تبليغاتX
در ستايش سخن - And that's enough

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

کابوس توله سگ امروز عصری تمام می شود. پاپی امروز عصری اسباب کشی می کند. دیروز که از خانه آمدم بیرون با او خداحافظی کردم و می دانم که دیگر هرگز نخواهم دیدش. گفت عصری فلانی میاید کمکش که وسایلش را ببرد. توله سگ به خانه ی همان فلانی اسباب کشی می کند. نزدیکی های ظهر، قبل از اینکه پاپی و فلانی بیایند کامپیوترم را برداشتم و از خانه زدم بیرون. دیروز هم آمدم اینجا. بعد از اینکه پاپی رفت آمدم اینجا. قبلش رفتم کنار پنجره، از همین طبقه ی پنجم، ماشین خاکستری فلانی را دیدم که کنار در ورودی ما ایستاد و پاپی با دامن کوتاه و رانهای سفید و موهای حلقه حلقه اش سوار شد. ماشین چند ثانیه ای بی حرکت ایستاده بود و بعد چراغ راهنمای نارنجی سمت راست چشمکی زده بوده و ماشین راه افتاده بود. از پنجره ی طبقه ی پنجم که نمی شد توی ماشین را دید. حدس زدم که دلیل آن چند ثانیه مکث چه چیزی می توانست بوده باشد. بعد به خودم گفتم مگر خودآزاری داشتی که رفتی کنار پنجره. لابد می خواستم مثل فیلم ها بشود که آخرش دو نفر با خوبی و خوشی به جایی می روند و یکی کنار پنجره، غمگین، دورشدنشان را تماشا می کند. و خورشید داشت غروب می کرد آن لحظه که ماشین در انتهای خیابان پیچید و ناپدید شد.

 همیشه دوست دارم کل ماجرا زیبا باشد. ترجیح می دهم ماجراها به تراژدی زیبایی ختم شوند تا اینکه پایان خوب ولی زشتی داشته باشند. تراژدی پاپی پایان زیبایی داشت. کل تصویری که در آخر داستان به جا ماند زیبا بود. ران های سفید پاپی و غروب خورشید و ماشین خاکستری ای که دور می شد. تصویر فوق العاده ای بود. رنگ ها با هم همخوانی داشتند. اگر کنار پنجره نمی رفتم نمی دیدمش. باری، آن ها رفتند کمی گریه کردم و بعد به خودم گفتم بس است. و واقعا هم منظورم همین بود. بس بود. بس است.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 16:45  توسط Keep Talking  |