تبليغاتX
در ستايش سخن - Chino el Vecino

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

دانیال آدم خنده داری است. راستش را بخواهید یکجورهایی خل و چل است. می گوید اهل بارسلون است. حرف ر توی بارسلون را یکجورهایی خیلی رررر تلفظ می کند. می نشیند پشت میز ما توی کافه، یک ریز سیگار می کشد و تند تند حرف می زند و تا آهنگ اسپانیایی لاتینی چیزی پخش می شود بلند می شود و قر می دهد. آن اوایل دانیال را همه چپ چپ نگاه می کردند، او هم خیره می شد به مردم و می گفت چیه؟ فکر می کنین پسر  بدی هستم؟ حالا ولی دانیال را همه دوست دارند. وقتی آهنگ اسپانیایی لاتینی قرداری چیزی پخش می شود و دانیال سرش گرم چیز دیگری است بهش اشاره می کنند و می گویند دِ پاشو قر بده دیگه.

 
دانیال موهای عجیب و غریب و فرفری دارد. از وقتی موهایش را کوتاه کرده است، موهایش گاهی رو به بالا می ایستند و سیخ سیخی می شوند. مارک می گوید این دوست اسپانیایی من با موهای آنتنی اش برنامه های ماهواره را می گیرد. بعد غش غش به حرف خودش می خندد. دانیال هیچ وقت موهایش را شانه نمی کند. می گوید گاهی مادرم یا دوست دختری چیزی موهایم را شانه می کشند ولی من به شانه احتیاجی ندارم دوست دارم دلشان خوش باشد. پشت سرش یک برآمدگی بزرگ دارد. برآمدگی از زیر موهایش پیدا نیست ولی از من خواست که دست بزنم و ببینم که غده دارد. می گوید این برآمدگی غده نیست. بچه که بوده است می رود توی پارک و همراه بچه ها از این میله های آتش نشانی چرخ چرخان پایین می آید. بعد یکهو به ذهنش می رسد که چقدر بامزه می شود اگر سر و ته يعنی با سر پایین بیاید. می گوید فکر بعدش را نکرده بوده است، سر و ته دور میله ی آتش نشانی چرخیده است و با مخ به زمین خورده است. می گوید همه ی بچه ها اول ساکت شده اند بعد حسابی خندیده اند. دانیال را یکراست برده اند بیمارستان. می گوید به هر حال، خیلی بامزه بود، بچه ها حسابی خندیدند.

یک فیلم ده دقیقه ای ساخته است. اسمش فیلم هست مرد چینی و همسایه. فیلم در اتاق یک هتل در پکن ساخته شده است. بازیگران دانیال، لوییجی و یک دوست چینی هستند. داستان فیلم از این قرار است که مرد چینی یک قطعه ی الکترونیکی خیلی مهم دارد که رییس دانیال می خواهدش. مرد چینی در هتل زندگی می کند. دانیال در حالی که دو حوله به دست دارد در را باز می کند و وارد اتاق مرد چینی می شود. مرد چینی می گوید آیا تو مرد حوله ها هستی؟ دانیال می گوید بلی. بعد بطری کوکا کولا را روی حوله خالی می کند و جلوی دماغ مرد چینی می گیرد. مرد چینی را که بی درنگ بیهوش شده است در ملافه ای می پیچد و کشان کشان از اتاق بیرون می برد. در راهروی هتل زن خدمتکاری که روحش هم ماجرای فیلم خبر ندارد جلوی گاری نظافت ایستاده است و با تعجب صحنه را نگاه می کند. دانیال برمی گردد و به او می گوید هیییییس. باری، دانیال به اتاق برمی گردد همه جا را می گردد و چون قطعه را پیدا نمی کند با رییس تماس می گیرد. در همین گیر و دار همسایه که سر و صدا را شنیده است وارد اتاق می شود. دانیال دستپاچه او را هم می کشد و لای پتو می پیچد و از اتاق بیرون می اندازد. قطعه ی الکترونیکی هرگز پیدا نمی شود.


فیلم را توی کامپیوترش داشت. در کافه نشانمان داد. خنده دار بود. گفتیم بازی ها خیلی خنده دار بود. گفت آره ولی داستانش خیلی بی معنی بود، نه؟

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 13:30  توسط Keep Talking  |