سیدنی بزرگ است. مردم رنگ و وارنگ در حومه های شهر می نشینند توی قطار تیره رنگ و کهنه ای که از تونل های سیاه می گذرد و می روند مرکز شهر که کار کنند یا درس بخوانند یا هیچ کدام. بعد شب ها می نشینند توی همان قطار و برمی گردند خانه هایشان که فردا صبح باز سوار همان قطار شوند و ...
مردم رنگ و وارنگ در قطارها روزنامه های رنگ و وارنگ می خوانند، هدفن می گذارند توی گوششان و از پنجره ها زل می زنند به تاریکی. با ایرانی ها سلام و علیک نمی کنم. دیروز پیرمردی را دیدم که مجله جوانان می خواند، نمی دانم شماره ی چند سال چندم بود و از کجا گیرش آورده بود. شاید پدرش سال ها پیش از ایران برایش فرستاده بود و او تازه یادش افتاده بود بخواندش یا شاید از همان سال ها قبل هر روز توی قطار همین مجله را می خواند و منتظر است تا شماره ی بعدی را کسی برایش از ایران پست کند. خیلی ها را دیده ام که وقتی ازشان می پرسند اهل کجا هستی می گویند پرشیا و بعد به قول دوستی از میان پشم و پبله ی سینه شان گردنبند فروهری در می آورند نشان طرف می دهند و در مورد کوروش سخنرانی می کنند. من به کسی کاری ندارم و دلم می خواهد همه جای دنیا همیشه تابستان باشد.
پ.ن: اینسومنیاک و امیر مرسی که اینجا را می خوانید. من خودم گاهی این پنج شنبه های لعنتی را می خوانم. حقیقت این است که It’s above love و چیزهایی از این قبیل که این حس خوب و عجیب را دارد. دو سه تا چیز دیگر که بنویسم آن پنج شنبه های لعنتی می رود توی آرشیو و من دیگر نمی خوانمش. شما هم دیگر نخوانید تا بلکه بعدها چیز دیگری نوشته شود. کاربرد درست کلمه ی "بلکه" را هم راستش را بخواهید، نمی دانم.
مردم رنگ و وارنگ در قطارها روزنامه های رنگ و وارنگ می خوانند، هدفن می گذارند توی گوششان و از پنجره ها زل می زنند به تاریکی. با ایرانی ها سلام و علیک نمی کنم. دیروز پیرمردی را دیدم که مجله جوانان می خواند، نمی دانم شماره ی چند سال چندم بود و از کجا گیرش آورده بود. شاید پدرش سال ها پیش از ایران برایش فرستاده بود و او تازه یادش افتاده بود بخواندش یا شاید از همان سال ها قبل هر روز توی قطار همین مجله را می خواند و منتظر است تا شماره ی بعدی را کسی برایش از ایران پست کند. خیلی ها را دیده ام که وقتی ازشان می پرسند اهل کجا هستی می گویند پرشیا و بعد به قول دوستی از میان پشم و پبله ی سینه شان گردنبند فروهری در می آورند نشان طرف می دهند و در مورد کوروش سخنرانی می کنند. من به کسی کاری ندارم و دلم می خواهد همه جای دنیا همیشه تابستان باشد.
پ.ن: اینسومنیاک و امیر مرسی که اینجا را می خوانید. من خودم گاهی این پنج شنبه های لعنتی را می خوانم. حقیقت این است که It’s above love و چیزهایی از این قبیل که این حس خوب و عجیب را دارد. دو سه تا چیز دیگر که بنویسم آن پنج شنبه های لعنتی می رود توی آرشیو و من دیگر نمی خوانمش. شما هم دیگر نخوانید تا بلکه بعدها چیز دیگری نوشته شود. کاربرد درست کلمه ی "بلکه" را هم راستش را بخواهید، نمی دانم.
+ نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 21:50  توسط Keep Talking
|
