تبليغاتX
در ستايش سخن - nothing much

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

فکر کنم مرگ مثل ویزای استرالیای من باشد که می دانی روزی می آید و همیشه در سایه اش زندگی می کنی ولی وقتی واقعا از راه می رسد شوکه می شوی و نمی دانی باید چکار کنی. من حالا ولی کمی بهترم، یکی دو ماه دیگر باز باید از این شهر بروم و قرار است اصلا احساساتی نشوم این بار.

 از معدود کتاب های مارکز که نخوانده ام عشق سالهای وبا است. دیروز ولی فیلم را دیدم. فیلم خوبی از آب درنيامده بود. لوس بود.

 این روزها تمرین فلوت می کنم. موسیقی چینی نت ندارد عدد دارد. خوش دارم ساعت 7 صبح بیدار شوم بروم کنار پنجره مردم را تماشا کنم که بدو بدو سر کار می روند، بعد از توی یخچال یک توت فرنگی بردارم، کمی فلوت بزنم و برگردم توی رختخواب.


 
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 9:12  توسط Keep Talking  |