تبليغاتX
در ستايش سخن - little boxes again

در ستايش سخن

تمام شخصیت ها و داستان های این وبلاگ (حتی آن هایی که واقعی هستند) تخیلی اند.

خیلی بدجور خوابم میاد ولی می خوام وبلاگ بنویسم تا این روزها رو یادم نرفته. امشب داشتیم با دانیال و سلینا و جورج دم در کافه چهارم می با این توپ پری ها فوتبال می زدیم و یه آقای چاقی هم که یه سگ چاق داشت، یه کم اونورتر داشت قهوه اش رو می خورد. سلینا پشتش به سگه بود، توپ دستش بود، یهو برگشت و از دیدن سگ شگفتزده شد و از روی شگفتی توپ رو پرت کرد تو هوا. سگه هم یهو پرید تو هوا و توپ رو قاپید و حالا ندو کی بدو. واسه خودش پرید وسط چمن های میدون و ما هم همگی دنبالش. منظره ای شده بود...

فردا باید برم یه شرکت دانمارکی که یک ساعت و نیم تا آموزشگاه ما راهه به یه آقای چینی نیم ساعت زبون انگلیسی یاد بدم. گفتم آخه چه کاریه.... رییسم گفت تو کاریت نباشه، اونا پولش رو می دن. در دنیا چیزهای زیادی هست که من نمی فهمم.

 حیف که خیلی خیلی خوابم میاد وگرنه از کلی هم می نوشتم که کفش هاش رو در خیابون گم می کنه، کسی به سمتش مدفوع پرتاب می کنه و هزار تا بلای عجیب و غریب دیگه .... حیف که خیلی خوابم میاد.

 
+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 23:59  توسط Keep Talking  |