلایی و چشم سبزی است که برخلاف لیزی از هیچ چیز نمی ترسد. کار میچکی برنامه نویسی است. میز کارش در قسمت آی تی طیفه ی بالاست.
میچکی هر روز صبح برای رفتن به سر میزش از کنار واحد ما می گذرد و بلند صبح به خیر می گوید. کنار میز لیزی که می رسد سرعتش را کم می کند و احوالپرسی می کند. لیزی هر روز می گوید هی بدک نیستم. لیزی هیچ وفت نمی گوید که حالش خوب است. راستش را بخواهید لیزی هیچ روزی حالش درست و حسابی خوب نیست و همیشه هم دلیلی برای حال بدش دارد. دلیلش می تواند مادرش باشد که با او سر صبحانه بد حرف زده است یا راننده ی بی ادبی باشد که صبح موقع آمدن سر کار جلویش پیچیده است یا بارانی باشد که خیال بند آمدن ندارد یا گرمی بی اندازه ی هوا باشد یا سردی غیرقابل تحملش. لیزی همیشه حالش بد است و میچکی همیشه سعی می کند حرف خنده داری چیزی بزند تا لیزی را بخنداند. تا میچکی به اینجای برنامه ی روزانه اش می رسد پونا سرش را برمی گرداند و به من چشمک می زند. پونام دختر هندی داستان است که در اتاق روبرویی اتاق ما می نشیند و اگر من و او هر دو در یک زمان پشت سرمان را نگاه کنیم همدیگر را می بینیم. پونا بعد از چشمک به من ای میل می زند و می گوید "به گمونم میچکی تو نخ لیزی است". من ای میل می زنم و می گویم "آره پس چی!" بعد سرم را برمی گردانم و هر دومان به هم چشمک می زنیم و بی آنکه لیزی و میچکی متوجه شوند زیرلبی می خندیم.
از تمام آدم هایی که تازه وارد زندگی ام شده اند، تازه که چه عرض کنم در یکسال گذشته که برایتان نگفته ام چه خبرها بوده است، لیزی از همه مهم تر است. لیزی دخترک بیست و دو ساله ی زیبایی است که پا ندارد. البته پا دارد ولی پاهایش کار نمی کنند. مثل من که چشم دارم ولی چشمانم درست کار نمی کنند و باید لنز بگذارم، لیزی هم باید سوار ویلچیر شود. مثل من که بچگی ها هروقت می خواستند به کسی نشانی ام را بدهند می گفتند "اون عینکیه" یا الان که توی شرکت می گویند "همون مو کوتاهه که لهجه داره" لیزی را هم با عبارت "اون ویلچریه" مشخص می کنند البته فرقش این است که در مورد لیزی صدایشان را پایین می آورند.
لیزی در اتاقی که من کار می کنم کار می کند. اون می نشیند پشت اون شیشه که یک سوراخ دارد برای دهن آدم های آن طرف شیشه و با مشتری ها حرف می زند. من می نشینم اون طرف اتاق، پشت به شیشه، و سرم را می کنم توی مانیتور حساب کتاب می کنم دارایی ها و بدهی ها را، درآمدها و هزینه ها را.
لیزی از حساب و کتاب خوشش نمی آید. از کامپیوترها هم نفرت دارد. بیشتر تو کار نقاشی و رنگ و هنرمندی و این جور چیزهاست. وقتی یکی می آید می خواهد پول یک چیزی را بدهد دست و دل لیزی شروع می کند به لرزیدن. من البته لرزش دست هایش را دیده ام و لرزش دلش را ندیده ام اما خودش می گوید که دلش می لرزد و تاپ تاپ می کند. صورتش سرخ می شود و سرش را برمی گرداند رو به من و می گوید "می شود کمک کنی به من؟". لیزی از کامپیوتر انتظارات بیش از حد و اندازه دارد. مثلا می خواهد هر کاری می کند خود به خود بدون فشار دادن دکمه ی save برای خودش ذخیره شود. هر چه که می گویم آخر دختر جان کامپیوتر بلد نیست فکر تو را بخواند به خرجش نمی رود. اشک در چشمانش جمع می شود و می گوید که از کامپیوترها نفرت دارد.
یکی از اهداف زندگی من این است که یک روز از لیزی یک عالمه عکس خوب بگیرم. فکر نکنم به همین راحتی ها اجازه بدهد... هنوز ازش نپرسیدم ولی فکر نکنم اجازه بدهد.... باید یک روز ازش بپرسم.
کارسختی است که هم اینجا باشی هم آنجا. یک بام و دو هوا نمی شود مهدی جان. می خواهی بنشینی وبلاگ فارسی بخوانی و بنویسی، می روی در همان عالم قدیمی که همیشه درش بودی (و انکار نمی کنم که عالم دوست داشتنی ای هم هست) اما بعد می بینی که همه ی دوستانت شده اند اینترنتی و تفریح آخر هفته ات شده است وبلاگ خوانی.
بحث انتخاب دغدغه هاست اگر اصلا مساله انتخابی باشد. در ایران چنان دغدغه ی آزادی داریم که اصلا به مغزمان خطور نمی کند که بعد از آزاد شدن قرار است چه کار کنیم. هفته ی اولی که به استرالیا آمدم نوشتم که انگار دارم در آینده زندگی می کنم. همه چیز شبیه همان تصویری بود که همیشه از آینده ی ایده آل دنیا در ذهن داشتم. خوب حالا که آن گیر و دارهای ابتدایی حل شده اند باید به چه فکر کنیم؟ از چه عکس بگیریم؟ چه چیز را نقاشی کنیم؟ راجع به چه بنویسیم؟ خیلی چیزها. خیلی چیزها که دیگر فارسی نیستند، رنگ و آبشان از نوع دیگری است. آره، یوتو جان، اینجوری شد که گفتم یک بام و دو هوا نمی شود، قید وبلاگ فارسی را بزن. مجله ی کلاغمان هم کمی قبل تر از همین درد به اضافه ی کمی چاشنی تنهایی برباد فنا رفت...
اما راستش را بخواهی امروز از دیدن اینکه هنوز مهدی و خوان ایگناسیوهایش هستند حس عجیبی داشتم. زورم را می زنم که اینجا هم بنویسم. قول.
